سفربه ابهر/سه
دوستان دوران کودکیم ، اسب سواری وجنجل سورتماخ ( خرمنکوب)، مدرسه پدرم ، لایا ، دال باغچادا ( باغچه پشتی )
پشت حیاط مادر بزرگ روی شاخه های پهن درخت گردو کتاب می خواندم ( کتابهای : بانوی چراغ بدست ،فلورانس نایتنگل ، تام سایر ، سپید دندان ، بینوایان و...) بعد از ظهر مادر بزرگم نان فتیر با کره ی طبیعی می داد دستم تا از درخت بیایم پائین ...


بعد از دیدن خاله و...ماجرای قارچ کفیرهم برای خودش داستانی شد. ( نمی دانم چرا هیچ خانمی نمی خواهد با یک نوشیدنی سالم وجدید آشنا شود . از بس که همه عادت کرده اند آماده خوری کنند واصلا توجه نکنند که چه چیزی را می خورند وبلاخره به گمانم باید این قارچ ها را با خودم به مازندران برگردانم . سرفرصت برایتان توضیح کامل خواهم داد.)مشاعره را شب در خانه دایی ادامه دادیم این هم آخرین بایاتی از چای اوغلو:
یاغیش یاغسا ئیل اولماز
قیشدا قاردان سئل اولماز
ساربوغازین ییرستادا
هئیچ زمان بولبون اولماز
**
اجاق سؤندو ، اود قالا
آلیشماسا، او د قالا
اوتی دَرسَر قوروسون
ایسته ییرسن اوت قالا
وبا برنده شدن دایی خاتمه یافت . مسابقه با حضور زن دایی آفاق خانم و دخترها ، ملیحه ، پروانه ، عاطفه ، نگین، شهلا ، فاطمه وآقایان دایی، بهنام وپدرش آقا محمدوهمسرم علی وپسرم دانیال برگزار شد. غایبین حسین رفته بود خرمدره وحسن شب کار بود (ساعت 5 رفته بود سرکار). شب بسیار بیاد ماندنی بود آن هم با شکست من که از روی کتاب باز هم نمی توانستم تقلب کنم .( جریمه اش هم بماند به موقع اش).
ظهر جمعه به سمت ساری حرکت کردیم .

همه راه یک طرف " شهر زیرآب " به " قائم شهر" یک ساعت و54 دقیقه ترافیک همه ی ما را کلافه کرد.

پ. ن : تا عید فطر، این وبلاگ دست خانم " شیرین مهاجر" خواهد بود 6 پست آماده کرده ام وچند شعر امیدوارم ماه رمضان خوبی داشته باشید. نیازمند دعای خیر دوستان هستم. دوست دار همگی : مژده پاک سرشت.
زندگی هنرمندانه را دوست دارم. دوفرزند دارم فاطمه ودانیال وهمسری هنرمند. علیرضا پاک بین . خیلی ساده تر بگویم شاعرم. زبان های : عربی، فارسی وترکی را دوست دارم. و...عاشق هرچه نام توست برآن .