...از همان عبد الله خفیف شروع شد،دوستی عمیق من و مژگان چه روزهایی ؟یادم نیست فقط دو روز در هفته اش را می رفتیم کتابخانه عبد الله خفیف.
مسیر من از وصال بود و بهار ،که به قول مژگان بهار نه و باهار.
می آمدم تا میدان شهرداری یا ارگ کریمخانی ، مژگان از زرهی می آمد و بعد از خیابان پشتی ارگ کریمخانی می رفتیم کتابخانه ،آن هم علت داشت چون عاشق خیابان پشتی بودم مغازه های دست چپ خیابان ترشی فروشی داشتند،اسمش را گذاشته بودم خیابان رنگارنگ.
ترشی می خریدیم،ترشی ها را می ریخت در کیسه فریزر می داد دستمان ،کیسه فریزرهای آن موقع اینقدر نازک نبودند محکم و...با آرواره های آب افتاد ه مسیر را ادامه می دادیم.
از بانک ملی که می گذشتیم همانجا که صرافی ها صف می کشیدند و پول چنج می کردند،دوران جنگ بود و کوپن هم خرید و فروش می شد بازار داغی بود.روبروی بانک ملی موزه بود .(آنجا بود در یک بعد از ظهر قشنگ پاییزی با خانواده ایری، از بندر ترکمن آشنا شدم - با هدی رفته بودم از کتاب فروشی پیام قرآن،میدان شهر داری کتاب المنجد بخرم.هدی دو هفته ای بود که از دبی آمده بود با پیراهن لیمویی خوش رنگش و موهای لخت بلند خرماییش مثل یک شیءدرخشان می درخشید داشت برایم شعر های کودکانه می خوانددو جلد سنگین المنجد در دستم بود که از من آدرس پرسیدند-مسافر بودند و آدرس دوستی را می پرسیدند برایشان تاکسی هم گرفتم و..آنقدر با هم دوست شدیم تا نزدیک 2 سال برای هم نامه می دادیم وقتی آیلار بدنیا آمدو مادرش مجبور شد مدرسه و تدریس را رها کند و...مکاتبه ما هم رو به سردی رفت...)
بعد می رفتیم به بازار وکیل ،آی که چه عشق می کردم با آن پارچه های رنگارنگ،بخدا شهر فرنگ که می گفتن همون بود همیشه تورهای رنگ رنگی و زر زری و خانم های قشقایی و پولک ها و...برایم خاطره انگیز بودند،حالا هم هر وقت می روم شیراز باید بروم بازار وکیل تا حجره ها را ببینم و قالیچه ها و می گویند از شیر مرغ تا جان آدمیزادباز هم یک چیز با لاتر است این بازار وکیل .
نمی دانم چهار راه چندم بود که می پیچیدم و در خلوتی بازار مثل یک حیاط خلوت کتابخانه عبد الله خفیف را می دیدی .
به مژگان می گفتم: باید برویم زندگی نامه این بزرگ مرد را در بیاوریم ببینیم چه کسی بوده و..بی حکمت که نیست کتابخانه به نامش کرده اند.
می گفت: بشین سر جات مگه تو سر گذشت نگاری؟
گفتم :بی سواد تذکره نویس. بد شغلی هم نیست می دانی که اعراب به این کار علاقه مندند هرکسی کو دور ماند از اصل خویش...
غش غش می خندید می گفت:تا الان شاید 10-یا-12 شغل است که تو داری انتخاب می کنی آخرش می ترسم کنکور قبول نشوی و مجبور شوی بروی خانه داری کنی ...
در آن طاقی آجر چینش می نشستیم و ترشی می خوردیم.اوایل مژگان نمی توانست خالی خالی ترشی بخورد ولی بعد ها ترشی خور قهاری شد.
بخصوص یادش بخیر دختر قد بلند سبزه رویی که همیشه ما را با اکراه تماشا می کرد از سر و رویش نسبت به ما غیظ و نفرت می بارید.حضور بی خیال ما آرامش او را به هم می زد. من ککم نمی گزید اما مژگان ناراحت می شد می گفت دلم می خواهد یک چک بخوابانم توی گوش چپش .می گفتم می خواهی من با خنده شروع کنم وقتی ریسه بروم دخترک از کوره در می رود تو هم...می گفت نه ترا خدا ولش کن معلومه از آن شرهای حسابیه.
گفتم: حیفم می آید انرژیم را صرفش کنم و اگر نه کاری می کردم که از اون دوستای صمیمی ما می شد و در نبود ما تنهایی ترشی بخره کوفت کنه....
مژگان گفت پا شو پاشو بریم که کلی عقب افتادیم و دست و رویمان را که می شستیم وارد کتابخانه می شدیم مثل دو تا بچه خوب ، موءدب و درس خوان. پشت به هم می نشستیم کتابهای پوسیده درسی را مرور می کردیم.آنقدر اعصاب مژگان به هم می ریخت وقتی می دید من علاوه بر درس روزانه 10 بیت شعر حفظ می کنم و 20 غزل می خوانم بعد ها سعدی را همان جا مرور کردم،با بیدل دهلوی آشنا شدم .عاشق غزل های سعدی بودم . سعدی برایم آدم عجیبی بود در مقابل شاهان و حاکمان می ایستاد اما نه با شمشیر و...کاری می کرد که شرمنده اش می شدند .زبانش با نرمی تمام چون شمشیر می برید محافظه کار زبر دستی بود.وقتی حکایت تمام می شد برنده که بود؟سعدی
و این از شگفتی های کلام او بود.از غزل های عاشقانه اش نمی شود گذشت . هرگز.
بعد از ظهر هایی که از کتابخانه بر می گشتیم سر شار از انرژی بودم.تا فلکه ستاد و ایستگاه قنادی یزدی پیاده می آمدیم. یک کوچه مانده به قنادی یزدی خیابانی بود که روزهای دوشنبه انجمن شعرمان در آنجا تشکیل می شد.در خانه ایکه فیلم آوار و تالار آیینه را در آن ساختند.تمام ساختمان آیینه و گچ بری بود با در های چوبی کوچک ارسی دار.(مثل قصر جلبی در جیکور و جریان شاکر السیاب و آن واژه قشنگ شناشیل-پنجره های مشبک چوبی با شیشه های رنگی)آقای جمالی خدا بیامرز، محمد خلیل جمالی مذنب، مدتی در آنجا زندگی می کرد.خانم برازجانی هم تازه از آمریکا آمده بود فعال و پر انرژی،آقای نصر الله مردانی و...جمع بسیار خوبی بودیم خیلی خوب. باغ پر گل و حوض بزرک و عمیق اما همیشه خالی از آب ساختمان دیدنی بود.
خانم ها زندیان و ناصر زاده و مژگان از بچه های اصیل شیرازی بودند،که وقتی آقای ده بزرگی برای اولین بار شنیدم می گوید:قافیه درست نشنسته.
گفتم قافیه چی شده؟این سه تا اصیل زدند زیر خنده .بعد فهمیدم نشنسته یعنی همان ننشسته است.از موسیقی کلامش خوشم آمد یا این کلمه پیر سوک و...زهره برایم کتاب می آورد از کتابخانه پدرش،اولین کتاب بابا لنگ دراز بود.او عاشق این کتاب بود.و بعد ریشه ها را خواندم کتابی که مرا زیر و رو کرد تا مدتها گیج و منگ بودم زندگی ،تلخی هایش و... را به یکباره با این کتاب چشیدم.
اینها حالا فقط یک خاطره هستند خاطره هایی که مثل روز روشن در ذهنم خود نمایی می کنند مرا دگر گون می کنند .تا تو بنویسی عبد الله خفیف و من گر و گر اشک بریزم .و یاد مژگانی بیفتم که حالا سالهاست ازش خبری ندارم نمی دانم کجای این کره خاکی دارد روزگار می گذراند.

