حوادث که رخ می دهد برای عبرت است .نه برای اشک ریختن و دل سوزاندن.
با اشک و آه و افسوس گفتن هم هیچ کاری پیش نمی رود.
جریان نوشتن این مطلب، پس از خواندن حادثه دلخراش حسین عارفی و صفی الله نخعی از روزنامه آفرینش در ذهنم شکل گرفت.اما تماس با آقای جوادی مرا واداشت که به این مهم بپردازم.
راستش با نام گذاری روز و هفته در تقویم کشور نمی شود امری را مهم جلوه داد.
یا با نوشتن چند شعار بر سر برگ مکاتبات اداری ...برای اجرایی کردن یک برنامه و طرح خوب سالها باید تلاش کرد از تبلیغ به شیوه های مؤثر و مدرن گرفته تا صرف هزینه های کلان اما به جا و مستمر، تا بعد از مدت مدید آنهم اگر درست راه را رفته باشیم یعنی روش مسائل فرهنگی را از قائم به فرد بودن به قائم به ذات بودن سوق دهیم . نتیجه کار را مثبت خواهیم دید.
اهتمام به امر کتاب و کتابخوانی و رفع معضل بی توجهی قشر وسیع جوانان به کتاب و مطالعه و یا به قولی افزایش نرخ مطالعه با یک هفته بر نامه ریزی بر پایی نمایشگاه ها و جشن ها و رو نمایی کتاب ها و...حل نمی شود. .....
اما اگر عاشق کتاب باشیم و تشنه خواندن چه ؟؟
معادله 180% چرخش معکوس دارد.وقتی خودت عاشق کتاب باشی می خواهی همه کتاب بخوانند و این عشق را تسری بدهی .به هر کس که می رسی به گونه ای موضوع کتاب یا مطلبی را که خوانده ای را با ب می کنی. حالا بماند که باید چقدر توانا باشی تا مخاطبین راجذب کنی و....
و باز هم معادله تغییر می کند :
وقتی هم دوستدار کتاب باشی و هم مسؤول پخش کتاب .
این همه مقدمه چیدم تا بگویم
در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بخشی هست به نام کتابخانه سیار روستایی.یک مربی دارد که کتابها را در لندرور یا مینی بوس یا نیسان می گذارد و راه می افتد می رود به دورترین قسمت های منطقه جغرافیایی شهرستان ها و روستاها و...تا برای آنهایی که تشنه و منتظر کتابند ،کتاب ببرد. بچه هایی که ساعت ها سر پیچ جاده ی بالا ده می ایستند.زیر آفتاب سوزان یا پای سایه درخت ،بالاترین بلندی که به جاده راه داشته باشد و چشم براه ماشین می مانند که مربی های کانون بیایند و بینشان کتاب ها را تقسیم کنند.
حسین و صفی الله می رفتند که تشنگی بچه های روستا را رفع کنند .بچه هایی که هرگز خواب تبلیغات رنگی و براق بنر های شهر ، در مورد کتاب را نخواهند دید و از سمینار های هفته بر گزاری کتاب و کتاب خوانی عمرا خبر ندارند و نمی دانند کارشناسان چگونه نرخ افزایش یا کاهش مطالعه را محاسبه می کنند ...
این دو مربی این بار نیز می خواستند به دورترین آبادی های اراک سر بزنند ولی آنقدر دور رفتند که یکی شان نتوانست بر گرددو دومی که آمد دیگر توان ادامه راه را ندارد.
حالا تکلیف چیست ؟آه گفتن ، افسوس خوردن یا عبرت گرفتن؟و تلاش برای رفع نواقص ، پیگری و قانونی کردن راهای افزایش ایمنی و بر خورداری خانواده ها از حق و حقوق طبیعی خود....
برای سلامت و ایمنی از حوادث مربی هایی که دارند این کار را ادامه میدهند چه تمهیداتی اندیشیده شده است ؟؟
اگر قرار است همه آنهایی که می روند و به روستاها خدمت رسانی کنند آن هم بهترین نوعش " کتاب " برایشان اتفاقی بیفتد و خانواده هایشان داغدار و بی سرپرست شوند و....چه باید بکنیم؟؟
بهتر است سری به نوشته های آقای کیان جوادی بزنید لطفا اینجا کلیک کنید.

