سفر كه مي روي

دلم

مادر چهار سرباز مي شود

كه در دو جبهه مخالف مي جنگند

نه نامه مي نويسند

 نه تماس مي گيرند...

ناچارهرروز

به تشيع پيكري گمنام مي رود.

****

از سفر برمي گردي

صداي ساز ودُهل

كوچه ها را پرمي كند

دلم،

عروس زيبا يي ست

كه از شادي

زبانش بندآمده است...

يادداشتي از روزهاي گذشته نزديك


نوشتن باعث آرامش است . مثل نوعي فنگ شويي است  و تخليه ي حافظه از

انباشت خاطره هاست . تلنبار شدن اطلاعاتي كه هيچكدام سر جايشان نيستند

يا با بازگو كردن آنها مي توان تنهايي اشخاصي را پر كرد .

 92/10/16آموزش شعر كودك ونوجوان به مدت 8 ساعت با حضور استاد


وشاعرگرامي بابك نيك طلب

روز يكشنبه 92/10/15 از ساري به سمت چالوس حركت كرديم بهمراهي

مربيان
  فرهنگي  كانون . در راه سوژه ي جالبي ديدم  پسري كه  در حين

دستفروشي مطالعه
مي كرد . ببينيد :


ساعت 30: 5 به مكان  دوره رسيديم اينم محل اقامت واستراحت :

92/10/17 در خدمت استاد قمري نژاد بوديم " عكاس نجومي"

براي جلو گيري ازاتلاف وقت  درراه كلاهي براي همسرم سرانداختم

( شروع به بافتن كردم) اين هم مراحل آغاز بافتن

زمان بافتن در راه – شب اول  و دوم موقع ديدن فيلم آواي باران

به پيشنهاد يكي از همكاران خوش ذوق قرار شد كوله پشتي ببافيم كاموا

خريداري كرديم و قرار شد طرح گليمي كار كنيم .

مكاني بسيار دلپذير وفضايي معطراز رايحه درختهاي پرتقال و

نارنگي تانجولا اين هم از كتابهايي كه بايد مطالعه شوند

البته سرماي بدي خوردم  سه هفته است كه دارم با  آن دست و پنجه

نرم  مي كنم و خلاصي ندارم – آموكسي كلاو هر 8  ساعت – قرص سرما

خوردگي  هر 8 ساعت آهن و omg3  ويتامين e  هم  كه سر جايش +

ليمو شيرين  و شلغم  و پرتقال و عسل + آبليمو بلاخره اينها احساس مي كنم

ضعف هاي جسمي كه ازناراحتي فكري ايجاد شده اند كه بايد تمام شوند .

با مراقبه وحوصله وآرامش .


محل آموزش براي من نوعي رياضت است.

مربيان فرهنگي را از خانم وآقا كه خواهران وبرادران منند هم قابل احترامند

وهم گرامي، صميمانه آنها را دوست دارم . من پابه پاي آنها از ابتدا تا انتهاي

آموزش ها مي نشينم . تا مانند آنها هم ياد بگيرم و هم دوست ندارم احساس

كنند تنهايند. چرا كه معتقدم  يك  كارشناس يك راهنما است  كه بايد پا به پاي

بازديد كنندگان موزه پيش برود.( به قول دخترم موزه لوور كانون) حتي اگر

10 بار آن را آموزش ديده باشم . البته من در مورد نجوم  كاملا خالي الذهن

بودم  و چيزي نمي دانستم  يكي از اشعار توليدي اين دوره  :

****

حالا كه خورشيد  فرضي تو نيستم

همه ي فصلها را

زمستان مي كنم .

****

خيلي وقت بود اين يادداشت را نوشته بودم

فرصت نمي شد درج كنم.

***

یادگاری که براین گنبد دوار بماند

یادگاری که براین گنبد دوار بماند


اگر عاشق نبود شعر، اورا برنمی گزید برای شناختن او کافیست یکی از شعرهای

او را درست بخوانیم راز درست خواندن اشعارش درکی درست از زبان وفهم آن

آن است . درست خواندن  اشعارش  را شاعرانی  می دانند که پیرو سبک

گفتاری اویند  و مردمی که  او دردهایشان را شعر سروده است.

اولین  بار سال 82 بود  که از وبلاگ دوستی درباره او و چند  شعر نغز از او

خواندم. درباره  سبک و قالب ابداع  او پرسیدم  و در وبلاگ های خوزستان به

جستجوی اشعارش  پرداختم  تا این  اواخر که  روزی  یک  تا  چهار پیامک  از

اشعاراو را دریافت  می کردم . ماموریت  بودم  دوستان  خبردرگذشت این بزرگ 

مرد شاعر را دادند. با حسرت تمام  گفتم  ای کاش می توانستم  درتشییع جنازه ی

ایشان  شرکت می کردم .افسوس...یاد و نام او زیور حافظه ی شاعران عاشق

باشد. ملا فاضل السکرانی ،فرزند یعقوب  متولد 1302 درشادگان  خوزستان  بود .

وی  لقب  امیر شعرای  خوزستان را به خود اختصاص داد.

یحزننی ان اعزی نفسی واهلی واحبتی عامة والشعراء والمثقفون خاصة برحیل

الشاعر الادیب  ملا  فاضل السکرانی الذی ابدع بالشعر الشعبی فی الغزل ونمط

الابوذیة، راجین الموالی ان یتغمد روحه فسیح جنانه وان یلهمنا واهله الصبر

والسلوان. نبذه  مختصره عن  حیاة  الفقید : الشاعر الملا  فاضل  بن یعقوب

السکرانی الطائی : شاعر مجید  من أشهر شعراء  الاهواز  ولد  فی  الفلاحیة

سنة1340 ه.ق الموافق سنة   1302  ش.ه و هی مدینة  تاریخیة  لم  تخلو

عبر تاریخها من الادباء والشعراء و ا لمورخین و اللغویین ابرزهم ابن سکیت

الاهوازی و الحاج هاشم  الکعبی الدورقی و غیر هم. کان شاعرنا منذ طفولته

مولعاً بالشعر و الأدب و یحضر الاحتفالات  الأدبیة التی  تقام  بالمناسبات و یسمع

من شعرائها  و أدبائها  الأناشید الأدبیة و التواشیح الدینیة. نظم  الشعر فی مبکر

عمره وهو فی سن الحادی عشر حتی اصبح  شاعراً کبیراً وتفنن  فی  نظم الأبوذیة

حتی سمی  بعمید الأبوذیة. و قد  تجاوزت  شهرته الحدود الإیرانیة فشعره فی غایة

الحسن  و الجمال  من  حیث  النظم الفني  إلی  ما انشده  کبار الشعراء فی الوطن  و

خارجه علی  رقة  و عذوبة  اشعاره  الشعبیة. وصل  الیه الشعر وراثة من  ابیه  و

مجالسته  مع  الأدباء  و انتقل  ألی  ابناءه . له  أکثر  من  2500  بیت  شعر  فی

الوجدانیات  و الأخلاقیات  و الاجتماعیات  و الهجاء  و الرثاء.



احبابی الشالو ابحالی یخلون

بچیت اومدمع اعیونی یخلون

مرض من عظم فرگاهم یخلون

ابچبدتی ونار مستعره اوعذاب

***

ترف من یهل عاشرتک ولفتک

اشکع امعاینک صوبي ولفتک

ما تفتک گلت منّي ولفتک

مِنک بس لیش خنت الوعد بیّه

****

بیـتـــک بالســـلف مابعــــد میــلن

وحبــــّـک لیش گلبک علـی میلن

اسگینـی من لماک العذب می لن

جمـر شوگک حرگنـی او عمل بیه

****

حبیبی المن افرا'گه الگلب بیداء

حده الحادی ابظعنه اوگطع بیداء

 غصب بعدوه عنی لون بیداء

 حصل ضل منفصل واتصل بیه

 


منجمي كه من باشم

ماه روي تو

هميشه در محاق است .


براي تبريك تولد عزيز ترين ها چه چيزي بهتر از :

يك نگاه گرم، مثل فنجان نسكافه در يك كافه اي دنج در ناكجا آباد هستي .

يك شاخه گل كه بوي او را تداعي كند

ويك شعر ...كه نمي آيد .

هرچه فكر كردم خودم را كجا جا گذاشته ام نمي دانم يعني از اصلا بياد نمي آورم .

حالا فقط مي خواهم بنويسم .

پشت سر هم

وفقط براي خودم .

" تولدت مبارك " گلم


ترجیح می دهم

کوسه های نا آرام اقیانوس  

مراجویده باشند

 تا تیتر درشت روزنامه ها

بجای من حرف بزنند.

وقتی ،

دیر به خانه می آیی.

ای کاش می دانستی

هر صبح بخیرتو

پول تو جیبی من است

دریغ می کنی

شب،

تاول پاهایم را می شمارم .

وارونه می پوشم این روزهارا

تا فراموش کنم که نیستی

وچهار سوی جهان زمستانی ست...

 


چقدر شبیه من بودی

اگر می خندیدی

لب برچیدی

شناسنامه ام گم شد.


چگونه شاد باشم

وقتی

 دهانی برای خندیدن ندارم.

تبریک عید قربان 92

عیدکم مبارک

وکل عام وانتم بخیر


مادرم می گفت :

درد گلنده خروار خروار ، گدنده ، مثقال مثقال  

درد خروار خروار می آید ومثقال مثقال می رود.

حالا انشالله که برود راهش را گم کند ودیگر سراغم نیاید. روزها وشبهای

بدی بودند صمیمانه دعا می کنم برای هیچکس پیش نیاید .

دردخودم کم بود ناگهان بستری شدن همسرم واحساس تنهایی شدید وبی پناهی

در این شهرو دیارغریب چنان رخی به من نشان داد که امانم را برید.

وقتی یادم می آید زیرباران ، خیابانها را مترمی کردم تا داروی همسرم را پیدا

کنم آخ که چنان دلم برای خودم سوخت... توان راه رفتن نداشتم روی پله دوم ،

زیرسایه بان بانک ملی – تعطیل بود – نشستم ودلی سیراشک ریختم .

لنگ لنگان راه افتادم .باران با من شروه خوانی می کرد . پسرم زنگ زد

مامان کی میای تکلیف ریاضیم مونده ...

شکربی نهایت خدای بی همتا را که بلاخره گذشت وسپاس از دوستان خوب دور

ودورترم ( ایران وخارج از ایران) که احوالپرسم بودند.

 

این روزها

زن بودن

برای من دردی مضاعف است...

ازنام بیماروبیمارستان وهرچه دارووکپسول و...بیزارم .اصلااز شهریورماه بدم

می آید درد کشیدن رانوعی اتلاف وقت میبینم .تصورکنید آن همه کتاب نخوانده

داشته باشی ازشدت دردکشیدن نتوانی لای کتاب را بازکنی چه رسدبه خواندنش ...

هرروز کارهایت رالیست کنی اما چه سود چیزی به نام درد جای همه رابرایت پر

می کند .ناتوانی ونداشتن انرژی کافی ترامثل عنکبوتی کند که لای تارهایت گیر

افتاده باشی وبیهوده دست وپامی زنی...با این همه

"صبرمیکنیم که خداوند باصابران است."

 

گیریم؛

نه خانی آمده است

ونه خانی رفته ....

تکلیف چیست

با این همه رد پا ؟...

با دلم!؟


پلک هایت را ،

روی هم نگذار!

بگذار ،

جهان بر زیبایی تو خیره بماند.

نفرت موروثی


این روزها

حال من

احوال زنی کتک خورده است

حرف نمی زند

مورب نگاه می کند

ونفرت را

قطره قطره

شیر می کند

به کام کودک

تبریک عید فطر 92


        عیدتان مبارک

با دوکار جدید به استقبال عید فطر رفتم بخوانید در

وبلاگ جنوب

صوتی


صوتی

ارض غیر مسجله علی خارطه الجغرافیا

حینما تهرب من نفسک

وتهرول بوادی التیه         

وتبحث عن وطنٍ آخر    

ادخل جنة صوتی بسلام امین.

این روزها ...


این روزها ...

این روزها ،

روز نیست

شب است.

قوانین غیر مکتوبه

یُقال : تتکون حیاة المرأة المتجدده من ثلاثة اضلاع

الحب،

الحریه

والثقافة .

اقول ُ : حب الحریه ، هی ثقافة الانوثة

من دون اضلاع .

الحب القهقرائی


کنت احبک فترة

الیوم احلم بک

وغدا

ساکتبک شعراعلی جدران المغارة


ترجمه :

عشق قهقرایی

زمانی دوستت داشتم

امروز خوابت را می بینم

فردا

ترا ،

شعری خواهم نوشت بر دیوارهای غار



وداع /1


وقتی ناگزیر رفتنی،

بالبخندی

هرچندتلخ،

دستی تکان بده ...

نگذار باور کنم

خداحافظی ،

روی دیگر مرگ است.

خاطرات روزه داری /1


یک

وقتی ماه مبارک رمضان می آید ، حس قشنگ نوشتن به سراغم می آید ، حسی

که با آن راحت هستم مرا پیش می برد، هرچند به گذشته ها برمی گردم و گوشه

کنار ذهنم را ورق می زنم و جا مانده ها را پیدا می کنم ، مدتی نه چندان زیاد در

آن لحظات گمشده وغبار گرفته زندگی می کنم . غبارها که زدوده می شوند روح

تازه ای در کالبد می وزد وحس تازه گی یا به اصطلاح رفرش شدن جان می دهد

برای شعر گفتن. ووو همه ی اینها احساس خوبی به من می دهند که می شود

برایش اسمی انتخاب کرد " فنگ شویی خاطرات " یا " باز آفرینی لحظات ناب

زندگی " یا همان چیزی که دیگران به آن می گویند: " نوستالژی " یا هرچیز

دیگری که دوست دارید . مرور خاطرات تلخ وشیرین گذشته و...حالا بیائیم ازآن

قصداتنوگرافی کنیم . چه شود؟! بی خیال هر چه اسم ورسم و...


حالا من 13 سالم است وبین ایران وعراق جنگ است .

(چطور از خرمشهر به شادگان وبعد به اهواز، شیراز، اصفهان ، تهران وابهر

رفتیم بماند که خود داستانی ست مفصل ، البته لا به لای خاطرات خواهد آمد.)

وقتی جنگ شد وما مجبورشدیم ازخرمشهر به ابهرنزد خانواده ی مادریم برویم

به سادگی نوشتن همین چند جمله نبود و نیست . باید باشی وبچشی وبدانی یعنی

چه .آن روزها نمی دانستم فرهنگ یعنی چه واین تقابل ، رودر رویی گاهی فقط

هضم رفتارواخلاق را درپی ندارد حالیا ابعاد گسترده ترآن ، می تواند انسان را

کامل درخود قورت دهد وهضم کند وچیزی جز پوسته ی بیرونی وظاهری از

انسان بودن انسان به جای نگذارد.با این مقدمه می رویم به سراغ خاطرات ماه

های مبارک رمضان "روزهای جنگ ".


پ . ن : دوستانی که خاطرات قبلی مراخوانده اند می دانند خاطرات روزه

گرفتن9 سالگی درخرمشهر...( هنوز روی وب هست ) حالا آن روزها چه

بود وچگونه سپری شدند تا رسیدیم به دوران جنگ...


هرکجای این جهان که باشی

دریا

ادامه ی خواب های آشفته ی توست

شاعر نباشم،

موج هایت ،

مرا به ساحل می کوبند.

من شاعر نیستم ،

فقط ،

خاطراتم را می نویسم .

شاعر توئی ؛

که برایم ،

خاطره جا می گذاری.



کنار درختی ایستاده ای

یانه،

درخت کنار تو ایستاده است

یا ...

چه فرقی می کند

مهم این که

حالا تو نیستی

ودرخت

تنها ، ایستاده است .


آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد

کاش می آمد واز دور تماشا می کرد( میرزا حبیب خراسانی )

***

حکمني الدهر من بعدک ومرني

اوصبح زادی علی حنظل ومرني

تعنه ارجوک لدیاری ومرني...

ولو بلبا ب بس سلم علیه ( الشاعر ؟؟؟)

***

زمستان چکمیب بلبل ، بهارین قدرینه بیلمز

محبت بیر بلا شئ در ، گرفتار اولمین بیلمز

(شاعر؟)

سفربه ابهر/سه

دوستان دوران کودکیم ، اسب سواری وجنجل سورتماخ ( خرمنکوب)، مدرسه پدرم ، لایا ، دال باغچادا ( باغچه پشتی )

پشت حیاط مادر بزرگ روی شاخه های پهن درخت گردو کتاب می خواندم ( کتابهای  : بانوی چراغ بدست ،فلورانس نایتنگل ، تام سایر ، سپید دندان ، بینوایان و...) بعد از ظهر مادر بزرگم نان فتیر با کره ی طبیعی می داد دستم تا از درخت بیایم پائین ...

بعد از دیدن خاله و...ماجرای قارچ کفیرهم برای خودش داستانی شد. ( نمی دانم چرا هیچ خانمی نمی خواهد با یک نوشیدنی سالم وجدید آشنا شود . از بس که همه عادت کرده اند آماده خوری کنند واصلا توجه نکنند که چه چیزی را می خورند وبلاخره به گمانم باید این قارچ ها را با خودم به مازندران برگردانم . سرفرصت برایتان توضیح کامل خواهم داد.)مشاعره را شب در خانه دایی ادامه دادیم این هم آخرین بایاتی از چای اوغلو:

یاغیش یاغسا ئیل اولماز

قیشدا قاردان سئل اولماز

ساربوغازین ییرستادا

هئیچ زمان بولبون اولماز

**

اجاق سؤندو ، اود قالا

آلیشماسا، او د قالا

اوتی دَرسَر قوروسون

ایسته ییرسن اوت قالا

 وبا برنده شدن دایی خاتمه یافت . مسابقه با حضور زن دایی آفاق خانم و دخترها ، ملیحه ، پروانه ، عاطفه ، نگین، شهلا ، فاطمه وآقایان دایی، بهنام وپدرش آقا محمدوهمسرم علی وپسرم دانیال  برگزار شد. غایبین حسین رفته بود خرمدره وحسن شب کار بود (ساعت 5 رفته بود سرکار). شب بسیار بیاد ماندنی بود آن هم با شکست من که از روی کتاب باز هم نمی توانستم تقلب کنم .( جریمه اش هم بماند به موقع اش).

ظهر جمعه به سمت ساری حرکت کردیم .

همه راه یک طرف " شهر زیرآب " به " قائم شهر"  یک ساعت و54 دقیقه ترافیک همه ی ما را کلافه کرد.

پ. ن : تا عید فطر، این وبلاگ  دست خانم " شیرین مهاجر" خواهد بود 6 پست آماده کرده ام  وچند شعر امیدوارم ماه رمضان خوبی داشته باشید. نیازمند دعای خیر دوستان هستم. دوست دار همگی :  مژده پاک سرشت.


سفربه ابهر/دو

لیلیا زنگ زد ومرا از آذربایجان کند وبرد به جنوب . نتوانستم در این سفر کوتاه او را ببینم. با عجله آمده بود اقوامش را ببیند فقط هر روز تماس تلفنی داشتیم. از علی پرسید وخاطرات ترانه وسمیر را یادآوری کرد. از"  سعاد " عزیزم ودلتنگی هایش از نبودنش کنارم از چای زنجبیلی وشعرهای نیمه کاره ام می خواست برود سعاد را ببیند نشد که بگویم ، یا نتوانستم که بگویم ، وشاید درست تر در فرصتی که نشد ، نخواستم که بگویم . این دیگر لج بازی نیست ، در دوستی احترام نباشد بهترین چاره ، دوری وجدایی است . اواخر توهین هم می کرد اگر از جای دیگری ناراحت بود دلیلی نداشت که سر من خالی کند...

هر چند " سعاد" همیشه با من است . با من زندگی می کند با من نفس می کشد من از او خیلی خیلی چیزها را یاد گرفتم.شاید یک بخش بزرگ از زندگیم را مدیون او هستم . با این همه اگر من بتوانم ساعت 9 صبح وچای زنجبیلی او را فراموش کنم او هم می تواند صدای مرا ، شعرها ودلتنگی هایم را فراموش کند. حالا چه قهر باشد چه نباشد به اصل قضیه هیچ خللی وارد نمی کند بلاخره عهد دوستی  پابرجاست . آن هم ما که عهدبسته بودم تا دم مرگ با هم دوست باشیم.

دائی که دید بعد از تماس لیلیا به هم ریختم  همانطور که چوب خشک شاخه هارا به آتش سنگچین  اضافه می کرد بلند خواند :

بوباغچادا آش تَرَسی اَکَردیک

هی سو آچیپ ، کردیبه گوز تیکردیک

چیخماق همین دریب ، آشا ، توکردیک

                                  فینقیلیشلار لرقاشیقلاردان آسلانی!

                                 یاغلی دئسه م ، قوری آغزون ایسلانی !

دنبال یک " ب" بودم : گفت : دا درده  دیمیری ، یادیین چخیپ...

خواندم :

بوردا شیرین ، خاطره لر  یاتوبلار

داشلاریلان باشی ، باشا چاتوبلار

آشنالیغیین ، داشین بیزدن آتوبلار

من باخاندا ، قاوزانیلار باخیلار

بیرده یاتوب ، یاندیریرلا ، یلخیرلار

به دائی گفتم بریم روستا می خوام برم سرچشمه ، ( به یاد دوستان دور وجدیدم بودم سولماز، جزیره وافرا و...)

داشلی بولاخ ، داش قومونان ، دولما سین

باخچالاری ، سارا الماسین ، سولاسین!

اوردان کچن آتلی ، سوسوز اولاسین!

دینه بولاخ خیرون اولسون آخارسان

افقلره خمار – خمار باخارسان!

سفر به ابهر / یک

4 شنبه و5 شنبه( 29 و30) را مرخصی گرفتیم وبا بچه هایمان فاطمه ودانیال به سمت ابهر حرکت کردیم 1 سالی می شد که دائی ، خاله وخواهرم را ندیده بودم . مسیرمان تهران، کرج ، قزوین تاکستان وابهر بود.

شب خانه شهلا بودیم. صبح به سمت ییلاقی به نام گلخانه زادگاه مادرم حرکت کردیم .

 وجه تسمیه این روستا :

 وقتی پدرم سپاهی دانش بودند . به این روستا اعزام شدند . این هم از عکس مدرسه ی پدرم( خودشان با اهالی روستا مدرسه را ساختند)

در زمان پدرم این روستا گله خانه بود چون کار اغلب مردم گله داری بود . سپس مردم به باغداری و کشت گندم وعدس ونخود پرداختند در اسناد آمده است گلخانه  وحالا که دیگه چیزی ازش نمانده مردم به آن کُل خانه ( خانه خاکستر ) می گویند. یک منطقه کاملا ییلاقی وقشنگ است قبل از انقلاب همه در همانجا زندگی می کردند . بعد از انقلاب 6 ماه اول ودوم داشتندیعنی از اردیبهشت به گلخانه می رفتند تا اواخر مهر به شهر می گشتند.

 روزگاری این مسیر مال رو بعد شوسه واکنون آسفالت شده است . دشتها گندم وعدس کاشته شده است .دائی سر زمین بود وقتی پروانه از ماشین پیاده شد وصدا زن بابا...صدایش در دشت پیچید یاد دوران جنگ افتادم که در ابهر زندگی می کردیم وتابستان برای چیدن عدس وانگور چینی  می آمدیم وقتی همدیگر را صدا می کردیم توی کوه می پیچید دشت های ینجه زار آنقدر خوش بو وسرسبز بودند...

دایی از لا به لای درختها بیرون آمد کوه سبز سبز بود ودره ها پر از درخت آلبالو.

... با مادر بزرگ می آمدیم تا آب دوغ خیار درست کنیم وبا دایی وپدر بزرگم دور یک سفره روی علفها ...چه زود گذشت حالا نه مادر بزرگم هست ونه پدر بزرگ. درختهای گردو را سرما زده بود بار نداشتند. درسراشیبی دره ی سبزی ظهر را گذراندیم

این پل را دانیال ودخترخاله اش نگین ساختند

برای فرار از سرما زیرنورمستقیم آفتاب جا انداختیم . صدای آب را ضبط کردم بعدها در تنهایی لا لایی دلتنگی هایم خواهد بود. مثل صدای گنجشکهای درخت سدر خانه ی پدریم . تداعی خاطرات گمشده ایست که روحم را قلقلک می دهند.


لطفا به این آدرس بروید وب آقای حداد به نام جنوب .

 آقای حداد کارجالبی انجام داده ومرا شرمنده کرده مصاحبه ای با اشعارم داشته بخوانید و خودتان قضاوت کنید.