دچار لکنتم
دیگر عاجز از نوشتنم
چه می کنی؟
نیامده جار می زنیم
نیامده بر باد می دهم این زلف پریشان را
نیامده
اطراق کرده ای
به این چهار گوشه حیرانی
لختی درنگ...
من این رمیده حالی را ترس دارم
و از نیامدنت لیلی شدن را پیر شده ام
می دانی که سخت عاشقم
می دانی در شبها و روزهای نیامده
خاطرات بوسه نچشیده را
ترانه می خوانم
بگذار نفسی تازه شود
من همیشه دویده ام
من همیشه پیاله را
بی می
بدست چر خانده ام
می ننوشیده مستم
لختی درنگ جانا
نفس بالا نمی آید
.....
دارم خودم را فراموش می کنم....
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:48  توسط مژده
|
