ماجده

 میلاد نور ورحمت ٬ حبیب خدا ٬ محمد مصطفی

(صلی الله علیه وآله وسلم) مبارک

 یک شعر بخوانید از شاعر گرامی آقای علیرضا حکمتی از کتاب درخت تنها ماند:

دریا که هیچ

...کوه می شوی

ابرهای جهان

شانه های تو را نوازش شوند

گاهی فکر می کنی

کوه ها؛

اندام ظریف ساقه ی گلی

درخت ها ؛

آهوان خیره در زیبایی

گاهی فکر می کنم

گاهی هزار سال ...

جوان می شوی،

 گل می شوی،

گاهی کوه می شوی

در سینه رازی ؛ نه !

شور آوازی ؛ نه !

شوق پروازی؛ نه!

گاهی فکر می کنی

حالا دریا که هیچ!

کاشکی کوهی بودی ، سنگی، ...

برای شکفتن آوازی؛

شنیدن رازی...

این شعر تقدیم شده است به پیامبر اعظم  ( صدها سلام بر او)...

معرفی کتاب :

درخت تنها ماند

سروده علیرضا حکمتی

انتشارات موسسه هنر رسانه اردیبهشت

3000 نسخه  قیمت 16000 سال 1390 در 100 صفحه

حکمتی از شعرای خوب مازندران ساکن کرمانشاه است. اشعارش ساده اما محکم است . از آنجایی که در غزل هیچ تخصصی ندارم در آن باره نظر هم نمی دهم . اما اشعار سپید او را خیلی دوست دارم.

حالا این شعر را بخوانید :          

 به انبوه رنج های نگفته ی مادرم بانوی شمالی ، باران ومهربانی ودریا !ص/57

زخم های نگفته

پشت پنجره های مه گرفته ی دیروزت

رویای جوانی زنی نشسته است

در انحنای فصل هایی پوشیده از پرنده ودرخت وشالیزار...

اما هیچ کس

هیچ کس

نه انبوه خطوط پیشانی ات را جدی گرفت

نه در انبوه گیسوان سپیدت

پرندگانی از جنس اندوه ، سالیانی دور را...

بانوی شمالی

جنگل ومهربانی وابر!

تاوان کدام کار نکرده می پردازی؟

که همچنان

شب را روز می کنی و

روز را شب

با انبوهی از آرزوهای پلک فروبسته

وکوهی از زخم های نگفته برشانه ...

شعر زیباییست البته می شد کوتاهترش کرد . بسادگی نگاه شاعر می شود اندوه ومهربانی زن شمالی را درآن دید . رنج زنان شمالی شالیکار را باید در شمال بود ودید وتصدیق یا رد کرد . آواز دسته جمعی آنها روی زمین از روز نشا کاری تا درو محصول ....راه رفتن در زمین های پر آب ودم کرده و...

آقای حکمتی از شاعران غزل سراست وغزل های خوبش در این مجموعه موید این حرف است .

برای نمونه این غزل را بخوانید :  ص/17 و18

حتی بهار را در سنگ وچوب کرد        چشمی که سالها در من رسوب کرد

چشمی که سالها در شعرهای من         آمد طلوع کرد ، آمد غروب کرد

من هرچه می کشم،ازعشق می کشم     این عشق هرچه کرد،با من چه خوب کرد

چشمی که بی دریغ با چشم های من     حرف از شمال زد، یاد از جنوب کرد

مثل رسیدنش ، آرام ، بی خبر          پشت همین غزل روزی غروب کرد .

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 22:22 توسط مژده|

سلام دوستان  

برای رهایی از سرمای زمستان به شما پیشنهاد می دهم با من یک فنجان شعر بنوشید.

یک فنجان شعر

این عنوان سومین مجموعه شعر من است .

انتشارات کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان برای گروه سنی « ه»

تصویرگر وطراح گرافیک : سرکار خانم ناهید کاظمی

تعداد3000 نسخه

چاپ اول 1391

56 صفحه

تقدیم به همسرم علیرضا پاک بین

-----------------------------

هیچ گاه خاطره ی اولین کتابم را فراموش نمی کنم .سال ۸۹ مدیرمان

آقای گرجی در سمینار مربیان مسئول ومربیان فرهنگی هنری وادبی برای

 معرفی کتاب سنگ تمام گذاشتند به تعداد شرکت کنندگان درسمینار نسخه

هایی از کتاب خریداری شد وهدیه ی دوم مدیردرجلسه ای که با حضور

 معاونت فرهنگی کانون جناب آقای آدوسی داشتیم  از من تقدیر شد .

 یاد هر دو گرامی وهمیشه سپاسگزار لطفشان هستم.

-----------------------------

 ۲ شعر از این کتاب :

فرصت

هماره به جست وجوی فرصتی دیگریم

بیهوده اطراف را می کاویم

واز درون خود وامانده

بدین سان

ثانیه ها را از دست می دهیم

آیا نمی شد از خود پرسید:

به جست وجوی کدام فرصتیم؟

افسوس

موریانه ها

قاب چوبی ساعت دیواری را جویده اند

وعقربه های فلزی

بی صفحه ی مدور زمان

دنبال هم می دوند

تا ته مانده های فرصت زیبای گیسوانم را بچرند

تو باور می کنی

اما چه دیر...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 20:0 توسط مژده|

 

 

نام کتاب : آخرین مکتوب عاشقانه ی من

نویسنده : رویا شاه حسین زاده

نشر : هنر رسانه  اردی بهشت

سال :1390

تعداد صفحه : 86

رویا دوست وهمکار من است . وقتی هر سال به مرکز آموزش دعوت می شدیم

من ، رویا و فرخنده با هم ، هم اتاق می شدیم ، نمی دانم می توانید تصور کنید

 سقف مرکزآموزش هوارفته یعنی چه؟  از اصطلاح وتعریف وتعارف گذشته ما

 نمی توانستیم آرام باشیم بلاخره همیشه چیزی می توانست سوژه قرار بگیرد از

استاد گرفته تا نوشته ی همکاران و خاطراتی که  از مراکز فرهنگی هنری سر

کلاس می گفتیم. ساعت 6 که کلاس تمام می شد به سرعت برق و باد می رفتیم 

 خرید یا کوچه برلن ، یا خیابان انقلاب برای خرید کتاب یا ...شب که می رسیدیم

مرکزاول شام می خوردیم بعدهم می رفتیم طبقه سوم خوابگاه وتازه اصل حراجی

آغازمی شد هرچه می خریدیم باید برای همه هم دوره ای هامان نشان می دادیم

 با شرح مفصل فروشنده  قیافش این بود ، یا تخفیف نداد  یا . . . تا آینکه من از جمع

 آنها کم شدم بعد رویا اما فرخنده همینطور توی آفرینشها سنگرش را حفظ کرده . . .

رویا با ظاهری  بسیار متین زلزله ای تمام عیار بود وهست سرکلاس های آموزش

 نقاشی های قشنگی می کشید در بدترین شرایط خنده ازچهره اش محو نمی شد

گاهی سرمی کرد توی گوش فرخنده وبه ترکی چیزهایی می گفت  طوری که من

 هم می شنیدم یک بار خواستیم برویم جمکران بقدری شلوغ بازی در آوردیم و

خندیدیم که نفهمیدیم راه تهران تا قم چگونه طی شد . حالا به من حق بدهید وقتی

 از او می خوانم

گفتم لیلا!

بیا بزرگ نشویم

خندید وقد کشید

اشکهایم جاری شود.اوشعرهایش را زندگی می کند . با آنها نفس می کشد . من با برخی

از شعرها
 بقدری گریسته ام که باعث تولد شعری دیگر شده اند.

زخم هایم را در نمک خوابانده ام

که تازه بماند

چشم هایم را در آب نمک،

شاید

یک روز برگشتی

با دست هایت

-          باروت های جوان –

برای کشف معدنی از درد

                       که منم.   ص/29

رویا نمی خواهد فقط شاعر باشد . او  شعرها یش را سروده است کار را تمام

کرده است کناری نشسته ودارد به حرکت آنها رشد وشکوفائی شان وحتی بلوغ

وپیرشدنشان نگاه می کند.در کتاب اولش قرمز همیشه انار نیست این روش را

 برای اشعارش باب کرد ودر مجموعه ی آخرین مکتوب از این فکر خود بهره

 برداری کرد.(کتاب قرمزهمیشه انار نیست نشر رسانه اردیبهشت است وی

کتابهای دیگری نیز دارد که در انتشارات دیگری چاپ کرده است ومن آنها را

نخوانده ام) 

از صبوری او در مقابل حوادث وزخم های عمیق زندگی شگفت زده می شوم اما

او بسیارمطمئن است نمی لرزد ودست ازکارنمی کشد. او را دوستانه  دوست دارم  .

خالص وعمیق وبرایش بهترین ها را آرزو می کنم.

بهشت می تواند

کسی باشد که دوستش داری

کسی که دوستش داری

می تواند

بهشت باشد

ومهم نیست

اگر

غروب ها

به جای نهرهای شیر وعسل

با قرصی نان تازه به خانه بیاید!

#######

برف را

از شانه می تکاند آدم برفی

و می نشیند روبه روی من،

-          آقا ! لطفا

دو فنجان چای داغ

می خواهیم برای هم آب شویم!

*****

کتاب را بخوانید ولذت ببرید.آدرس وب : http://nafaas.blogfa.com/

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 20:1 توسط مژده|

 

عنوان کتاب: حب من دون رقابه (عشق بدون سانسور)

چاپ 2012 بیروت دارامجاد

اینم چند خبر که در مورد کتاب چاپ شد.

زمان مخابره : ۱۳۹۰/۱۰/۲۷ - ۱۰ : ۵۴

مدیر حوزه هنری استان مازندران :

"عشق بدون سانسور" به عنوان اولین کتاب شعر یک بانوی ایرانی در لبنان چاپ ومنتشر شد

کد خبر:215211

خبرگزاری پانا :مدیر حوزه هنری استان مازندران گفت : " عشق بدون سانسور " از مژده پاک سرشت از هنرمندان حوزه هنری استان مازندران به عنوان اولین کتاب شعر یک بانوی ایرانی به زبان عربی فصیح در لبنان چاپ ومنتشر شد .

به گزارش خبرگزاری پانا ، عزیزالله محمدپور مدیر حوزه هنری استان  مازندران با اشاره به خبر فوق افزود : این مجموعه شامل 31 اثر در قالب شعر عربی معاصر    " قصیدة النثر " می باشد که توسط خود شاعر سروده وبه فارسی ترجمه شده است .

وی در ادامه گفت : " کتاب دو زبانه ی "  " عشق بدون سانسور " اوایل دی ماه سال جاری با حضور شاعر در بیروت رونمایی شد . عشق بدون سانسور پس از دو مجموعه شعر  " پنجشنبه های دوست داشتنی من " و  "یک فنجان شیر  " سومین اثر خانم مژده پاک سرشت است که در تیراژ 3000 جلد توسط انتشارات امجاد علاوه بر لبنان در کشورهای سوریه وعراق نیز عرضه گردید .

شایان ذکراست؛  مژده پاک سرشت فارغ التحصیل کارشناسی ارشد زبان وادبیات عربی ، عضو انجمن ادبی حوزه هنری با هفده سال سابقه فعالیت اولین اثر خود را با حضور منتقدین بنام کشور ، سال پیش در این مرکز مورد نقد وبررسی قرار داد .

انتهاي خبر سرويس مازندران / خبرگزاري پانا / کد خبر 215211

 http://www.pana.ir/NSite/FullStory/News/?Id=215211

 تقدیر از کارشناس آموزش و پژوهش کانون پرورش فکری مازندران به عنوان اولین شاعره ایرانی که به زبان عربی شعر سرود.

 به گزارش روابط عمومی کانون پرورش فکری مازندران،  در مراسم رونمایی از کتاب شعر مژده پاک سرشت کارشناس آموزش و پژوهش کانون که در بیروت انجام شد از وی به عنوان اولین شاعره ایرانی که سروده هایش را به زبان عربی به چاپ رسانده است تقدیر شد.

گفتنی است، کتاب این شاعره با نام  "حب من دون رقابه" (عشق بدون سانسور) به زبان عربی و با ترجمه فارسی در انتشارات دارامجاد بیروت به چاپ رسید و در حوزه کشورهای عربی در معرض مطالعه علاقمندان به شعر قرار گرفته است.

پاک سرشت به مدت 18 سال در کانون پرورش فکری مازندران سابقه کار داشته  و در حال حاضر به عنوان کارشناس آموزش و پژوهش در این اداره فعالیت می نماید .

لازم به ذکر است، تا کنون از وی سه اثر با نام های: کتاب شعر پنج شنبه های دوست داشتنی ، یک فنجان شعر و حب من دون رقابه که به زبان عربی و فارسی سروده شده به چاپ رسیده است.

روزنامه بشیرمازندران ٬ فجر خزرو وارش نیز خبر را چاپ کردند .

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 17:30 توسط مژده|

 

 

شُنام

خاطرات کیانوش گلزار راغب

انتشارات سوره مهر277صفحه

شمارگان : 2500 نسخه قیمت : 3900 تومان

نویسنده ،کتاب را به همسرمهربانش تقدیم کرده است که سالها صبوری کرده وسکوتش را نشکسته است!

ماجرای کتاب شُنام دو لایه است دو لایه ی کاملا واضح  جنگ وعشق . عشقی لطیف ، جسورانه، اندکی با ترس و...

کیانوش گلزار راغب مرا که بچه جنگ هستم وسالها در این حال وهوا نفس کشیده زخم ها ورنج های به جان خریده ام را به دیگرگونه نگاه کردن به جنگ واحساس دیگری هدایت کرد در جبهه جنوب دشمن روبروی توست اما درجبهه غرب آنچه از شُنام بر داشت کردم دشمن از درون هم برتوحمله می کند وکیانوش نه اسیردشمن بیرونی که اسیر دشمن داخلی شده بود. واین تلخترین وشکنجه آورترین نوع جنگ است . اگر شیلان عاشق کیانوش شده است به هم وطن خود دل داده است ، حس قشنگ دلدادگی شیلان، شخصیت اول رمان ما را چنان دچار می کند که مرهمی بر زخم رنج اسارت می شود . (شُنام  به معنی مرز موعود، ارتفاعی است مشرف به شهر بیاره عراق واز سمت راست مشرف به شهرخرمال عراق. ) از دیگر محاسن کتاب شُنام : پاورقی های بسیار بسیار به جا وخواندنی است . کتابهایی را خوانده ام که اصلا حوصله نگاه کردن به پاورقی شان را نداشتم اما در شُنام وقتی نام شخصیتی را می خوانی در پایان فصل همه توضیحات گاه زندگی نامه وارتباط آن شخصیت با شُنام را می خوانید واین مخاطب را کاملا جذب روایت داستان می کند.در شُنام مخاطب احساس می کند پا در رکاب کرده است وباید تند تند حرکت کند تا به اصل ماجرا برسد به شیلان که می رسد کندی را می طلبد واین حس که  تمام راه را دویده باشی وحالا داری از پا می افتی اما افتادنی لذت بخش .

به گمانم آقای کیانوش گلزار راغب باید دوباره به کتاب باز نگری داشته باشد مثلا آنجا که هر روز یکی از بچه ها را می بردند برای اعدام ...تلخی آن به قدری نیست که مخاطب احساس کند تیری که شلیک می شود یک راست او را هدف قرار داده .

وقتی که کتاب را می خواندم دوست داشتم بگویم : ما آدم های زمینی هستیم آقای راغب، خانواده ات آسمانی برخورد می کنند بخصوص در مورد برادرت که بخاطر تو شهید می شود اما انعکاس آنرا در خانواده _ در داستان ش نمی بینیم . ( ملامتی ، شکایتی ، ...)اینها جزئیاتی هستند که من ، من خواننده  خاطرات شما که در قالب داستان پیاده شده است را که می خوانم می خواهم بدانم. از خودتان به قدری کم گفته اید که فقط شیلان  آنها را دیده و.. نظرم این است که از چشم شیلان هم می شد خودتان را به مخاطب معرفی کنید .

کتاب را دی ماه خوانده بودم چند مدت پیش در جلسه شورای فرهنگی آنرا معرفی کردم . ازهمکار کردستانیم معنی شیلان را پرسیدم ، گفت : اسم کوه است ، نسترن کوهی هم معنی میدهد.البته در کتاب ص/207 معنی شیلان دره را چنین آورده نام دره ای در منطقه بین وندر آباد ودره خرم رود تویسرکان است که دو روستای شیلان دره سفلی وعلیا در آن واقع شده اند. این دره رودخانه ای فصلی داردکه از مدتی قبل مطالعات سد سازی روی آن درحال انجام است ومردم منطقه منتظرندسد شیلان افتتاح شودوزمین های وندر آباد وروستاهای اطراف را سیراب کند. کتاب را بخوانید وزیباییهای یک داستان جنگی را با نگاهی عاشقانه بچشید.

  

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 9:44 توسط مژده|

 

جلسه نقدوبررسی  کتاب شعر « زخم ونمک» 
اثر شاعر خوش ذوق سیدعبدالجوادموسوی با حضور منتقدان کشوری واستانی آقایان: حمیدرضاشکارسری، مصطفی محدثی خراسانی، کمال شفیعی و...در حوزه هنری برگزار می شود.

زمان : پنج شنبه 5 اسفند1389

مکان : حوزه هنری مازندران

ساعت : 30/15 – 30/17

باهم دواثر را می خوانیم:

1-
دوست
روی شانه های  اعتماد من
خنجری نشانده ای
به یادگار

2-
سرنوشت
گره می خوردبخت من با نگاهت
سیاهی
در آمیخته
با سیاهی

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 8:46 توسط مژده|

سالها پیش قرار بود در مورد لائورا دیاس بنویسم یادداشتهایم را هی با خودم به اداره آوردم – شاید فرصتی شود نگاهی به آنها بیندازم - هی با خودم به خانه بردم بلاخره هم نمی دانم کجاکذاشتمشان.

تا چند روز پیش شیرین گفت می خوام لائورا دیاس را بخوانم خوندیش ؟

گفتم بله ومثلا می خواستم توی وبم در موردش  مطلبی بزنم آنقدر امروز وفردا کردم که یادداشتهام( متن هایی که از اصل کتاب انتخاب می کنم) را گم کردم جمعه با تارا همه جا را گشتیم اما دریغ شکوفه آمد گفت یادم بود توی دفتری با این خصوصیات و...باز هم گشتیم بلاخره به این نتیجه رسیدم پیدا نخواهند شد . در این فرصت  شیرین کتاب را به زبان انگلیسی خواند وبا هم در مورد کتاب ، سه جلسه نقد کردیم او فقط به لائورا دیاس از جنبه یک رمان نگاه کرده بود وعشق لائورا و...یا حتی شکوفه وقتی گفتم نباید تحول جامعه مکزیک را در رمان نادیده بگیریم گفت من رمان را اینطوری ندیدم. پس لازم دیدم خلاصه ای از بحث باشیرین را اینجا بیاورم دریغ از نمونه های خوبی که از متن کتاب جدا کرده بودم.( یادمان باشد اینگونه آثار حسنشان به همان توصیف های بلند است که خیلی از مسائل تاریخی ورویدادهای مهم را لا به لای مثلا موضوع عاشقانه می آورند. هرچند امروزه دیگر کسی حوصله خواندن آن توصیف ها را ندارد.)

نام کتاب : لائورا دیاس
نویسنده : کارلوس فوئنتس
مترجم : اسدالله امرایی
ویراستار : غلامحسین سالمی
تعداد صفحه : ۶۹۰

 " لائورا دیاس "  داستان زندگی زنی عاشق است . وی در قرن بیستم در مکزیک زندگی می‌کرد. اوچندسالی را درغیاب پدرش با مادر زندگی می کند.  در این میان " سانتیاگو " برادر خوانده‌ ی شورشی اش به دست نیروهای دولتی تیرباران می‌شود .لائورا دیاس که سانتیاگو را بسیار دوست می داشت و تا حد زیادی تحت تأثیرش بود با از دست دادن برادر دنبال کسی بود که تا آنجایی که ممکن است جای برادر را برایش پرکند.( حس لطیف دخترانه ای که مرد زندگی خود را از دوره نوجوانی یا با پدر یا افراد خانواده  و...منطبق کرده وهر چه سنشان بالاتر می رود این الگو در ذهنشان پر رنگتر می شود تا بلاخره با انتخاب شخصی برای زندگی پایان می یابد در غیر این صورت این کنکاش جان کاه ادامه خواهد یافت تا...)لائورا با یک انقلابی سرخورده‌ وتا حدودی متزلزل ازدواج می‌کند. بعد از گذشت اندکی به اشتباه خود پی می برد اما او سعی می کند خود را متقاعد کند وبه زندگی با این شخص ادامه می دهد.لائورا از همسرش صاحب دو فرزند می شود به نام های " سانتیاگو " و " دانتون" .

لائورا نام برادر از دست رفته اش را روی پسر بزرگش می گذارد.سانتیاگو نقاش می‌شود اگر چه فرزند، چون برادرش  هنرمند برجسته ای نبود . فرزند دوم لائورا ، دانتون سرمایه دارحقه بازی است که با کلاشی روزگار می گذراند .سانتیاگو در بیست و پنج سالگی می‌میرد و دانتون فاسد صاحب  پسری به نام " سانتیاگو" می شود .این فرزند " سانتیاگوی سوم " است. برپدر فاسد وسرمایه دارخودشورش می کند.سانتیاگوی سوم در آستانه المپیک مکزیک  شورش‌ دانشجویی 1968 را رهبری می کند و درحین مبارزه کشته می‌شود ،حالا فرزند به دنیا نیامده‌اش که همان سانتیاگوی چهارم است داستان را روایت می‌کند . وی همچون مادر بزرگش - که تا آخر عمر عکاسی می کرد -  به هنر عکاسی روی می آورد. داستان در سال 1999 از زبان لائورا روایت می شود وتا سال 2000 به پایان می رسد. درست یک قرن . در این داستان ، خواننده می تواند به خوبی مکزیک را که کشوری روستایی وعقب افتاده بودرا به کشوری در حال پیشرفت  بینید. سیرسرعت این تحول را زمانی در می یابد که نگاهی گذرا به لائورا داشته باشد این تغییر از درون خانه شخصیت اصلی ومهمتر، ازدرون خود شخصیت می توان مشاهده کرد. هرچند گاه اشاره های مستقیمی به  گامهای بلند مکزیک می شود. ورود یهودیها ی زمان جنگ جهانی دوم ، مهاجران اسپانیایی ، فرار صاحبان مغز امریکا وپناه بردن به مکزیک و....

فوئنتس در این رمان به رئالیسم جادویی گرایش داشته. اگر چه آثار او را در این سبک طبقه بندی نمی کنند.

محور اصلی رمان عشق است. واین عشق ها چنان در رمان گنجانده شده اند که خستگی ذهن را می زدایند ، مثلا پس ازخواندن اسامی مبارزین یا حوادث مهم تاریخی، مسائل سیاسی ،رخدادهای مهم زندگی بزرگان مکزیک (رهبرمشهورارکستر، گابریل اتلان فرارا، اینس خواننده و...)وجنبش های انقلابی در پس زمینه های داستان آمده است.  وعشقهایی ناکام (انقلاب ، شورش،خیانت، کشتار، حسرت وحرمان ، رنج وتلخی جدایی و... گاه کامیاب در قالب عشق شور ،دلدادگی ، سرمستی ،و...).

کدام زن وشوهری در طول زندگی مشترک حرف شان نمی شود؟ بعد از هشت سال طبیعی به نظر می آمد. سال اول همدیگر را درست نمی شناختند وهمه چیز تازگی داشت. حالا آرزو می کرد از بهت وحیرت در آید، ولی متوجه شد بهت بار دوم عادت شده وتازگی هم دلتنگی است. ص/171

تحت تأثیر سخنان او قرار گرفتم که توی خانه مان در خالا پا به مناسبت بزرگداشت زن کاتالانی ایراد کرد. عاشق همین شدم – از عشق به شناخت شخصی رسیدم که عاشق او بودم ، عشق به مثابه سکوی پرش دانش ، هزار توی آن ، خدایا ،هشت سال جان کنده ام که به رازی دست بیابم که راز نیست، شوهرم همانی است که نشان می دهد، نه بیشتر ، ظاهر وباطن همین است، چیزی نارد کشف کنم. ص/175

زنان مشهور اختراع مردان بی تجربه اند. ص/225

گاهی بی وفایی هیچ ربطی به مسائل جنسی ندارد. صرف رابطه ی صمیمانه با کسی دیگر خیانت است ووقتی این صمیمیت پنهان باشد وپنهان کاری لازمه اش دروغگویی است، گاهی این پنهان کاری اسمش رابطه جنسی است. کسی که پیش او می روی مهم نیست . مهم کسی است که به او اعتماد می کنی وبه کسی که دروغ می گویی . لائورا به نظر من تو به هیچ کس اعتماد نمی کنی  و به همه دروغ می گویی! ص / 261

زیبایی متعلق به کسی است که آن را درک می کند نه کسی که آن را دارد، زیبایی چیزی بیش از حقیقت نیست که در اختیار هر کدام ماست. ص / 266

درون خودم آکنده ام، در پوست خویش

با خدایی دست نایافتنی که خفه ام می کند       شاعر مکزیکی : سورخوانا    ص / 267

باید یاد بگیرد که بین نیازهای زن به عشق وتردید او درعشق مرزی وجود دارد. ص / 288

آدم باید از درون بر پدیده ها اثر بگذارد، وگرنه از بیرون له می شود درست مثل یک حشره، نبردها درون نظام شکل گرفته . ص / 291

شنیده ای که انگلیسی ها می گویند: شکایت نکن تا توضیح نخواهند . ص / 301

ما همیشه نسبت به آنچه جلوی چشممان می گذرد کور هستیم وفقط وقتی آن ها را ازدست می دهیم

می بینیم شان. ص / 315

دو نفر نمی توانند همدیگر را برای همیشه دوست بدارند. زیرا روح دو نفر هیچ وقت برابر نیست لحظه ای پیش می آید که یکی شدن ما را درجذبه ای فرو می برد تعادلی بین دو نفر که متأسفانه شهودی است یعنی سرانجام یکی شان تعادل را به هم می زند.  ص / 393

یاد گرفته ام از آن هایی بترسم که مرا با عشق خودشان از ریخت می اندازند، نه آنانی که چشم ندارند مرا ببینند. ص / 469

قانون پاسکال است : تو مرا پیدا کردی چون دنبالم نبودی . حقیقت من امروز این است. ص / 471

با ترحم به کسانی که دوستشان داریم خیانت می کنیم. ص / 476

بدون شک کردن هم ایمانی پدید نمی آید.        ص / 494

شکست یتیم است وپیروزی بچه ای با صد پدر.

دروغ بچه های فراوانی دارد اما حقیقت اجاقش کوراست.

حقیقت تنهاست ومنفرد برای همین خیلی ها دروغ را دوست دارند. دروغ ما را به هم مرتبط می کند، باعث  شادی مان می شود و ما را به هم پیوند می دهد. حقیقت ما را منزوی می کند. واز ماجزیره ای می سازد که در محاصره ی دریا ی حسادت و سوءظن قرار دارد. برای همین هم ما مردم دوست داریم دروغ بگوییم آن وقت مجبور خواهیم بودکه از تنهایی حقیقت رنج ببریم . ص / 555

برای اولین بار بود در زندگی اش " اتاق مخصوص خود " معروف را صاحب شد که ویرجینیا وولف گفته بودهرزنی باید داشته باشد، تا منطقه ی حریم اش باشد. حداقل استقلال : جزیره ای مستقل برای خودش. ص / 604

خوشا درخت، که زیادحساس نیست

بیشتر خوشا سنگ که حسی ندارد اصلا.

دردی بزرگتر از درد زنده بودن نیست

و اندوهی ژرف تر از حس زندگی...

این ترانه زندگی وامید " اثرشاعربلند آوازه ی نیکاراگوئه، روبن داریو. ص/ 652

پ . ن : کتاب را بخوانید واز نوشته فوئنتس وترجمه بسیار بسیار هنرمندانه استاد اسدالله امرایی لذت ببرید.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 12:8 توسط مژده|

         

سالها پیش بود شاید8یا9سال قبل به دوستم می گفتم اگر بخواهیم سبک نویسنده ای را بررسی کنیم یا برای جلسات نقد وبررسی حرفی برای گفتن داشته باشیم بهترین شیوه آثار شاعر یا نویسنده ای رایکجاجمع کرده وشروع کنیم به خواندن ونکته برداری.

بعد از گذشت چندسال دیدم علاوه بر این کار باید نقدها وتعریف هایی که در مجلات و روزنامه های مرتبط وغیر مرتبط پیرامون آن کتاب ویا نویسنده وشاعرمی شود را هم اضافه کرد. البته هرچه جلوترمی رویم این روش کاملترمی شود حالا سایت ها ووبلاگ ها واقبال سینماگران به موضوع و...هجوم ناشرین به چاپ آثار خوب وبد راهم باید اضافه کرد.

اما ازمسئله دورترنرویم .دوستی دارم که مدام کتاب می خواند کارش ترجمه است وآنچنان کتاب را ماهرانه خلاصه می کند درمسیر حرکت اتوبوس های تهران به مقصد دفترکارش یا درسالن انتظار به فاصله نشستن هواپیمای فرودگاه  یا راه آهن ... که وقتی بعد از چندسال دیگر فرصتی دست می دهد کتاب را می خوانم گویا من کلمه به کلمه کتاب را خوانده باشم ودارم تکرارش می کنم.

اردیبهشت امسال علاوه بر نمایشگاه کتاب باشکوفه عزیز رفتیم خیابان انقلاب تا 100 هزارتومان بن کتاب - هدیه معاونت  محترم فرهنگی  اداره مان ٬ درمراسم رونمایی کتابم باحضور کارشناسان ، مسئولین ومربیان فرهنگی ، هنری وادبی استان – رابرای پایان نامه کتاب بخریم جز4 تا 5 کتاب بقیه رابرای دل خودمان کتاب خریدیم تازه 50 هزارتومن دیگه هم پیاده شدیم از مرگ قسطی بگیر تا کتابهای مصطفی مستوروکتابهای اساتید فرزانه دکتر سیروس شمیسا ودکترعبدالحسین زرین کوب ، کریستین بوبن ، طه ندا و....

امروز هم می خواهم در مورد کتابهای مصطفی مستور بنویسم از نشر مرکز:

1-  روی ماه خداوند راببوس /چاپ سی ودوم / برگزیده ی جشنواره ی قلم زرین /113ص/79 سال

2-  حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه / چاپ دوازدهم/ مجموعه داستان کوتاه/65 ص/سال88

3-  من گنجشک نیستم / چاپ پنجم/85 صفحه/سال87

توضیحات بالا در خصوص کتاب "  روی ماه خداوند را ببوس" بود که دوست مترجمم بسیارعالی آنرابرایم خلاصه کرده بود.

اما این دوکتاب را چندروز پیش تمام کردم . حتما آنها را بخوانید. قلم خوب وروان آقای مستورچنان زیبا و محکم صحنه ها ، حوادث  وبخصوص شخصیت ها راترسیم می کند گویا خواننده درسینما چند بعدی نشسته ودارد باعینک دورنک بافِرِم کاغذی نوشته های کتاب را می بیند به جای خواندن.

در کتاب دوم : داستان «حکایت عشقی بی قاف بی...» صفحه 49 آنچنان دل خواننده ریش ریش می شه ... که فکر می کنم روزانه این حکایت به شیوه های عجیب وغریب در حال اتفاق است.

 داستان صفحه29 « سوفیا»خواننده آنچنان جذب  داستان می شود که ...باید بخوانید تا بدانید.

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 9:29 توسط مژده|

سلام به همه دوستان
نام کتاب : پنج شنبه های دوست داشتنی
اثر : مژده پاک سرشت
نمایشگاه کتاب : شبستان راهرو۳۲ غرفه ۳۲ هنررسانه اردیبهشت
انتشارات : رسانه اردیبهشت
آدرس  : تهران خیابان طالقانی، سینما فلسطین، خیابان صبا، کوچه ی صفا، شماره­ی 3، واحد 1
تلفن66460541  - ­ هنررسانه اردیبهشت

 

    اخبار و رویدادها     علمی و فرهنگی      فرهنگی



 رونمایی از کتاب پنج شنبه های دوست داشتنی در کانون پرورش فکری مازندران




شبکه نیوز : درمراسم  افتتاحیه سمینارآموزشی مربیان مسئول ومربیان مراکز فرهنگی هنری کتاب پنج شنبه های دوست داشتنی با حضور محمدباقرآدوسی معاون فرهنگی وگرجی مدیرکانون پرورش فکری رونمایی شد.
 نویسنده این کتاب مژده پاک سرشت و ناشرآن هنر رسانه  اردیبهشت می باشد.
پاک سرشت مسئول روابط عمومی کانون پرورش فکری مازندران شاعری از شاعران عرصه ادب مقاومت است که به تازگی آثاردفاع مقدس وعاشورایی خود را درقالب مجموعه شعریاد شده به چاپ رسانده است.
آدوسی معاون فرهنگی کانون پرورش فکری ضمن تبریک هدیه ایی به ارزش یک میلیون ریال بن کتاب به ایشان اهدا کردند وگرجی مدیراستان به تعداد حاضرین درمراسم از کتاب حاضر خریداری واهدا نمودند.


از وبلاگ جناب آقای خرمی کارشناس فرهنگی وهمکار ارجمندم سپاسگزارمhttp://aria82.blogfa.com/

سلام به همه دوستان   

باخبر شدم که مجموعه شعر همکار خوبم خانم مژده پاکسرشت منتشر شد و به نمایشگاه رسید ضمن تبریک به جامعه ی فرهنگی مازندران و آرزوی بهروزی برای ایشان توصیه می کنم این اثر ارزشمند را تهیه کنید . بخوانید و لذت ببرید.در فرصت های آینده پیرامون این کتاب سخن خواهم گفت.

"باید به رفتگر محله مان نامه ای بنویسم"

رفتگر ها
 حافظه خوبی دارند
شناسنامه ی
کوچه ها و خیابانها را از برند
وجب به وجب زمین
آجر فرش پیاده رو ها
و تاریخ تولد آسفالت محله ها
و...
او که مرگ را
از کوچه های شهرم
جارو کرد
امادریغ از تقدیر نامه ای
و ارتقاء شغلی
او همیشه یک رفتگر باقی ماند.

----------------------------------------------------------------

از وبلاگ فرزاد : "نوشته ها  " سپاسگزارم  http://neveshteha.blogfa.com/

و کتاب پنج شنبه های دوست داشتنی اثر خانم پاک سرشت بالاخره چاب شد خانم پاک سرشت را باید خودتان بشناسید او نیازی به تعریف و تمجید من ندارد نمونه آثارش را می توانید در وبلاگش ببینید و بخوانید فقط می دانم که اشعار او به دل من کسی که به شعر علاقه ندارد می نشیند.

          ----------------------------------------------------------------------

    از وبلاگ "شکوفه "عزیز  سپاسگزارم    http://shokufeh1982.persianblog.ir      

امروز پنج شنبه نیست اما خبر پنج شنبه های دوست داشتنی را امروز خواندم. کتاب شعر مژده عزیز درآمد.
پنج شنبه های دوست داشتنی رسانه اردی بهشت
سالن 32 غرفه 32
بجنبید تا تمام نشده
به محض اینکه کتاب را بخرم این شعر ها را که با آن ها  گریسته ام
یا لذت عمیقی نصیبم شده یا بارها باعث شعر گفتنم شده معرفی خواهم کرد
.
---------------------------------------------------------------------------------------        ازوبلاگ"سارا مهر"منیژه عزیز سپاسگزارمhttp://sarazafar.blogfa.com/
معرفی هنر یک دوست
نام کتاب:پنج شنبه های دوست داشتنی من
اثر:
مژده پاک سرشت
نمایشگاه کتاب سالن 32 غرفه 32
انتشارات:
رسانه ی اردیبهشت
----------------------------------------------------
      از وبلاگ "http://savadkohi.blogfa.com "آفتاب گردانی در من" فائزه مهربان سپاسگزارم
کتاب دوست شاعرم در نمایشگاه
خبر جديد اينكه:
کتاب "پنج شنبه های دوست داشتنی" ، سروده هاي دوست عزيزم
 "م‍‍ژده پاك سرشت "توسط نشررسانه ارديبهشت چاپ شده و در سالن
 32 غرفه 32 نمايشگاه  كتاب موجود است. 
تبريك شاعر دوست داشتني پنج شنبه هاي دوست داشتني! 

آتش بس

برای فراموشی این زخم
کافی است
تکرار کنم
تو با من نمی جنگی
تو هیچ گاه
با من نجنگیده ای
به بال هایت نگاه کن
کاغذهای مچاله رنگی...
ثانیه هایت
تباه سکوت اند
افق ها
چشم را
به تبعید می برند.
***
و تو... افسوس
هیچ آسمانی
به پروازت
نمی بالد. 
از کتاب " پنج شنبه های دوست داشتنی ـ 
-----------------------------------------------------------
 از وبلاگ گاهی اوقات ببرها هم شاعر می شوند.پیروزه عزیزسپاسگزارمhttp://www.babr-e-ashegh.blogfa.com/

هیچگاه نشده بود که کتابی رو معرفی کنم نمیگم که کتابها اینقدر خوب نبودن نه !من خسیس بودم در تعریف و معرفی  ولی آنقدر این فرد با تمام خصیصه های زندگی و کار و شعرش برایم خاص و عزیز و دوست داشتنی است که با افتخار اعلامش میکنم و از همین جا به مژده عزیز تبریک فراوان میگم !
---------------------------------------------------------------------
ازوبلاگ" تارا" دوست خوب ومهربانم سپاسگزارمhttp://goleyas1359.blogfa.com/ 

سلام به همه دوستان
خانم مژده پاک سرشت دختر خرمشهر،شاعری رنج دیده از جنگ جنوب و اکنون در جدال با نابرابری های اجتماعی که اگر به پای سخنانش بنشیند رنجی را که اکنون مجبور به تحمل آن است، فراتر از تحمل درد انسانهای بی سرو بی دست و کودکان شهید شهرش می داند.شعر های این خانم شاعر زیبا و روان است و همچنین از ترکیبات و استعاره های  زیبایی که سرشار از زنانگی ست استفاده کرده که التذاذ شعری و هنری را در آن می یابیم.و با مهارت دردهای یک زن یک مادر و گاهی حتی یک درد اجتماعی را بازگو می کند که هر کس آنها را بخواند گویی درد خودش را در لباس شعر می بیند.در شعر "رفتگر "او می توان نمونه ای از زیرکی و موشکافی  او را دریابیم و درد پنهان در پس این شعر.کوتاه سخن اینکه: این حرفها حرفهای دل است و حرف دل را همه می فهمند.

"باید به رفتگر محله مان نامه ای بنویسم"
رفتگر ها
 حافظه خوبی دارند
شناسنامه ی
کوچه ها و خیابانها را از برند
وجب به وجب زمین
آجر فرش پیاده رو ها
و تاریخ تولد آسفالت محله ها
و...
-------------------------------------
-
از ویلاگ" انیمیشن تصاویر متحرک"http://tatan11.blogfa.com سپاسگزارم/
-------------------------------------------------------------------------------------------


از وبلاگ "فی الپرانتز"علیرضا
http://felparantez.blogfa.comصمیمانه/سپاسگزارم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ازسایت" برهنه در باد "مسیح اسماعیلی 
http://www.ashghebaroon.persianblog.ir نازنینم سپاسگزارم/
--------------------------------------------------------------------------------------
از وبلاگ دخترم فاطمه سیندرلا با کفش های کتانی سپاسگزارم
http://fatemehpakbin.blogfa.com/
---------------------------------------------------------------------------
ازوبلاگ "جنوبگان "شهرام قلی زاده سپاسگزارمhttp://jonobgan.blogfa.com/
--------------------------------------------------------------------------------------
از وبلاگ "آیه سفید" محسن پور اسماعیل سپاسگزارمhttp://www.ayaye.blogfa.com/
بعد
از خبر های خوش از چاب کتاب دوستان امروز خبر خوش دیگری بدستم رسید که کتاب دوست عزیز خانوم مژده پاک سرشت به نمایشگاه کتاب رسیده .با آرزوی موفقیت برای این دوست عزیز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از وبلاگ سوردار" برادر وهمکار گرامیم علیرضا حکمتی وهمسر گرامیش خانم فاطمه ناظری عزیز صمیمانه سپاسگزارمhttp://www.soordar.persianblog.ir/
من مازندران را ازآن جهت دوست دارم که دوستان زیادی را توانسته ام از طریق سرسبزی هاوهوای دل انگیزش،به جمع دوستان خودم اضافه نمایم.وهمین شعرهم باعث دوچندانی برای این دوستی ها وآشنایی های همیشگی بوده است.اما وقتی دوستی شاعر،که جنوبی باشد وازطریق شعرهایش متوجه بشوی که ای بابا!این جنوبی خونگرم وشاعر،دارد درشمال زندگی می کندوتازه!این شاعرخونگرم جنوبی،همکارت باشدو...
       خوب!بااین وصف وحال،اگرمن بگویم خوشحال نیستم،که دروغ گفته ام.بگویم به ایشان حسودی ام نمی شودکه دارد درشمال زندگی می کند،که بازهم دروغ گفته ام.فقط می توانم بگویم که سالیان درازی است که این شاعر خوب خوزستانی را می شناسم وهمواره از شعرهای زیبایش لذت برده ام.شاعرمعزز خوزستانی -سرکارخانم"مژده پاک سرشت"-که از همکاران بسیار خوب ومحترم بنده نیز می باشند. ازایشان به تازگی کتابی منتشر شده است با اسم زیبای "پنج شنبه های دوست داشتنی".مطمئنم که خواندن این مجموعه برای بسیاری ازدوستان در این وانفسای شعرخوب شنیدن های روزگارما می تواند غنیمتی باشد.ضمن عرض تبریک به خانم"پاک سرشت"،امیدوارم که چشم حقیر نیز به دیدن این کتاب هرچه زودتر روشن گردد.ضمن اینکه شعری ازایشان را نیزمی خوانیم:

 رفتگر ها
حافظه خوبی دارند
شناسنامه ی
کوچه ها وخیابانها را از براند
وجب به وجب زمین
آجر فرش پیاده روها
وتاریخ تولدآسفالت محله ها
و...
اوکه مرگ را
از کوچه پس کوچه های شهرم
جارو کرد
اما دریغ از تقدیر نامه ای
وارتقاءشغلی
اوهمیشه یک رفتگر باقی ماند
.
--------------------------------------------------------


از وبلاگ بهمن وندا دوستان خوبم سپاسگزارمhttp://satregerye.blogfa.com/
پنجشنبه های دوست داشتنی   

کتاب خانم مژده پاک سرشت با عنوان "پنجشنبه های دوست داشتنی "    به نمایشگاه تهران رسیدسالن ۳۲غرفه ۳۲انتشارات رسانه اردی بهشت
همچنین ،خانم پاک سرشت  در ترجمه ی اشعار شاعران عرب دستی توانا دارند.
شما می توانید در وبلاگ "ماجده" با نمونه ی کارهای ایشان آشنا شوید

----------------------------------------------------------

 

 

 

 


واز تمام دوستانی که برایم مسج فرستادند٬ تماس گرفتند و...سپاسگزارم امیدوارم بتوانم تلافی به خیر کنم .
   

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 8:28 توسط مژده|

خانم دالاوی

این رمان صاحب سبک نگارش و ساختار بدعت گذار است.

ولف که از شیوه سنتی رمان نویسی انتقاد می کرد ، از ابتدادرپی کشف شیوه هایی نو برای بیان واقعیت های ذهنی و حالات درونی انسان بود.

تأکید بر دنیای درون ، خانم ولف در سال 1925 با نوشتن رمان خانم دالاوی برای اولین بار الگوی زمان را در قالب رمانی بلند بر هم زد و با جسارت طرح داستان را به یک روز واحد یک منطقه (شهر لندن )و یک شخصیت واحد (کلاریسا) در مرکز داستان محدود کرد .

برای نمایاندن تأثیر جریانات زندگی برذهن یا کاربرد آن روش ازدیدگاه روانی ، لازم بود به جای یک راوی هر یک از شخصیت ها را مد نظر قرار دهد . با این که ولف از دیر باز به ساختار از هم گسیخته کارکرد ذهن و تداعی های آن پی برده بود ، تنها هنگام نوشتن خانم دالاوی بود که به کاربرد تک گفتارهای ذهنی، یا نداهای درونی به مثابه پایه آفرینش شخصیت پی برد.

او درباره این کشف مهم می گوید: گمان می کنم با این روش دقیقا به آنچه می خواهم برسم ، انسانیت طنز و ژرفا ، رسیده ام .

ولف روشی برای خلق شخصیت یافته بود که با تقلیداز فرایند گزینشی که هر یک از ما به وسیله آن خود ، یک دیگر و جهان پیرامونمان را باز می شناسیم، ایجاد شده بود.

ساختار ی که در "خانم دالاوی "پرورش داد ، در نمایش این فراینداهمیت داشت.وی بجای نقل ماجراطی چند ماه یا سال، زمان روایت را تنها به یک روز محدود ساخت. احتمالا این شیوه نمایانگر تمایلش به نزدیک تر بودن به واقعیت است.

تضادی که ولف ، زمان ساعت و ذهنی ، می نامید. به تقابلی مربوط می شودکه او در این دوره در یادداشت هایش به ذکر آن پرداخت : تضاد میان واقعیت جهان قابل مشاهده، وواقعیت ناملموس که وجود آن صرفا احساس می شود. با این حال به نظر او " واقعیت و تخیل " در نهایت به یکدیگر وابسته اند و نوشتن " خانم دالاوی "موجب افزایش تمرکز بر این وابستگی و چگونگی بیان آن در ادبیات داستانی گشت.

د رسراسراین رمان نقطه تمرکز دائما ازجهان بیرونی به ذهن شخصیت هایی که آن را مشاهده می کنند تغییرمکان می دهد.و این در حالی است که مکان ماجرا فورا مشخص می شود : شهرلندن وخیابان های آن چنانکه واقعابودند، به طوری که خواننده می تواند مسیر کلاریسا و سایر قهرمانان رمان را روی نقشه شهر دنبال می کند. واقعی بودن مکان ، صحنه ها و توصیف آن به شخصیت های رمان نیز استحکام می بخشد.

ولف که همیشه رابطه فرد با گروه را جذاب می یافت این باراین تقابل را در ضیافت با شکوه کلاریسا دالاوی در آخرین صحنه رمان آشکار می سازد.

اما به طور کلی ولف در این رمان با نظاره گری چیزهای بسیار عادی زندگی به بیان احساسات می رسدوبا توالی تک گفتارها،نداهای  درونی هر یک از شخصیت ها را می نمایاند. به گفته بسیاری از منتقدان بیست صفحه اول رمان " خانم دالاوی"پیچیده ترین اثرویرجینیاولف است ،در حالی که همین پیچیدگی شاید به درجات کمتری در مابقی رمان نیز قابل مشاهده است.

این کتاب را باترجمه بسیار خوب و روان خانم خجسته کیهانی بخوانید.انتشارات نگاه.

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:9 توسط مژده|

با هم  رباعی خیام را بخوانیم :

افسوس که نامه جوانی طی شد                 وین تازه بهار شادمانی دی شد

آن مرغ طرب که نام او بود شباب             صد حیف ندانم که کی آمد، کی شد

 حالا ترجمه شعررا به نثر روان عربی بخوانید :

أسفا ، فقد طویت صحیفة الشباب                     و صار ربیع الافراح شتاء

و ذلک الطیر الغرید الذی کان اسمه الشباب       و الهفتاه ! لا ادری متی  جاء ؟و متی ذهب؟

حالا چند ترجمه از شاعران و مترجمان معروف عرب را بخوانید :

اول ترجمه شاعر عراقی جمیل صدقی الزهاوی از این بیت را بخوانید:

لهف نفسی علی شبابٍ تولی                      و ربیعٍ  من السرور تواری

إنَّما الطائر المسمَّی شباباً                         بَعدَ ما قد قامَ یهتفُ طارا

دوم ترجمة شاعر الصافی النجفی را بخوانید :

قدانطوی سفر الشبابِ و اغتدی                ربیعُ افراحی شتاءً مجدّبا

لهفاً لطیرٍ کان یُدعی بالصبا                   متی أتی و أیُّ وقتٍ ذهبا؟

سوم ترجمه فاضل عبد الحق المصری را بخوانید :

غبرت دنیا شبابی                             و انطوت طیَّ الکتاب

فتبدّ لت خریفاً                                 من ربیعٍ مستطابِ

ویح طیر ٍ غرد ٍ                              کان یسمَّی با لشباب

لا أری کیف أتی                             أو کیف ولّی یا صحابی

چهارم ترجمة احمد رامی المصری را بخوانید:

طوت ید الاقدار سفرَ الشبابِ               و صوَّحت تلک الغصون الرطابِ

و قد شدا طیرُ الصبی و اختفی             متی اتی ....و ایُّ وقتٍ ذهبا؟

پنجم ترجمه السباعی شاعر مصری را بخوانید :

لهفا إن غاض نهرٌ یفهقُ                    وخبا ورد الربیع المشرقُ

و انطوی سِفرُ الشبابِ العبقُ               و هزار ناح حیناً و هدر

                  خبّروا أنَّی أتی ؟ و این طار ؟

ششم  : ترجمه البستانی شاعر لبنانی را بخوانید:

و لیالی الربیع کنَّ قصارا                 و هزار الشبابِ غنّی و طارا

یا هزار الشباب لو کنتُ أدری            منک هذا لسمتک الاغلالا

هفتم  : ترجمه شاعر بحرینی ابراهیم الریض را بخوانید :

تولّت لیالی الربیع القصار                                    و أسدل دون الشبابِ الستار

وعهدی بطیر الصبا شادیاً                                   لی اللهّ أنَّی أتی ، این طار؟

حالا ترجمه فارسی این ترجمه ها را بخوانید :

اول:    الزهاوی :

افسوس بر جوانی که روی گرداند                  و بهاری از شادی که پنهان شد

براستی که پرنده ای که جوانی نامیده می شد     پس از اینکه بر خواست و آواز خواند ، پرید.

دوم :  الصافی النجفی :

نامه جوانی طی شد                                    و بهار شادمانی به زمستانی بی حاصل تبدیل شد

افسوس برای پرنده ای که جوانی نامیده می شد.           کی آمد ، و چه زمانی برفت.

سوم : احمد رامی :

دست تقدیر نامه جوانی را طی کرد                          و آن شاخه های پر طراوت خشکید

و مرغ جوانی نغمه سرایی کرد و پنهان شد                 کی آمد و چه زمانی برفت؟

چهارم : فاضل عبد الحق :

دنیای جوانیم غبار آلود شد.                           و همچون کتاب طی شد

و از بهاری خوش به پاییز تبدیل شد                 وای بر مرغی خوش آواز که جوانی نام داشت

ای دوستان نمی بینم چگونه آمد، یا چگونه برفت؟

پنجم : السباعی :

افسوس که رود سر ریز ، آبش ته نشست              و گلهای بهار فراوزان پژ مرده شد

و نامه معطر جوانی طی شد                             و هزاری نغمه سرایی کرد و خاموش شد

خبر دهید کی آمد و کجا برفت  ؟

ششم : البستانی :

و شبهای بهار کوتاه بود                                      و هزار جوانی نغمه سرایی کرد و رفت   

ای مرغ جوانی اگر این را از تو می دانستم                ترا در غل و زنجیر می گذاشتم

هفتم   :  ابراهیم العریض

شبهای کوتاه بهار بگذشت                                  و پرده بر روی جوانی کشیده شد

شناختم از مرغ جوانی نغمه سرایی بود                 خدا داند از کجا آمد و به کجا رفت؟

حالا خودتان قضاوت کنید چقدر ترجمه کردن سخت است . یعنی خلق یک اثر از نو .

خلق اثر راحتیش به این است که آنچه درذهنت است با دایره لغاتت مچ می شود بعد کلمه زاییده می شود اما در ترجمه باید بگردید دنبال کلماتی که مد نظر شاعر و دقیقا بتواند منظور شاعراز زبان مبدا را برساند تا در زبان مقصد خوانندگان بتوانند علاوه براینکه منظور را دریافت کنند، لذت هم ببرند.

و خلاصه باید کتاب را بخوانید و نقطه نظرات کارشناسی  استاد را دریابید.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 14:36 توسط مژده|

من لیلیت * هستم

که از تبعید گاهش باز گشته است

لیلیت

شیطان خلوت ها

لیلیت  

 

لیلیت  :  (lilith) نام لیلیت در اسطوره های سومری ها و بابلیها و آشوریهاو کنعانی ها همچنان  در عهد قدیم وتلمود آمده است.

چنین روایت شده است  که: لیلیت اولین زنی است که از خاک برای آدم آفریده شد اما لیلیت سر فرود آوردن کور کورانه  در مقابل مرد را سر تافت و از بهشت رانده شد سرکشی کرد و گریخت ونخواست که برگردد .

به همین دلیل به پستی به زمین برهوت  تبعید شد سپس خداوند ازدنده آدم زن دوم  حوا را آفرید .

 

از این پس می خواهم در مورد جمانه حداد برایتان بنویسم.

او زن ژرنالیست ، شاعرو مترجمی است  که به شش زبان زنده دنیا مسلط است .

مجله  " الجسد " اوتفکر جهان عرب  را به هم ریخت ومخالفت های بسیاری را برانگیخت او از زن می نویسد و عقاید خاص خود را دارد ......

 

متن بالا از کتاب : النمرة المخبوءة عند مسقط الکتفین

انتشارات الدار العربیة للعلوم - ناشرون

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:37 توسط مژده|

 

 بمناسبت ۲۵ مرداد درگذشت استاد محمد خلیل جمالی

یاد و نامش نیکو

شعری که از ایشان انتخاب کرده ام از کتاب دختر صوفی انتشارات مسعی

چاپ تابستان ۱۳۷۳ در ۱۵۸ صفحه

دختر صوفی  

 

دختر صوفی مرا آتش زدی

از خم دل باده ی بی غش زدی

 

نی غلط گفتم که تو خود آتشی

آتش عشقی شراب بی غشی

 

مست عشقی شعله بازی می کنی

عقل سوزی ، عشق سازی می کنی

 

مغز ادراکی نمی گنجی  به پوست

خالی از خویشی ، پُری از یاد دوست

 

جان ما با جان تو بیگانه نیست

آشنائی های ما افسانه نیست

 

تو زمینی  ، تو زمینی نیستی

گوش کن تا من بگویم کیستی..... 

محمد خلیل جمالی

 

مثنوی در مسیر آتش را در ادامه مطلب  بخوانید:

 

نام دیگر مجموعه هایی که از ایشان دارم:

در مزرعه نور انتشارات نوید شیراز چاپ ۱۳۶۴ در ۱۲۲ صفحه

شرق عشق انتشارات برگ چاپ ۱۳۷۵ در ۷۷ صفحه

تا ملاقات سحر به کوشش خلیل شفیعی انتشارات فلاح چاپ زمستان ۱۳۸۴ در ۱۶۳ صفحه 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 9:10 توسط مژده|

 

ريتا والبندقية

بين ريتا وعيوني.. بندقيهْ

والذي يعرف ريتا ، ينحني

ويصلي

لإلهٍ في العيون العسليّهْ!

.. وأنا قبّلت ريتا

عندما كانت صغيره

وأنا أذكر كيف التصقتْ

بي، وغطّت ساعدي أحلى ضفيره

وأنا أذكر ريتا

مثلما يذكر عصفورٌ غديره

آه .. ريتا

بيننا مليون عصفور وصوره

ومواعيد كثيره

أطلقتْ ناراً عليها.. بندقيّهْ

إسمُ ريتا كان عيداً في فمي

جسم ريتا كان عرساً في دمي

وأنا ضعت بريتا .. سنتينِ.

وهي نامت فوق زندي سنتين

وتعاهدنا على أجمل كأس ، واحترقنا

في نبيذ الشفتين

وولدنا مرتين!

آه .. ريتا

أي شيء ردّ عن عينيك عينيَّ

سوى إغفائتين

وغيوم عسليّهْ

قبل هذي البندقيهْ!

كان يا ما كان

يا صمت العشيّهْ

قمري هاجر في الصبح بعيداً

في العيون العسليّهْ

والمدينة

كنست كل المغنين ، وريتا

بين ريتا وعيوني . بندقيّهْ

. شعر ریتا و تفنگ علاوه بر روان بودن ٬ ریتمیک بودن آن در عربی شعر را دلنشین تر می کند

ترجمه این شعر را در پست های قبلی  آورده ام .

روی ادامه مطلب کلیک کنید و ترجمه را بخوانید.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 9:52 توسط مژده|

 

 

 

شعر از شاعره بحرینی : حمده خمیس

 

وقت للتألق

 

ابتعد قلیلاً أیها الحزن

لأفتحَ دفاتري

و أرسمَ

حدائق القلب

 

   **

 

نوحی أیتها الریح

فلن أشارککِ

البکاء

 

  **

 

إنصب خیامَک أیها الظلام

و انشب مخالبَ رعبکَ

فی الرقاب

و لیطفئ هیاجُ الریح

کلَ المصابیحِ فی الطرقاتِ و البیوت

أنی أشتعلُ بالحبِ

و بالقصائد

و قلبي

مدججٌ بالصباح!

 

   **

 

 حالاترجمه شعر را بخوانید :

 

 

زمانی برای درخشش 

اندکی دور شو

ای غم ٬

تا دفتر هایم را بگشایم

و باغچه های قلبم را به تصویر بکشم.     

    **

 

ای باد ٬

شیون کن.

برای گریستن٬

با تو همسرایی نخواهم کرد.

 

     **

 

ای تاریکی ٬

خیمه های خود را بر افراشته کن .

و چنگالهای  وحشت خود را ٬

در گلوها ٬

فرو کن .

بی گمان ٬

هیجان باد

تمام چراغهایی که در راهها و خانه هاست ٬

را خاموش خواهد کرد .

 من با عشق و شعرها شعله ور خواهم شد .

و قلبم

مسلح است به صبح .

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:32 توسط مژده|

 

 

شعر شاعره بحرینی  خانم  حمده خمیس

 

وقتٌ للحب

 

أیها الحب

أیها اللهبُ السریُّ

فی کیمیاء الخلیقه

أدر نخبکَ

و انتشلنا!

 

   ***

 

أیها الحب

یا قصیده الکائنات الجمیله

املأ شعاب الأرض

و انتشر فی الصدورِ

و الأصابعِ

و الأجساد

لهباً حمیماً

یشتعلُ بالطمأ نینهِ

و الجذل!

 

   ***

 

أیها الحب

سوف أعتلي

قمم الاشجارِ

الشوامخ

و أضربُ علی صدری

بقبضتینِ من التوقِ و الاحتراق

و أعود المتعبین

إلی

مائدتک!

 

ترجمه شعر:

 

زمانی برای عشق

 

ای عشق

ای آتش اسرارآمیزپنهانی

در کیمیای آفرینش

جامت را بچرخان

وهستی ما را بر باد ده

 

     ***

 

ای عشق

 ای شعر پدیده های زیبا

دره ها را سیراب کن

و درسینه ها

 انگشتان و پیکر ها

گرمای سوزنده ات را

جاری کن

تا با آرامش تمام

زبانه کشد

 

   ***

 

ای عشق

به اوج قد می کشم

بلندتر از شاخه درختان سر به فلک کشیده

و بر سینه ام دو مشت خواهم کوفت

مشتی اشتیاق و مشتی احتراق

و از پا فتاده گان  را

 بر خوان گسترده ات فرا خواهم خواند.

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 13:20 توسط مژده|

 این هم از ترجمه شعر انشوده المطر / سرود باران

سروده بدر شاکر السیاب

 

سرود باران

چشمانت جنگلی از درختان نخلند ، سحر گاه

یا

دو ایوان بلندند

که ماه در دوردست هایشان  می درخشد

چشمانت به گاه لبخند

چون تاکستانی پر از برگ

 و رقص نورهاست

 در چشمت چون رقص هزار ماه در برکه

گویا پارویی موج میگرداند بر آنها در آغاز صبح

و گویا ستارگان در عمق چشمانت می تپند

و در مه مبهم  غم

شناورند

بسان دریایی که دست غروب لمسش کند

پر از لرزش پاییز و گرمای زمستانند

پر از نور و مرگ و تاریکی

و لرزش گریه ها

که بر روحم فرو می ریزد

لذتی سرکش که آسمان را در آغوش میکشد

بسان شیفتگی کودکی که از ماه  می  ترسد

گویا رنگین کمان ها ابر می نوشند

و قطره قطره در باران ذوب می شوند....

 وقهقهه کودکان در باغ های انگور

که سکوت گنجشکها بر درخت ها را قلقلک می هد

سرود باران

قطره

قطره

قطره

آسمان خمیازه می کشد

 وابرها سنگینی اشک هایشان را فرو می بارند

.

بسان کودکی که پیش از خواب در جستجوی ما در، هزیان می گوید.

او را نمی یابد و در خواهش خود اصرار می ورزد

به او می گویند مادرت

باز خواهد گشت س فردا.

به یقین باز خواهد گشت ؟!

دوستانش نجوا کنان می گویند:

مادرش آنجاست.

کنار آن تپه

برای همیشه آرمیده است.

خاک می خورد

و باران می نوشد.

بسان ماهیگیر اندوهگینی

که تورهایش را بر می چیند

و به آب ها و سر نوشت خویش نفرین می فرستد.

هنگامی که ماه ،فرو می افتد

آواز می پیچد

قطره

    قطره

        قطره

باران

    باران   

         باران

 

     ***

.....!

می دانی

 چه اندوهی باران را بر می انگیزد؟

و ناودانها را به هق هق مدام دچار می کند؟

و آدم تنها در باران

چه احساسی نسبت به سر گشتگی خود پیدا می کند؟

باران بی انتهاست

مثل خون هایی که می ریزد

مثل گرسنگان

..عشق

..کودکان

..مرگ

  ***

چشمان تو در من طواف می کنند

با باران.

در فراز امواج خلیج

آذرخش ها بر سواحل عراق

 دست می سایند به ستاره گان و مروارید هایش

گویا می خواهند بدرخشند

اما شب رویشان

روکشیز می کشد

از خون پا مال شده

خلیج را صدا می زنم،

ای خلیج!

ای بخشنده لوء لوء و صدف و مرگ!

و صدا چون ناله ای پژواک می یابد

ای خلیج!

ای بخشنده صدف و مرگ

می شنوم که عراق غرش ها را در خود جمع می کند

 و در بیابان ها و کوهستان ها آذرخش می اندوزد

تا زمانی که مرد ها مهر و موم آن را بر می دارند

باد های سخت

از قوم ثمود

نشانی در این وادی بر جای نخواهد گذاشت

می شنوم

که نخل ها باران را می نوشند

و می شنوم که روستاها مویه کنان

و مهاجران با پارو ها و باد بانها می جنگند

طوفان ها و تندر های خلیج

آواز می خوانند:

باران

    باران

         باران

 

     ***

در عراق گرسنگی است

هنگام درو

غله ها  پراکنده می شوند

تا کلاغ ها و ملخ ها سیر شوند

دانه ها آسیاب می شوند

آسیاب ها می چرخند

دور کشتزار ها

و انسانها پیرامون آن در چرخش

باران

    باران

         باران

   ***

چه اشکها که نباریدیم  لحظه و داع

و از ترس سر زنش ، باران را بهانه کردیم

 باران

   باران

        باران

 

    ***

هنگام کودکی

 وقتی آسمان زمستان ابری می شد

و باران می بارید

هر سال_که زمین سر سبز می شود_گرسنه می شدیم

عراق سالی را بی گرسنگی سر نکرد

باران

    باران

         باران

 

      ***

در هر قطره از باران

در جوانه های سرخ و زرد گلها

و در تمام اشک های گرسنگان و برهنه گان

و در تمام قطره های خون برد گان

خنده ایست

خنده ای در انتظار لبخند زننده ای تازه

یا نوک پستانی که بر لبان کودک گرسنه ای

شکفته می شود

روزی عراق در باران

شکوفه خواهد داد.

خلیج را صدا می زنم،

خلیج.....

ای بخشنده لوء لوء  و صدف و مرگ

 و صدا چون ناله ای

پژواک می یابد

ای خلیج ای بخشنده صدف و مرگ .

خلیج بخاطر سخاوت بی پایانش

بر ماسه ها

کف آب ها ی شور و صدف را می پراکند

و از استخوان های مها جران غرق شده بینوا

چیزی نمی ماند

چرا  که مرگ عمق خلیج و آرامش را می نوشد.

و در عراق هزاران افعی شراب ناب می نوشند.

از شکوفه ای که فرات آن را با شبنم پرورش می دهد.

پژواک را می شنوم

که در خلیج می پیچد

 باران

      باران

          باران

    ***

در هر قطره از باران

در جوانه های سرخ و زرد گلها

 و در تمام اشک های گرسنه گان و بر هنه گان

و در تمام قطره های خون برده گان

خنده ایست

خنده ای در انتظار لبخند زننده ای تازه

یا نوک پستانی که بر لبان کودک گرسنه ای شکفته می شود

 در دنیای آینده جوان

 وهستی بخش

باران همچنان می بارد...

 

 

 

 

       

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 18:20 توسط مژده|

این هم از شازده کوچولوی من دانیال و بقول خودش داینال

 

 

غزل دیالکتیک چیست؟"

این اصطلاح رااولین بار از استاد نامور مطلق شنیدم در دوره آموزش تخصصی مربی های ادبی" مرکز آفرینشهای  ادبی ".

این دوره های بسیار عالی و مفید ، به همت جناب آقای خسرو آقا یاری  ،مبتکر و مبدع برگزار ی کلاسها و دوره های تخصصی در آفرینشهای ادبی آغاز شد. که برای خودش نهضتی بود. دوره های مستمر با حضور اساتید صاحب سبک و...

استاد نامور مطلق آن سال تازه از فرانسه آمده بودند و شازده کوچولو را پاراگراف به پاراگراف با حس شاعرانه ای به زبان فرانسه می خواندو ترجمه می کرد.طوری که نفس همه بند آمده بوداز شدت شوق و علاقه آنچه در مورد شازده نوشتم آموخته های این دوره عرفانی بود بعد از دوره دو مقاله نوشتم .

یکی در زمینه ادبیات تطبیقی ، تطبیق قصه شازده را با چند قصه مثنوی  شاعر بزرگ مولای رومی

،دیگری مقاله تفسیری بود که  بریده هایی از آن را در چند پست اخیر آوردم.

خیلی از درسها آموختنی نیستند،باید خودت دست بکار شوی .

دردرسهای ماندگارباید ،تمام هیأت وجودیمان  ، انها را تکرار کند.

شازده کوچولو ، غزل عاشقانه ایست که باید عاشق باشی تا آنرا درک کنی.

به این زلای  و شفافیت رسیده باشی یا با آن دست و پنجه نرم کرده باشی تا از افت و خیزهایش حرف بزنی .

شازده کوچولورا جزء حکایتهای فلسفی و اعجاب میدانند.

و آنرا از قالب فانتزی مجزا می دانند.

این غزل در هر چه بگنجد یا نگنجد زیبایی خود را دارد. باید آنرا خواند . و حظ معنوی برد.

(شاید ده سال پیش بود کمتر یا بیشتر مهم نیست شازده کوچولو را با ترجمه و صدای احمد شاملو خواندم و شنیدم گیج شدم چون کتاب با ترجمه محمد قاضی را در شیراز دوره دبیرستان خوانده بودم و از جمله کتابهایی بود که از کتابفروشی کیوان نریمان مترجم  و کتابفروش خوب شیرازی مرتب می خریدم برای هدیه . آقای نریمان که مرا می دید می گفت سلام « باز هم شازده ؟؟ مگه قراره تمام شیرازیها شازده را بخونن ؟؟؟ اسم خیابان را درست یادم نیست اما از مشیر فاطمی سر چهار راه پارامونت دست راست خیابانی که می رفت برای قصر الدشت دست چپ 300متر پیاده می رفتیم می رسیدیم به  کتابفروشی آقای نریمان.نوار شازده هم جریان کتاب را پیدا کرده بود اواسط خیابان چهار راه ولی عصر تهران به  پارک دانشجو  است نام فروشگاه را یادم نیست .فقط یک بار 8 جلد کاست شازده کوچولو که شاملو آنرا مسافر کوچولو ترجمه کرده است را خریدم برای.بچه های خوابگاه دانشگاه آزاد اهواز واقع در اقبال و این کار هر بارم شد وقتی می رفتم تهران  مسافر کوچو لو را می خریدم برای دوستان حتی دو تا از اساتید دانشگاه ...)

برای دانلود تصاویر از سایت آوای آزاد اجازه گرفتم و البته برای لینک این سایت که امید دوستان نیز از آن بهره ها ببرند.

تقدیم به شکوفه مهربان

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:36 توسط مژده|

ادامه شازده کوچولو

 

بعد به گریه می رسیم .

جوشش احساس و....آرامش.

       **

ناگهان سر وکله روباه پیدا می شود.

همین جا توقف کنیم.

بعد از اوج هیجان ، جو.شش احساس (مثبت یا منفی فرقی نمی کند)

گریه ، احساس سر شکستگی ، تنهایی ، شور بختی و......رسیدن به آرامشی نسبی به اولین اتفاقی که بعد از این احساس در وجودمان بوجود می آید توجه کنیم :

این جریان همیشه شبیه بارش باران شستن تمام هستی و حالا شروع زندگی .....

سلام

اتفاق تازه ، شروعی دیگر .

....کی هستی تو؟

عجب خوشکلی !

انسان برای جبران سر شکستگی ، دنبال یک تکیه گاه دیگر می گردد. اگر توجه نکند، اگر دقت نکند این اولین اتفاق ، اولین....چیزی که سر راه قرار می گیرد ، پناه بردن به آن ،  باعث فاجعه می شود.

چون درگیر خودمانیم  ، چون با تمام وجود درگیر جریان درونی خویشیم ، از اتفاق تازه غافل می شویم ، تا اینکه زمانی چشم باز می کنیم که ، کار از کار گذشته است و...

برای فراموشی جریان شور بختی مان و درک جدید از ماجرایمان ...

-بیا با من بازی کن . نمی دانی چه قدر دلم گرفته...

روباه : نمی توانم بات بازی کنم ، هنوز اهلیم نکرده اند آخر .

ابتدا معذرت می خواهد . بعد ...اهلی کردن یعنی  چه ؟

و این اهلی کردن را بارها می پرسد ؟ کلید می کند تا پاسخ را نگیرد دست بر دار نیست چون ذهنش قفل این مطلب است .

چون ناخود آگاه آبشخور جریان درونی خود را یافته و می خواهد سر و سامان دهد این آشفتگی را .

وقتی شازده کوچولو می گوید که پی دوست می گردد ....

روباه  می گوید : یک چیزی است که پاک فراموش شده . ایجاد علاقه کردن است.

عشق ، دلبستگی ، مهر ، مهربانی یا به قولی اهلی کردن .

شباهت شازده کوچولو به صد هزار دیگر و روباه  نیزهمچنین.

ناگهان اتفاق تازه ای در شازده کوچولو روی می دهد : البته ما آنرا شانس می نامیم

که این شانس شازده  بود که با روباه آشنا شده اگر با شخصیت پلید روبرو می شد و...

نه اینطور نیست . هیچ ربطی به شانس ندارد . کاملا با درون خود شخص مر تبط است . شفاف باش ، پاک باش . انرژی درونی تو مثل مغناطیس جاذب شفافیت و پاکی خواهد بود .

و هر چه خالصتر باشی با انسانهای خالص روبرو خواهی شد و هر چه نا خالصی تو بیشتر ، انسان روبروی تو در اصل خود تو و بد تر از توست. توجه کنید . این بزرگترین نکته است این درس است از آن به سادگی نگذرید. این چیزی نیست که تو چشم هایت را ببندی و ندید از آن بگذری چشم دل بگشا که جان بینی آنچه نادیدنیست آن بینی.....

 پس هیچ چیز اتفاقی نیست . و شانس یعنی اتفاق یعنی چیزی بی پایه و اساس یعنی ناگهانی هر اتفاق و هر ...همیشه در این مواقع به درون خود مراجعه کنید.

روباه چشم واقع بین شازده کوچولو را به طرز زیبایی به حقیقت باز می کند.

جادوی فانتزی را می بینید؟

 در رابطه با اینگونه نوشته ها که یا تخیلی است یا توهمی.

تخیل آنچه وجود دارد نمودی از واقعیت بیرونی است .

فانتزی توهم است ، غیر واقعی است.

از نظر هستی شناسی

الف :عالم مجردات صرف

ب : عالم محسوسات صرف

تخیل ما را به عالم برزخی می برد. عالمی برتر از محسوسات.

توهم ما را به عالم ناممکن و غیر واقعی می برد.

اما دنیای توهم یا فانتزی پایین تر از دنیای محسوسات است.

دنیا

الف :برزخی

ب : مثالی

ج :خیالی

سهر وردی از دنیای مثالی صحبت می کند .

اما اگر بخواهیم زیباتر نگاه کنیم به سراغ ابن عربی می رویم که آغازگر تخیل فرهیخته است.

و در آنجا باید با شگفتی جهان فانتزی برسیم.

ادامه دارد............
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 21:25 توسط مژده|

باز هم شازده کوچولو

 

همه چیز را وقتی جور دیگری نگاه کنی ، به گونه ای دیگر می بینی و اگر قادر به نوشتن باشی می توانی آنچه را دیده ای به دیگران نیز نشان بدهی این راه است ، اسلوب است و...

مهم نگاه ماست که به اشیاء اطرافمان  جان می بخشد . یا آنها را بی روح و بی شکل نشان می دهد.شاید همه،  داستان شازده کوچولو را میدانید. انیمیشن های زیادی از این داستان ساخته شد.

شازده کوچولو شرح دیداری شگفت انگیز است .حکایت پسری که ساکن سیاره خیالی است و عشقش به یک گل سرخ.

آنتوان دو سنت اگزوپری ،نویسنده معروف و معاصر فرانسوی (1900-1944)-که شرح زندگینامه آن از کتاب مرحوم محمد قاضی در سه پست اخیر گذشت- وی هوا نوردی بود که به خدمت ارتش در آمد و در جنگ جهانی دوم، مفقود الاثر شد.

اگزو پری وقتی در تبعید بود شازده کوچولو را نوشت البته نقاشی های کتاب هم از کارهای نویسنده است که خود امتیاز دیگری برای کتاب است.

کتاب را وقتی در زندان بود به دوست خود هدیه می دهد. و چنین می نویسد:

تقدیم به لئون ورت

از بچه ها عذر می خواهم که این کتاب را به یک آدم بزرگ هدیه کرده ام .

عذر من موجه است چون این آدم بزرگ می تواند همه چیز حتی کتاب بچه ها را بفهمد.

عذر سومی هم دارم :این آدم بزرگ ساکن فرانسه است و در آنجا سرما و گرسنگی می خورد

و نیاز بسیار به دلجوئی دارد .

اگر همه این عذر ها کافی نباشد می خواهم این کتاب را به بچه گی آن آدم بزرگ تقدیم کنم.

تمام آدم بزرگها اول بچه بوده اند (گر چه کمی از ایشان به یاد می آورند .)بنا براین عنوان هدیه خود را چنین تصحیح می کنم:

تقدیم به لئون ورت

آن وقت که پسرکی بود.

 

 

 

یکی از خصوصیات کتاب برای کودکان وبزرگسالان نوشته شده است.

می گویند :کتاب شازده کوچولو بعد از کتاب مقدس ،پر فروشترین کتاب در اروپا بوده است.(البته تا زمانی که کتاب هری پاتر ، جی کی رولینگ نوشته نشده بود.)

کتاب یک غزل دیالکتیکی است.

نماد های کتاب از زندگی نویسنده گرفته شده است.

همین وجه نمادین کتاب ،یکی از خصوصیات ارتباط با کودک تا بزرگ سالان است.

در پر واز شبانه نیز نماد ها را می بینید .

در ادبیات ما "پیران " یا "پیر " را ناجی می گیریم. و به طور نا خودآگاه بشکل سمبل قرار می گیرد.

این با پیشینه فرهنگی ما ارتباط دارد.

اما در ادبیات غرب کودک ناجی است چون مسیح علیه السلام ،از کودکی مطرح شده است.

و این مورد نیز با پیشینه فرهنگی غربی ها ارتباط دارد.

در کتاب، شازده کوچولو ، با ئو باب، نماد بدی هاست.

در این سیلره  با تکثیر بائوباب ها انسان از بین می رود. عنصر قابل توجه دیگر در کتاب:

ارتباط تصویر و کلام در شازده کوچولو بسیار قوی است .

 

حالا به مولوی و این حکایت مثنوی توجه کنید:

"شخصی می اید یک بته ای سر راه مردم می کارد ابتدا بته کوچک است و ازار هم نمی رساندتا اینکه بزرگ می شود و موجب آزار مردم می شود.

تا اینکه آنقدر بزرگ می شود که حاکم می گوید اگر نیایی و این خار را که درختی شده است نکنی تو را مجازات می کنم و...."

 

پس به بائوباب بر می گردیم شازده کوچولو باید توجه می کرد، با دقت تمام سیاره اش را محافظت می کرد.

 

 

این همان توجه انسان به درون و برون خویش است.

پالایش درونی در محیطی سالم ، پاک ، تمیز و کاملا آرام امکان پذیر است.در پارادوکس (جستجوی آرامش در محیط شلوغ)انسان به آرامش و نتیجه مطلوب نمی رسد.

 

سه بائوباب در سیاره شازده بود.

بائوباب را آشفتگی درون تغذیه می کند.پس باید علفهای هرز را کند تا پاکی محیط آرامش درون را تقویت کند.

(لازم است اضافه کنم:سیستم فکری ایرانی و یونانی روی عدد سه بود. تثلیث.

مسیحی ها این سه را نگه داشتند،حتی دیدشان را.

بعد ها که با سومری ها قاطی شدند به هفت رسیدند.

اما در ایران از زمان زردشتی ها دو وارد سیستم فکری می شود.البته ابتدا همان سه کار برد داشت : گفتار نیک ،پندار نیک ، کردار نیک.کم کم سیستم به سمت دو می رود .سفید و سیاه .خوب و بد. زیبا و زشت و.....و ماه ها به دوازده تقسیم شدند.و...)در فرهنگ اروپا سه مقدس است.و این سه قبل از مسیحیت بوده است.

پس حتی  وقتی درخت بائوباب را هم می کشد به سه می رسد دست نگه می دارد .

 

اتشفشان در درون سیاره شازده کوچولو، افکار و کردار پلید خودمان است که می تواند ما را داغان کند ، اما از نماد دیگری چون درخت استفاده می کند که سمبل رشد و نمو است. اگر خوب رشدنکند و با نظم رشد نکند بائوباب همه را از بین می برد ،سیاره ،انسان ، گل سرخ و...

سفر شازده کوچولو اشاره به هبوط انسان دارد .

در سیاره گل سرخ برای خودش گل سرخ است . با تمام زیباییها و....چون نظیر ندارد پس قابل مقایسه نیست ، تک است برای خودش٬ هر چه می گوید همان است .

 

چرا ٬گاهی قهر می کند، ناز می کند و اینها همه بردلبریهای  گل سرخ می افزاید، که بعد ها شازده کوچولو وقتی با گلستانی از گل سرخ روبرو می شود،

متن : شازده کوچولو رفت تو بحر شان.همه شان عین گل خودش بودند.حیرت زده از شان پرسید: شما ها کی هستید؟

گفتند: ما گل سرخیم.

آهی کشیدو سخت احساس شور بختی کرد . گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی است و حالا پنج هزار تا گل ،همه مثل هم ،تو یک گلستان!

اگرشما جای شازده کوچولو بودید چه می کردید؟

اغوا،عشق چشم و گوش را می بندد،آدم عاشق کور است و هزاران مثلی که شنیده ایم،شنیده ها فقط هنگام حادثه و اتفاق یا رخداد مربوط به آن ٬معنای واقعی خود را می یابند.

حال شازده کوچولو در هبوط خویش به این واقعیت درد ناک رسیده است و احساس شور بختی می کند.

احساس شور بختی انسان را دچار رخوت و تزلزل می کند. احساس باخت ، با خود می گوید :اگر گل من این را می دید بد جوری از رو می رفت. وقتی شازده کوچولو را غزل دیا لکتیکی معرفی می کنند این متون جلوه خاصی پیدا می کنند. بد جور از رو می رفت . وا شدن مشت مدعی باعث چه می شود ؟؟

پشت سر هم بنا میکرد سرفه کردن و ، برا ی این که از هُو شدن نجات پیدا کند خودش را به مردن می زد و من هم مجبور می شدم وانمود کنم به پرستاریش ، و گر نه برای سر شکسته کردن من هم شده بود راستی راستی می مرد.....

عشق به تمام معنا ظاهر می شود.

خودش را به مردن می زد،من مجبور می شدم وانمود کنم ،سر شکسته کردن....

چشمهایتان را ببندیدبه گذشته نه چندان دور خود بر گردید وقتی فاصله حقیقت و واقعیت را حس می کنید ، درک می کنید. چه اتفاقی می افتد؟؟

و باز شازده کوچولو این دیالکتیک را ادامه می دهد . غزل ، معاشقه با کلمات گفتم و گفت ها ...:مرا باش که فقط با یک دانه گل خودم را دولت مند عالم خیال می کردم .

بارها به خودمان نگفته ایم وای کاش در آن وادی و فضا می ماندیم و چشم دل را به روی واقعیت نمی گشود.

این حس شاعرانه را باید در پایان گفتگوی روباه و شازده کوچولو دنبال کنیم آنجا که شازده کوچولو علی رغم تمام واقعیت ها ، به خودِ واقعی خویش باز می گردد.

می گذارد و همان گل سرخ معمولی دوباره جایگاه خود را در قلب شازده کو چولو پیدا می کند اما با این تفاوت که تجربه به او قدرت دیگری به نام تمیز دادن و گزینش و انتخاب را هدیه داده است.

ادامه دارد...........

 

نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 23:17 توسط مژده|

 نام کتاب : شازده کوچولو

نویسنده :آنتوان دو سنت اگزو پری

ترجمه : مرحوم محمد قاضی

 

 

 

در مقدمه کتاب می خوانیم:

آنتوان دو سنت اگزو پری فرزند سوم ژان دو سنت اگزو پری به سال ۱۹۰۰ در شهر لیون زاده شد.

پدر و مادر او اصلا اهل لیون نبودند و در آن شهر نیز سکونت نداشتند٬ و بنابراین تولد آنتوان در لیون امری اتفاقی بود.

چهار ده ساله بود که پدرش مرد ٬واز آن پس نگهداری و تربیت او به دوش مادرش افتاد......

آنتوان برای انجام خدمت سر بازی به نیروی هوایی پیوست و در سیر دو سال خدمت٬فن خلبانی و مکانیک آن را فرا گرفت ٬چنان که از زمره هوانوردان خوب و زبر دست ارتش فرانسه بشمار می رفت.

آنتوان در دوران تحصیل در دبستان و دانشکده گاهی ذوق و قریحه شاعری و نویسندگی خود را با نگاشتن و سرودن می آزمودو اغلب نیز مورد تشویق و تقدیر دبیران و استادانش قرار می گرفت.

اینک در خدمت نیروی هوایی با پروازهای بسیارش به سر زمین های گوناگون و به میان ملتهای مختلف با زیباییهای طبیعت و چشم انداز های متنوع جهان و با جامعه های گوناگون آشنا می شد و طبع حساس و نکته سنجش بیش از پیش الهام می گرفت و از هر خرمنی خوشه ای می یافت.

در1925داستان کوتاهی ازاو به نام(مانون)دریکی از مجله های پاریس انتشار یافت.

اما کسی اورا در زمره ی  نویسند گان به شمار نیاورد، وخوداونیزهنوزبه راستی گمان نویسند گی به خود نمی برد.

درهمین اوان بود که به یک ماموریت سیاسی به میان قبایل صحرا نشین(مور)در جنوب مراکش که تبعه ی اسپانیا بود ند رفت، وچون به خوبی از عهده ی  اجرای این ماموریت بر آمد مورد تشویق فرماندهان وفرمانداران وقت قرارگرفت.

( پیک جنوب)اثردیگراگزوپری یادگارزمانی است که نویسنده ی هوانورد درمیان قبایل صحرا نشین جنوب مراکش بسر می برد.

 هنگام بازگشت به فرانسه نخستین ره آوردی که باخود آورد نسخه ی خطی کتاب(پیک جنوب) بود. او این نوشته را به وسیله ی پسر عمویش به چند تن از ادیبان و نویسند گان فرانسه نشان داد، وآنان بیش از حد انتظار تشویقش کردند.

 در همین اوان،یکی از ناشران سرشناس پاریس قراردادی برای انتشار(پیک جنوب) وچند نوشته ی دیگر با اوبست. وآنگاه نویسنده ی جوان به ارزش نوشته ی خود پی برد.

در1927برای انجام ماموریت دیگری به آمریکای جنوبی رفت، ودرآنجا وقت بیشتری برای پیگیری افکار خویش یافت. دو کتاب جالب او به نام (زمین انسانها) و(پرواز شبانه )یاد گارآن زمان است.

در 1930 بار دیگر به فرانسه باز گشت و در شهر (آگه)که مادروخواهرش هنوز درآنجا اقامت داشتند ازدواج کرد. اثر زیبای او به نام(پرواز شبانه) که مورد تقدیر وتحسین آندره ژید نویسنده ی بزرگ فرانسوی واقع شده بود منتشر گردید و چندی نگذ شت که به چند زبان اروپایی ترجمه شد ومقام ادبی وشخصیت هنری  اگزوپری رابه اثبات رسانید.

در 1938 ازامریکا بازگشت ولی چون براثریک سانحه ی هوایی در گواتمالا که برای هوا پیمای او پیش آمد سخت آسیب دیده بود مدتی بستری شد.  

              

 

 

اگزوپری  در همان سال بار دیگر به آلمان رفت وبه رهبری  "اوتوآبتز"رجل سیاسی آلمان هیتلری ومدیرانجمن روابط فرهنگی آلمان وفرانسه ازمدارس برلن وازدانشگاه دیدن کرد.

 به هنگام بازدید ازدانشگاه،ازاستادان پرسید که آیا دانشجویان می توانند هرنوع کتابی را مطالعه کنند.

استادان جواب دادند که دانشجویان برای مطالعه ی هرنوع کتابی که بخواهند آزادند ولی درشیوه ی برداشت ونتیجه گیری اختیارندارند،زیرا جوانان آلمان نازی بجز شعار(آلمان بالای همه)نباید نظر وعقیده ای داشته باشند. اگزوپری درهمان چند ساعتی که دردانشگاه ودر دبیرستانها به بازدید گذراند از فریاد مداوم(زنده بادهیتلر) و ازصدای برخورد چکمه ها ومهمیزها ناراحت شد،وقتی به منزل خود درهتل بازمی گشت به اوتوآبتزگفت:

_من از این تیپ آدم ها که شما می سازید خوشم نیامد.دراین جوانها اصلا روح نیست وهمه به عروسک کوکی می مانند...

اوتوآبتز بسیار کوشید تابا تشریح آراء و نظرات حزب نازی نظر نویسنده ی جوان راباخود همداستان کند ولی سودی نبرد.

پس ازتسلیم کشورفرانسه به قوای آلمان،اگزوپری به آمریکا تبعید شد وکتاب های زیبایی چون (قلعه)و(شازده کوچولو)و(خلبان جنگی) را درسال های تبعید نوشت.

به هنگام گشایش جبهه ی دوم وپیاده شدن قوای متفقین درسواحل فرانسه،دیگرباربه زاد و بوم خویش بازگشت وبا درجه ی سرهنگی نیروی هوایی دوش به دوش سربازان وافسران متفق برای نجات میهن از یوغ  فاشیسم جان برکف نهاد.

در21 ژوئیه ی 1944 که برای پرواز اکتشافی بر فراز فرانسه ی اشغال شده ازجزیره ی (کرس)به پرواز درآمده بود شکارهواپیماهای شکاری آلمان شد ودیگر به فرودگاه خود باز نگشت.       

می گویند چندی بعد، ازگزارش افسرآلمانی به قسمت فرماندهی خود معلوم شد که یکی ازافسران مقتول دشمن همان آنتوان دوسنت اگزوپری بوده است.

ازشگفتی های تصادف، افسرگزارش دهنده،خود یکی ازعلاقه مندان به آثاراگزوپری واز مترجمان آلمانی یکی دونوشته ی اوبود وآنقدرازآن ضایعه ی اسفناک اندوه گین شد که مدتی گریست.

اگزو پری نویسنده ای است انساندوست ،نازک خیال ،باذوغ وتوانا،شیوه ی نگارشش بسیار ساده وشیرین وروان وسهل وممتنع است.

مطالب ژرف فلسفی رادرقالب عبارت های بسیارساده وکوتاه وتقریبابچگانه چنان استادانه می ریزد که خواننده را مجذ وب و مسحور زیبایی کلام وبلندی فکر میکند.

شاهکارش شازده کوچولواثری است خیال انگیز وزیباکه فلسفه ی دوست داشتن وعواطف انسانی در خلال سطر های آن به ساده ترین ودرعین حال عمیق ترین شکل تجزیه وتحلیل شده و نویسنده در سر تاسر کتاب  کسانی را که با غوطه ور شدن و دل بستن به مادیات وپایبند بودن به تعصبها وخود خواهی ها واندیشه های خرافی بیجا از راستی وپاکی وخوی انسانی به دور افتاده اند زیر(نام آدم بزرگها)به باد مسخره گرفته است. نیشی که این نویسنده ی شیرین گوی نکته سنج به (آدم بزرگ های) آزمند وخود بین میزند در بسیاری ازموارد یاد آورنیش عارفانه ی حافظ شیرین سخن ومولای بزرگ روم است وخواننده رابی اختیار به یاد آن دوشاعروالای جامعه ی بشری می اندازد.

شازده کوچولوشعری است منثور ونثری است شاعرانه که جدا ازشیوه ی زیبای نگارش آن سرشارازجهانی فکرولطف ومعنی است.

در فرانسه در باره ی این مرد باذوغ که مسلماجنبه ی ادبی وشخصیت هنری اش برمقام نظامیش می چربد مقاله ها وکتاب ها نوشته وکنفرانسها داده اند.

این مختصرکه دراینجابه صورت مقدمه آورده شده اقتباسی است ازیک کتاب نفیس درباره ی زندگی وویژگیهای ذوق وهنر اوبه قلم (پی یر شوریه)که در 330 صفحه در پاریس به چاپ رسیده.

کتاب را خود نویسنده مصورکرده است.

با سپاس از دخترم فاطمه که تمام متون شازده کوچولو را برایم تایپ کرد.

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:27 توسط مژده|

دارم تاب می خورم

لای شاخه های خاطرات شیرینم

نه حالا دارم آب می خورم

از چشمه ای که گوسفندان

دایی معرفت هر صبح در آن آّب تنی می کنند .....

ومن لبریز از حسی که دارد پر می دهد مرا به

ان دورهای آبی رنگ.....

عشق می کنم وقتی می بینم هنوز کودکیهایت را در من مرور می کنی.

با من بیا ترا به باغ آرزو هایم می برم

با من بیا برایت گل می چینیم

 و از  لای شکاف دیوار باغ همسایه

انگور می چینم یک شاخه که مثل طلا

می درخشد

می دانم کلاغ پیر باغ به سادگی من و تو می خندد

دل خورشید را غنجه غنجه می کند

این قصه های شاعرانه

بیا دستم را بگیر

من تشنه تر از توآم

...................

همیشه از قصه  شازده کوچولوی سنت اگزو پری کیف می کردم بارها و بارها سر کلاس آفرینشهای ادبی این قسمت از داستان را خواندم و پا به پای بچه ها سر شار از انرژی عجیب به نام مهر ،دوستی ،عشق و پاکی شدم. این حکایت ، حکایت من ،شما و ...است . قصه ای که روزانه برای هزاران نفر تکرار می شود . قشنگ ساده  و بسیار پر معنا .حالا با هم بخوانیم . در مورد نویسنده و خود قصه مفصل خواهم نوشت .

لطفا در کامنت ها فقط احساس خود را نسبت به متن بنویسید.

 

 

                                      *****

 

شازده کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به هیچی برنخورد: یک گل سه گل‌برگه. یک گلِ ناچیز.

 

 

شازده کوچولو گفت: -سلام.
گل گفت: -سلام.
شازده کوچولو با ادب پرسید: -آدم‌ها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده‌بود. این بود که گفت: -آدم‌ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سال‌ها پیش دیدم‌شان. منتها خدا می‌داند کجا می‌شود پیداشان کرد. باد این‌ور و آن‌ور می‌بَرَدشان؛ نه این که ریشه ندارند؟ بی‌ریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شازده کوچولو گفت: -خداحافظ.
گل گفت: -خداحافظ.

اما سرانجام، بعد از مدت‌ها راه رفتن از میان ریگ‌ها و صخره‌ها و برف‌ها به جاده‌ای برخورد. و هر جاده‌ای یک‌راست می‌رود سراغ آدم‌ها.
گفت: -سلام.
و مخاطبش گلستان پرگلی بود.

 

 

 

گل‌ها گفتند: -سلام.
شازده کوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عین گل خودش بودند. حیرت‌زده ازشان پرسید: -شماها کی هستید؟
گفتند: -ما گل سرخیم.

آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنج‌هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من این را می‌دید بدجور از رو می‌رفت. پشت سر هم بنا می‌کرد سرفه‌کردن و، برای این‌که از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن می‌زد و من هم مجبور می‌شدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی می‌مرد...» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولت‌مندِ عالم خیال می‌کردم در صورتی‌که آن‌چه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتش‌فشان که تا سرِ زانومَند و شاید هم یکی‌شان تا ابد خاموش بماند شازده چندان پُرشوکتی به حساب نمی‌ایم.»

رو سبزه‌ها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریه‌کن.

 

 

۲۱

 

آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پیدا شد.

 

 

 

روباه گفت: -سلام.
شازده کوچولو برگ‌شت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شازده کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شازده کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شازده کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شازده کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شازده کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟

-آره.-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟-ه.-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شازده کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شازده کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد.


روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شازده کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شازده کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شازده کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شازده کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 13:21 توسط مژده|

 

 

 

شعر ی که می خوانید از شاعر با ذوق و خوش قریحه

سعید اهوازیان است

ضمن سپاس  آرزوی توفیق وسعادت ایشان را خواستارم.


أفِقْ في صَوتِ أُغْنِيَتي


وحَلِّقْ في سَماواتي


وكَحِّلْ عَينَ أحْلامي


وزَيِّنْ لي عِباراتي


ولَوِّنْ حَرْفَ قافِيَتي


تَغَلْغَلْ في حِكاياتي


تَعالَ واكتُبِ التاريخَ


سَجِّلْ وَصْفَ حَملاتي


أنا سَيْفي يُسيلُ دَمي


أنا حُبٌٌّ شِعاراتي


أنا المَجْروحُ في كَبِدي


أنا المَطْعونُ في ذاتي


أنا المُتَعَطِّشُ الشاكي


أنا المُتلاطِمُ العاتي


أنا ما اخْتَرْتُ أُغْنِيَتي


ولا حَدَّدْتُ غاياتي


ولا بَدَّدْتُ أجْزائي


ولا قاسَيْتُ عِلّاتي


سوى لِرَحيقِ أزْهارِكْ


ومَجْدِكَ في سِجِلّاتي


فَدَعْ ما كانَ يَخْدَعُكَ


ولَبّي حَرَّ دَعْواتي


وصُبَّ الراحَ في كأْسي


وشاطِرْني جُموحاتي


تَعالَ ورَطِبِ الشَفَتينْ

 
بِطََلِّ رَبيعِكَ الآتي


وحَرِّرْ شَوقيَ المَكنونَ


فَجِرْ نَبْعَ طاقاتي


أنا لا أشْتهي ظِلّاً


ولَوْ في حر ساعاتي


سِوى مِنْ فَيْءِ أغْصانِكْ


ولَوْ لَسْعاً بِجَمْراتِ


أنا لا أرْتَضي بَدلاً


لِوَجْهِكَ في لُوَيْحاتي


لِصَوتِكَ في مُناداتي


لِلَحْنِكَ في مُناجاتي


لِشَوْقِكَ في مَسَرّاتي


لِحُبِّكَ في مُعاناتي

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:58 توسط مژده|

مائده های زمینی

 

ناتانائل،هرگز نزد آن چیزی که به تو می ماند نمان.

هرگز نمان ناتانائل هرگز.

 به محض اینکه محیطی رنگ تو را بخود گرفت و یا تو رنگ محیط را

 بخود گرفتی دیگر برایت بهره مند شدنی نیست.باید آنرا واگذاری.

هیچ چیز به اندازه خانواده ات،اتاقت ،گذشته ات برای تو خطرناک نیست.

از هر چیز فقط آموزشی را که می تواند به تو بدهد بر گیر .

 وای کاش لذت هر چیز خود آن چیز را از میان ببرد.

ناتانائل از" لحظه ها "برایت سخن خواهم گفت.

آیا دانسته ای که  "حضور " آنها دارای چه قدرتی است ؟

هر اندیشه ای درباره مرگ که بقدر کافی ثبات نداشته باشد به کو چکترین

 لحظه زندگانی تو ارزشی که کافی باشد نداده است.

آیا پی نبر ده ای که هیچ لحظه ای این درخشش ستودنی را نمی یافت اگر

 به اصطلاح از قعر سیاه مرگ جدا نشده بود؟

اگر به من گفته شده بود و یا برایم ثابت گشته بود که همواره وقت برای انجام

 کاری خواهم داشت،دیگر در پی انجام هیچ کاری نمی رفتم.

پیش از هر چیز برای اینکه خواسته بودم کاری را شروع کنم استراحت می کردم.

زیرا در این صورت برای انجام دیگر کارها نیز وقت می داشتم.....

 

اثر آندره ژید

ترجمه :دکتر سیروس ذکاء

 

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:50 توسط مژده|

مد تها پیش بودوقتی با تو گفتگو می کردم و از من خواستی اثری از آندره ژید بزنم فهمیدم افق دیدمان خیلی به هم نزدیک شده است و

این همبستگی فکری از انتخاب اشعار ناظم حکمت شروع شد .

بعد از ظهرها برای مطالعه وقتی به کتابخانه نگاه می کردم جلد قرمز مائده های زمینی نگاهم می کرد.

 به این ها چه می گویند نمی دانم .ولی خوب می دانم که فکر ها وقتی به هم خیلی نزدیک می شوند اتفاقی شگرف مثل زمهریر زمستانی خفته در آواز مستانه گنجشک تجلی می یابد یا مثل خیلی ساده تر مادر و نوزاد هر دو باهم به تشنگی یا سیراب شدن می رسندو....

آنچه خواستیم در تنهائیمان تسلایمان باشد بر پیشانی این صفحات حک می شود .

 

هدیه کتاب

ناتانائل اینک مرا بدور افکن.

گریبان خود از آن رها کن.

مراترک کن،ترک کن دیگر آزارم می دهی.

وقتم را می گیری.

عشقی که برایت در خود پدید آورده ام بیش از اندازه مشغولم می دارد

دیگر از تظاهر به اینکه کسی را چیز می آموزم خسته ام.

کی گفته ام که تورا چون خویشتن می خواهم. تورا برای آنکه چون من نیستی دوست می دارم

در تو آنرا دوست دارم که با من یکی نیست.

آموختن !جز خویشتن که را می توانم چیز آموخت؟ناتانائل آیا بگویمت؟من بخود بی اندازه چیز آموخته ام و ادامه می دهم.

هرگز بخود ارزشی نمی دهم مگر در قبال آنچه می توانم انجام داد.

ناتانائل کتاب مرا بدور افکن،و هرگز بدان راضی مشو.

گمان مبر که حقیقت"تورا" دیگری بتواند پیدا کند،بیش از هر چیز ازین ننگ داشته باش.

اگر خوراک تو را من جسته بودم برای خوردنش گرسنه نمی بودم واگر بسترت را من آماده کرده بودم برای خفتن در آن هرگز خواب به چشمانت راه نمی یافت.

کتاب مرا بدور افکن .

بخود بگو که در آنچه در آنست یکی از هزاران وضع ممکن در برابرت زندگی است.

وضع خودت را جستجو کن.

آنچه را دیگری می تواند مانند تو انجام دهد انجام مده و هر چه را دیگری می تواند مانند تو بگوید یا بنویسد،مگو و منویس.

در وجود خویش بآن چیز علاقه داشته باش که احساس می کنی در هیچ جا ،جز در تو نیست و از خویشتن با شکیبایی یا نا شکیبایی موجودی بیافرین که هیچ جانشین آن نتواند شد.

 

از کتاب : مائده های زمینی اثر آندره ژید

ترجمه دکتر سیروس ذکاء

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 11:58 توسط مژده|

 

با رعایت امانت :زندگینامه استاد از سایت ثقلین کپی شده است.

مختصري از زندگي نامه استاد حاج عباس حزباوي(حافظ کل قرآن )

ولادت:
سال 1323 هجري شمسي در روستاي (ام الصخر ) يا (الحاي)
 در

منطقه دورق (شهرستان شادگان) در زادگاه شاعر بزرگ (ابن سكيت دورقي) متولد شد .
خانواده:
از پدر ومادري مؤمن ومتدين متولد شد. پدر وي مرحوم
“ملا علي بن

 راهي حزباوي” حافظ كل قرآن كريم واز مدرسين قرآن زمان خود بود كه

 به پرهيزكاري و ورع وخلق وخوي خوش ورفتار نيك شهره بود. مرحوم ملا

علي حزباوي از مجاهدان واقعه جهاد بر ضد انگليس بشمار مي رود . اما مادر ايشان از خادمين امام حسين (ع) بود خانواده اين شاعر گرانقدر علاوه

بر پدر ومادر از چهار برادر وپنج خواهر تشكيل مي شود كه در حادثه اي دلخراش در يك آن هفت تن از اعضاي خانواده اش را از دست داد مادر ، چهار

خواهر ودو برادرش را. اين حادثه اثر حزن انگيزي را در روحيه شاعر رانقدرمان

 در طول زندگي گرانمايه اش بجاي گذاشت وعليرغم گذشت زمان زيادي بر اين حادثه هنوز هم اثر آن از بين نرفته است.

فعاليتهاي فرهنگي:
استاد حزباوي حفظ وقرائت قرآن كريم را قبل از تحصيل
 در دوره ابتدائي فرا گرفت وعلم قرائت وحفظ قرآن كريم را نزد پدر مرحومش فرا گرفت كه در آن هنگام كلاسهاي درس قرآن را در منزل خود براي فرزندان روستائي برگزار

مي نمود. سپس بعد از پايان دوره راهنمائي در سن 18 سالگي به كشور كويت مهاجرت كرد.طي سالهائي كه در كويت سپري كرده بود به تحصيلات خود در آكادمي تحصيلات عاليه خاور ميانه پرداخت كه چهار سال بطول

انجاميد. همزمان بازگشت استاد حزباوي به وطن خود مصادف با پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي در ايران بود و بعد از پيروزي انقلاب تحصيلات ديني را نزد بزرگان علم ومعرفت ديني ادامه داد و هم اكنون ايشان مسئول

 ستاد عشاير عرب خوزستان مي باشند.
فعاليتهاي ادبي:
استاد حزباوي در زمينه شعر محلي عربي با همه انواع
مختلف آن ديوانهاي زيادي را سروده است كه در اين زمينه بسيار حاذق و توانمند است.
روزنامه ها قصايد زيباي وي را منتشر مي ساختند،
راديو اشعارش را پخش مي نمود ودر داخل وخارج با استقبال پر شوري مواجه گرديد در مجله( اليقظة الكويتية ومرآة الامة الكويتية) قصايد بي شماري چاپ گرديد كه تا كنون بعضي از آنها نزد استاد نگهداري مي شود مجله (إخاء) وچند مجله وروزنامه ديگر نيز قصايد ايشان را چاپ نمودند وديوان شعري را تحت عنوان (ليالي الفنطاس) در آن زمان پديد آورد، پس از بازگشت به وطن همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي بعنوان دبير آموزش وپرورش مشغول به تدريس شد

 وتمام هنر و اندوخته هاي با ارزش خود را به خدمت اسلام ونظام بكار بست وجمعيت شعراي خوزستان را با همكاري مرحوم شيخ جعفر محمودي تشكيل داد و تا كنون ايشان مسئوليت جمعيت شعراي عرب خوزستان را عهده دارند . نيز سلسله درسهاي آموزش شعر و ادب ايشان تا كنون از راديو عربي كشورمان پخش مي گردد .

اشعار:
اين شاعر نامي علاوه بر اشعار محلي در سرودن شعر
 فصيح بسيار توانمند است واز جمله تواشيح مختلف با وزنهاي متعدد از تخصص ايشان به شمار مي رود كه مي توان گفت اغلب گروههاي ممتاز كشور را تغذيه شعري نموده اند از جمله گروه تواشيح ثقلين اهواز بي شك استاد حزباوي در اين زمينه يكه تاز ميدان شعر تواشيح در كشور است .
*منبع سایت ثقلین


شعری که می خوانیداز کتاب:

موسوعه الشعر الشعبی 

شعر عباس علی حزباوی 

یلّی اِنکتب عهد العیشیگ ما بینچ و ما بینی

ما بین زلفچ و الفَرگ ماشَت شَعَر شِیلِینی

 

مِن یوم ما اظعونچ سَرَن و النوم حارب للجِفِن

و اعیونی کل لیلی اسهرن و دموعی دمَّ لجلچ جرن

 

و اجفونی ما طّبها الوسَن و اطیافچ اتنادینی

ما بین زلفچ و الفرگ ماشت شعر شیلینی

 

یلّی ابهواچ اتعذّبت و ابسهم فرگاچ اِنصِبِت

مهمه ابعدت مهما غبت مهمه اتعبت مهمه شِبِت

 

چذّاب الیگلچ تِبِت عن حُبّچ السابینی

ما بین زلفچ و الفرگ ماشت شعر شیلینی

 

یلمثل حسنچ ما یصّح بُعدچ کِسَّر مِنّی الجِنِح

هجرچ طعن گلبي ابرمح و آنه ابغرامچ منذبح

 

یا حلو یا نجمت صبح یلشوفتچ تحیینی

ما بین زلفچ و الفرگ ماشت شعر شیلینی

 

یا تَرفَه یا شدت ورد یلطلعتچ تضوی العگد

ایگولون بیه ذِلّه النَشِد انشدچ من هذا البُعِد

 

شنهو مرامچ و الگصد یلبلهجر ترمینی

ما بین زلفچ و الفرگ ماشت شعر شیلینی

 

یلمجنتچ لیرت ذهب یلشفتچ شبه الرطب

بمحبتچ شفت العجب اعتب و لا هزچ عتب

 

فدوه لچ عمری و العتب حنی علی رحمینی

ما بین زلفچ و الفرگ ماشت شعر شیلینی

 

یا بَسمَه یا طَّرَت فجر یا نَسمَه لَو هَبّت عَصُر

 یا رَیت أصیرَن لچ عُطُر لزلوفچ الحلوه الشُگُر

 

لِخدودچ و فوگ الصدر صبح و مسه اترشّیني

ما بین زلفچ و الَفرگ ماشَت شَعَر شیلیني

                  ****

انشاءالله در فرصتی مناسب ترجمه این شعر را به دوست داران

 شعر عربی تقدیم خواهم کرد.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:31 توسط مژده|

تقدیم به دوستداران ناظم حکمت

على منضدتي صورة شمسية
لصاحب القرنفلة الذي أعدم رمياً بالرصاص
تحت الأنوار الكاشفة
في مدينة تعيش في الظلام
يده اليمنى تمسك بالقرنفلة
وكأنها شعاع من بلاد اليونان
وينظر صاحب القرنفلة
من تحت حاجبين أسودين كثيفين
بعيني طفل جسورين
وبدون حول ولا قوة ويضحك،
والقرنفلة في يده تضحك،
من هذه المهزلة ومن نذالة هذه الأيام

ناظم حكمت

     ****

منذ سقطت في غيابة السجن
دارت الأرض حول الشمس عشر دورات
فإذا سألتموها قالت لكم
ليس من إسم لهذا الزمن القصير الذي لا يرى بالمجهر
وإذا سألتموني أجبتكم
إنها سنوات عشر من عمري
في العام الذي دخلت السجن
كان معي قلم رصاص
وظل يكتب ويكتب ففني في أسبوع
فإذا سألتموه قال لكم
إنها حياة كاملة
وإذا سألتموني أجبتكم
إنه أسبوع، فيا أيها الإنسان، لا تبال

ناظم حکمت_السجن-المرأة-الحياة

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:17 توسط مژده|

 

        

 

 

خاطرات ژوکوند

 

 

چه میشد اگرقلم داوینچی

مرادر روشنائیهای زرفام خورشیدچین آفریده بود؟..

.کاش  کوه  پشت سرم

کوهی کله قندی بود

به شکل یکی ازکوه های چین.

گلرنگ گونه ام کاش می پژمرد،

زرد میشد...

چشمانم شکل ازبادامی می گرفت

خنده بر لبانم کاش می افسرد

رنگ از سرچشمه ی جانم می گرفت

درد میشد...

شاید آنگاه

می توانستم

درآغوش آن دور افتاده باز

بگردم چین را

دیار به دیار

 

از کتاب سه منظومه از ناظم حکمت

ترجمه ثمین باغچه بان

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 7:56 توسط مژده|

آنچه می خوانید به سفارش زنبق طلایی

است مدتها بود به فکر اشعار ناظم حکمت بودم

وبه یاد ناهید که با صدای قشنگش به زبان آذری

اشعار این شاعر را می خواند.

 

تورادوست دارم         

 

تورادوست دارم

چون نان ونمک

چون لبان گرگرفته از تب

که نیمه شبان درالتهاب قطره ای آب

به شیرآبی بچسبد

تورادوست دارم

چون لحظه ی شوق، شبهه، انتظار ونگرانی

درگشودن بسته ی بزرگی

که نمی دانی در آن چیست.

تورادوست دارم

چون سفر نخستین باهوا پیما

برفراز اقیانوس

چون غوغای درونم

لرزش دل ودستم

درآستانه دیداری دراستانبول

تورادوست دارم چون گفتن(شکرخدازنده ام)

 

ترجمه احمد پوری

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 7:42 توسط مژده|

 

ترجمه شعر سعاد الصباح تقدیم به الهه نازنین

 

شبی با نامه هایم برای تو

 

ناگهان به ذهنم رسید

که امشب

نامه های عاشقانه قدیمی ام را باز کنم

و دوباره بخوانم

نمی دانستم که با آتش بازی می کنم

و گورم را با دستهایم باز می کنم

دقیقه ای نگذشته بود از خواندن

که انگشتهایم سوختند

بعد از دو دقیقه

چراغی که با نور آن نامه را می خواندم ،سوخت

بعد از سه دقیقه

پتوی رختخوابم آتش گرفت و لباس خوابم

و از من چیزی جز تلی از خاکستر نماند.

 

نمی دانستم که نامه های عاشقانه

ممکن است به بمبهای ساعتی تبدیل شوند

و اگر به آنها دست بزنم منفجر می شوند

 نمی دانستم که عبارتهای عاشقانه

ممکن است به گیوتینی تبدیل شوند

نمی دانستم که انسان

با خواندن نامه عاشقانه

می تواند زندگی کند

واگر دوباره آنها را بخواند

ممکن است بمیرد.

 

عجب حماقتی مر تکب شدم

برداشتن سر پوش آتشفشان!!!

آتشفشانی که

سالها خاموش است

وارد عجیب ماجرا جویی شده ام

هنگامی که غول را از چراغ جادویش بیرون آوردم

تمام وسایل اتاقم را نابود کرد

النگو ها و اوراق و کتابهایم را

ووسایل تزئینیم را

و مرا یک لقمه گاز زد

چون سیب .

 

آیا ممکن است زنی با نامه های عاشقانه اش

خود کشی کند

آیا ممکن است که با اراده خویش

خود را زیر چرخ اتوموبیل ها بیندازد

حروف افسونگر

و کلمات جنون آمیز

آیا ممکن است با خونسردی تمام

خود را بکشد

غرق کند در دریایی از مداد آبی

این همان کاریست که

امشب من انجام دادم

و آتش را بر ذهنم گشودم

و شیطان را از خوابش بیدارکردم

ای پنهان آشکار

در زمان و مکان

خواندن نامه ام بعد از گذشت سالها از رفتنت

قتلگاه حقیقی است

و این منم که از تجربه خون آلودم

بیرون می آیم

چنان مرغی سرکنده...

 

شاعر سعاد الصباح

ترجمه از مژده پاک سرشت

 

نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:16 توسط مژده|

لیله مع رسائلی الیک

 

خطر ببالی هذه اللیله

أن افتح رسائلی القدیمه ، و اقرأها

لم أکن أعرف أننی ألعب بالنار

و أننی أفتح قبری بیدی

 

بعد دقیقه من القراء ة

احترقت أصابعی

بعد دقیقتان

احترق المصباح الذی کنت أقرأ علی ضوئه

بعد ثلاث دقائق

احرق غطاء سریری

احترق ثوب نومی

و لم یبقی منی سوی کوم من الرماد

 

لم أکن أعلم أن رسائل الحب

یمکن أن تتحول الی ألغام موقوته

تنفجر بی اذا لمستها

لم أکن أعرف أن عبارات العشق

یمکن أن تأخذ شکل المقصله لم أکن أعرف أن الانسان

یمکن أن یعیش اذا قرأ رسالة حب

و یمکن أن یموت اذا أعاد قراءتها

 

ایة حماقة ارتکبتها

حین فتحت غطاء برکان

همد منذ أعوام

و أیة مغامرة دخلت فیها ؟

حین أطلقت المارد من قمقمه

فحطم أثاث غرفتی

و بعثر اساوری ، و أوراقی ، و کتبی

وأدوات زینتی

و التهمنی ، بلقمه واحد ة ، کالتفاحه

 

هل یمکن لامراة أن تنتحر برسائل حبها ؟

هل یمکنها أن ترمی بنفسها تحت عجلات

الأحرف الساحرة

و الکلمات المجنونه؟

هل یمکنها بکل برودة أعصاب

أن تقتل نفسها غرقا

في بحر من المداد الأزرق؟

هذا ما فعلته هذه اللیله

حین فتحت جواریري

و فتحت النار علی ذاکرتي

و أیقظت الشیطان من نومه

أیها الغائب.. الحاضر في الزمان و المکان

قراءة رسائلي الیک بعد أعوام من رحیلک

مذبحة حقیقیة

و ها أنذا أخرج من تجربتی الدامیه

کدجاجة لا رأس لها

       ***

شعر سعاد الصباح

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 11:51 توسط مژده|

 استاد بیدج -شهریور ۸۶

بوستان

 

وقتی که تو را دوست می دارم

بارانی سبز می بارم

بارانی آبی

بارانی سرخ

بارانی از همه رنگ.

از مژگانم گندم می روید

انگور

انجیر

ریحان و لیمو .

وقتی که تو را دوست می دارم

ماه از من طلوع می کند

وتابستانی زاده می شود

گنجشکان مهاجر باز می آیند

وچشمه ها سرشار می شوند.

وقتی به قهوه خانه می روم

دوستانم

گمان می کنند که بوستانم!

            ***

شعر: نزار قبانی

ترجمه استاد :موسی بیدج

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 8:47 توسط مژده|

 

 

این هم از شعر ملمع حافظ تقدیم به همه شیرازی های خونگرم

وصمیمی انجمن شعرو همه شاعران انجمن بخصوص اولین

 معلم شعرم استاد و شاعر فرزانه :احد ده بزرگی

 

                         ****         ****

 

کَتبتُ قِصه شوقی وَ مَدمَعی باکِ                   بیا که بی تو بجان آمدم ز غمناکی

 

بساکه گفته ام ازشوق با دودیده خود              اَیا منا زلَ سَلمی فَاین سَلماکِ

 

عجیب واقعه ای و غریب حادثه ای              اَنا اصطربتُ قَتیلاً وَ قاتلی شاکی

 

کرا رسد که کند عیب دامن پاکت                 که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی

 

ز خاک پای تو داد آبروی لاله و گل             چو کلک صنع رقم زد بآبی و خاکی

 

صبا عبیر فشان گشت ساقیا بر خیز              وَ ها تِ شَمسَة کَرمٍ مُطَیبٍ زاکی

 

دَع التَکاسُل تَغنَم فَقَد جَری مثلُ                    که زاد رهروان چستی است و چالاکی

 

اثر نماند ز من بی شمایلت آری                   اَ ری مأثر مَحیایَ مِن مُحیّاکی

 

زوصف حسن توحافظ چگونه نطق زند       که همچو صنع خدایی ورای ادراکی 

 

 

                                       ***        ***

معنی مصرع های عربی شعر

کتبت قصه شوقی و مدمعی باکی             قصه اشتیاق خویش را با چشم های گریان نوشتم

 

ایا منازل سلمی فاین سلماک                  ای سر منزل سلمی ، پس سلمای تو کجاست؟

 

انا اصطبرت قتیلا و قاتلی شاکی            من بر قتل خویش صبورم و قاتلم شکا یت دارد

 

و ها ت شمسه کرم مطیب زاکی              آن خورشید خوشبو و پاک تاک را بیاور

 

دع التکاسل تغنم فقد جری مثل              تنبلی و سستی را به یک سو بگذارتا سود ببری

                                                    که ضرب المثلی جاری است

 

اری مأثر محیای من محیاکِ                خوبی های زندگیم را از وجود تو می بینم

                                                اگر خوبی در من می بینی بخاطر خوبی های توست.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 12:17 توسط مژده|

سلام

از آغاز هفته منتظر فرصتی بودم که در مورد بدر شاکر السیاب بنویسم

اما نمی شد به اندازه یک نگاه جزئی می امدم سری به وب می زدم و..

چون نمی خواهم این بحث ابتر بماند در مورد نازک الملائکه نوشتم و

عبد الوهاب البیاتی و ضلع سوم مثلث بدر شاکر السیاب.

این سه شاعر بودند که شعرجهان عرب  را دگر گون کردند.

از کودکی آنچه به یاد دارم:

یا مطر یا حلبی                   عبر بنات الجلبی

یا مطر یا شاشا                   عبر بنات الباشا

و اکنون که کتابها را زیر و رو می کنم میبینم عنوان شعر :

شناشیل ابنه الجلبی است .سعی خواهم کرد در مورد هر کدام از اینها

 توضیح مختصری بدهم .با این توضیح می رویم به سراغ زندگی نامه

بدر شاکر السیاب:

 

بدر شاکر السیاب در روستای جیکور از توابع بصره در جنوب عراق

 به سال 1929 متولد شد.

مادرش در سن 23سالگی زمانی که بدر شش سال بیشتر نداشت

1932 اورا از دست می دهد و این داغ تا همیشه زندگی با او می ماند.

از آن پس به دامن مادر بزرگ خود پناه می آورد.به محل تولد خود عشق

 می ورزید،واین در بسیاری از اشعار شاعر به وضوح دیده می شود.

بدر شاکر السیاب برای تحصیل پیاده تا روستای باب سلیمان در غرب

 جیکور رفت و آمد می کرد وسپس به مدرسه المحمودیه مدرسه ابتدایی

 در ابی الخصیب که آنرا محمود جلبی یکی از ثروتمندان ابی الخصیب

 بنا می کند ادامه تحصیل می دهد.

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 16:54 توسط مژده|

الحب جسد

الحب جسد احسن ثیابه اللیل

للاعماق منارات

لا تهدی الا الی اللج.

شجره الحور مئذنه

هل الموذن الهواء؟

اقسی السجون و امرها

تلک التی لا جدران لها.

کان ابی فلاحا

یحب الشعر و یکتبه

لم یقرا قصیده

الا و هی تضع علی راسها رغیفا.

الحلم حصان

یاخذنا بعیدا

دون ان یغادر مکانه

نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 8:22 توسط مژده|

دوستان خوبم سلام

 

شعری از جبران خلیل جبران را انتخاب کرده ام .

به خاطر ،خاطره های خوبی که از این شعر دارم .

خاطره هایی آسمانی ،همه دوستان می دانند وقتی

 می گویم آسمانی یعنی چه .

خاطره هایی که مدام یاد اوری می شوند ،خاطره هایی

که شیرین و دوست داشتنی هستند و خاطره هایی که

انسان را حتی اگر شده برای چند لحظه از زمین می کنند،

پر می دهند و....

این شعر را به خاطر مریم ، به خاطر مهربانی هایش ،به خاطر

 بزرگ بودنش ،به خاطراینکه جهان امروزی ما قد و قواره اش

 نیست و همین روزهاست که از کنارم می رود و مرا برای همیشه

 با دغدغه ها،غم ها، دردها و... تنها خواهد گذاشت .

یک تابستان گرم و دم کرده ، زیر سایه درخت انگور،انگور های

 بهم چسبیده و سیاه ، روی تخت نشسته بودیم ، با قاچ های

 هندوانه ، شعر جبران را برایش خواندم...

و یک بار دیگر بعد از سالها ، دوستی دیگر شعر را برایم با صدایی

 سحر انگیز خواند و ...

و حالا برای شما می نویسم

اگر خدا بخواهد و در این هفته وقت شد سعی می کنم یک شمه

 از شعررا تر جمه خواهم کرد تا شما هم کیف کنید .

 

أعطِنی النّای و غَن ّ             و انسَ ما قلتُ و قلتَا

إنما النطقُ هباءٌ                   فأفِدنی ما فَعَلتَآ

 

هل تخذتَ الغابَ مثلي           منزِلاً دونَ القصُور

فَتَــتَبّعتَ السّواقي                 وتَسَلّقتَ الصّخور ؟

 

هل تحَمّمتَ بعطرٍ                و تَنَشّفتَ بنُور

و شربتَ الفجر خمراً            فی کؤوسٍ من أثیر؟

 

هل جَلَستَ العصرَ مثلي        بینَ جفناتِ العنَب

و العَناقیدُ      تَدَلّت             کثرَیّاتِ   الذّهَب

 

فهیَ للصّادي عُیُونٌ            و لمن جاعَ الطّعام

و هيَ شهدٌ و هیَ عطرٌ        و لمن شاء المدام

 

هل فرَشتَ العشبَ لیلاً        و تلَحّفتَ الفَضَا

زاهداً في ما سیأتي            ناسیاً ما قد مَضَی؟

 

و سکوتُ اللّیلِِ بحرٌ          موجُه في مسمَعک

و بصَدرِ الّلیلِ قلبٌ          خافقٌ في مضجعک

 

أعطِني النّايَ و غَنّ            و انسَ داءً و دواء

إنّما النّاسُ سُطورٌ           کُتِبَت لکِن بماء

 

لیت شعري أيّ نَفعٍ        في اجتماعٍ وزحام

و جدالٍ و ضَجیجٍ           و احتِجاجٍ و خِصام؟

 

کلُّهاأنفاقُ خُلدٍ              و خیوط العنکَبوت

فا لذي یحیا بعَجزٍ         فهو في بطءٍ یَموت

                             

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 9:45 توسط مژده|

 

پایان نردبان

 

روزهای خاموش گذشت

ما یکدیگر را دیدار نکردیم ،

حتی سایه سرابی هم جمع ما را جمع نکرد

و من با گام زدن در ظلمات خود را سرگرم می کنم

در پشت شیشه های پنجره های ستبر ، در پشت در

و من تنهایم

 

روزگار گذشت

در سردی و بی روحی،

دلتنگی شک آلودم به سویم می خزد

رخوتناک  تا پشت در می آید

و من به دقیقه های پر تشویشش  گوش فرا می دهم

آیا بر ما زمانی گذشته است

یا در بی زمانی فرو رفته ایم !؟

و جزر و مد اوهام ما در خود غرق کرده است ؟

 

روزگار گذشت

روزگاری که شوق های من آن را گران بار می کند

من در کجا هستم ؟

من همواره به نردبان چشم دوختهام

درحالی که پله ها آغاز شده است

اما پایانش کجاست ؟

دروازه نردبان در قلبم به سوی برهوت

و ظلمت پر ابهامش

آغاز می شود

 

روزگار گذشت

ما یکدیگر را دیدار نکردیم

تو آنجایی ، در پس گسترده رویاها

در افقی در محاصره مجهول

در حالی که من راه می روم ، می بینم و می خوابم

روزگارم مستهلک می شود

و فرداهای شیرینم را در می کشم

که به گذشته از دست رفته می گریزد

روزگارم را آه ها می بلعد

تو کی باز می گردی ؟

 

روزگار گذشت

و تو به یاد نیاوردی

که آنجا در کنج دلت

عشقی مهجور مسکن دارد

که خارها پاهایش را زخم می کند

عشقی که ترسان زاری می کند

فروزانش کن !

 

ترجمه استاد عبد الحسین فرزاد

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 12:1 توسط مژده|

 

 

آثار بانو نازک الملائکه

عاشقه اللیل- سال1947

شظایا و رماد-سال1949

قرارة الموجه-سال 1957

شجرة القمر سال1965

مأساةالحیاة و أغنیة للانسان-سال 1977

یغیر الوانه البحر بار ها تجدید چاپ شد

الأعمال الکاملة(مجموعه آثار ) در دو جلد - بارها چاپ شد

کتابهای تألیفی

قضایا الشعر المعاصر

التجزیئیةفی المجتمع العربی

الصومعةو الشرفة الحمراء

سیکولوجیة الشعر

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 8:7 توسط مژده|

 

نوشتن در مورد بانو نازک الملائکه کار آسانی نیست .آنچه می خوانید خلاصه کتابها

و مطالبی است که در این هفته خواندم .

 

بانویی که می گویند نامش را پدر یا به قولی پدر بزرگش به علت علاقه به نازک عیاد

شخصیت انقلابی سوری برگزیده اند.

او از خردسالی به شعر و موسیقی عشق می ورزید ، موسیقی را خوب می فهمید و

 حتی عود می نواخت .

آشنایی وی با موسیقی ،احساس شاعری اش را غنی تر ساخت وقتی رابطه آهنگ با

کلمات را کشف کرد این حس در او عمیق تر و قویتر شد.

او در خانواده ای در محله عاقولیه بغداد پایتخت عراق  متولد شده بود که مادر ش

سلمی عبد الرزاق و پدرش و همچنین دو دائی اش جمال و عبد الصاحب شاعر بودند.

در سال 1944 از دار المتعلمین عالی بغداد فارغ التحصیل شد .

در دار الفنون بغداد موسیقی و هنر تمثیل را آموخت .

بعد ها به آمریکا سفر کرد و در دانشگاه پرنستون در زمینه ادبیات تطبیقی به

 مطالعه و تحقیق پرداخت .وی زبان انگلیسی ،فرانسه و آلمانی را نیکو می دانست .

در سال 1954 ضمن یک بورس تحصیلی دو باره راهی آمریکا شد و از دانشگاه

وسکنسن درجه فوق لیسانس در رشته ادبیات تطبیقی بدست آورد.

پس از برگشت از آمریکا ،نازک الملائکه در سالهای مختلف در دانشکده آموزش

و پرورش بغداد ، دانشگاه بصره ، دانشگاه کویت و انستیتوی مطالعات عربی در

 قاهره تدریس کرد .

وی همراه با دیگر شاعران نام آور و پیشگام عراقی مانند بدر شاکر السیاب ،

عبد الوهاب البیاتی ، بلند الحیدری ،و احمد مطر ،برای شاعران فارسی زبان نامی

آشنا یی است.

با وقوع تحولات سیاسی و روی کار آمدن حکومت عبد الکریم قاسم در عراق ،

او برای مدتی ناچار به ترک این کشور و اقامت در بیروت ، پایتخت لبنان شد . 

 پس از بازگشت به عراق به تدریس زبان و ادبیات عرب در دانشگاه بصره

پرداخت و با عبد الهادی محبوبه ،رئیس این دانشگاه ازدواج کرد .

این زوج در سال 1970 به کویت مهاجرت کردند و در دانشگاه کویت به تدریس

 مشغول شدند .

با حمله عراق به کویت در سال 1990 خانم ملائکه و همسرش بار دیگر ناگزیر

 به مهاجرت شدند و این بار به مصر رفتند نزد تنها فرزندشان.

نازک الملائکه تا پایان عمر در قاهره زیست . همسرش سال 2002 در همین

 شهر در گذشت.نازک الملائکه در  سالهای پایانی عمر دچار بیماری پارکینسون

شد ومدتی طولانی را  در گوشه گیری گذراند. و بلاخره در چها رشنبه 20 یا

 پنجشنبه  21 ژون در سن  84 و به قولی 85  دار فانی را وداع گفت .پیکر ش

را خارج از میهنش در قاهره در کنار شوهرش عبد الهادی محبوبه ،در قبرستان

ششم تشرین(ششم اکتبر)  و در کنار نجیب محفوظ رمان نویس برنده نوبل مصر

 به خاک سپرده شد.

نخستین مجموعه شعر نازک الملائکه به سال 1948 با عنوان –عاشقه اللیل /

عاشق شب منتشر شد

در اصل با نگارش این مجموعه ،فصلی تازه در شالوده شکنی ساختار شعرعرب

 به وقوع پیوست . 

 ادامه این مطلب را در فرصت دیگری با هم می خوانیم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 13:48 توسط مژده|

 

طبیعت مرد

 

مرد برای عاشق شدن

به یک دقیقه نیاز دارد

و برای فراموش کردن

                 به چندین قرن.

 

  نزار قبانی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 8:56 توسط مژده|

 

نازک الملائکه

که تنها بازمانده از بنیان گذاران شعر نو عرب بود ُدر سن 85 سالگی(پنج شنبه 21 ژون) در یکی از بیمارستانهای قاهره- پایتخت مصر- در گذشت .

    

 

     شب آرام شد

به طنین ناله گوش فرا ده

در ژرفای سیاهی ،در زیر سکوت ،بر فراز مردگان

فریاد ها بلند می شود ،می لرزد

اندوه می جهد،شرر می گیرد

طنین آه ها در میان اندوه،باز می ماند

هر قلب می جوشد

در لانه خاموش ،اندوه جا گرفته

در هر سو روحی است که در تاریکی فریاد می کشد

در هر سو،صدایی می گرید:

این را مرگ پاره کرده است

مرگ مرگ مرگ

چه اندوه جان سوزی،مرگ برای نیل آورده است....

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:37 توسط مژده|

 

نازک الملائکه

بانو نازک الملائکه به سال 1923 در شهر بغداد و در خانواده ای

شیعی مذهب که همه اهل علم و دانش بو ده اند، چشم به جهان گشود .

پدر (صادق الملائکه ادیب و مورخ)و مادرش هر دو شاعر بودند .

نازک الملائکه پس از اتمام تحصیلات دبیرستانی به دانشکده تربیت

 معلم بغداد راه یافت و در رشتهادبیات عرب به تحصیل پرداخت .

او پس از اتمام دوره لیسانس، برای ادامه تحصیل و تکمیل زبان-

 انگلیسی به امریکا رفت و مدتی را در آنجا گذراند.سپس به عراق

 بازگشت و در کنار تدریس، به سرودن شعر و تدوین اصولی برای

 شعر نو پرداخت .نازک الملائکه در 38 سالگی با دکتر عبد الهادی-

 محبوبه که در آن زمان رئیس دانشگاه بصره بود،ازدواج کرد .

نازک الملائکه با نوشته رساله ای تحت عنوان "شخصیت زن درشعر

 عرب "از دانشگاه قاهره درجه دکترا گرفت و سال های متمادی در

 دانشگاه های کشورهای عربی به تدریس پرداخت که سهم دانشگاه

کویت از همه بیشتر بوده است . بدون شک نازک الملائکه نخستین

 شاعری است که با شکستن بحور عروضی در شعر عرب ، شعر نو

 را تجربه کرده است و نیز خود در مقام یک منتقد کوشیده است که این

 حرکت را ارزیابی کرده ،مفهوم عروضی آن را نشان دهد .

توضیحات اولیه نازک الملائکه ابتدا در دفتر شعر او به نام "اخگرها و خاکستر "

در مورد تکنیک جدید چیزی که او وافراد پس از او آن را شعر آزاد

 خواندند،چاپ شد ،بعد ها به صورت تعریف و ارزیابی سیستماتیک ،

مرزهای عروضی این فرم شعری کامل شد.

او اولین شعر آزادش با نام "الکلولیرا"رادر سال 1947 سرود .

پدرش اولین شخصی بود که آن را جدی نگرفت و پیش بینی کرد که

 آن شعر در قالب هیچ خواننده عربی جایی برای خود پیدا نخواهد کرد

 و هرگز مقبول طبع هیچ شعر شناسی قرار نخواهد گرفت .

اما بانو سر سختانه پاسخ می گوید که این شعر ،در شعر معاصر عرب

،فصل تازه ای خواهد گشود .

چرا که او احساس می کرد به اسلوب تازه و درخشانی دست  یافته است

 که در شعر دارای اهمیت فراوانی است .

نازک الملائکه حدود ده کتاب منتشر کرده که اغلب آنها شعرند :"عاشق شب "

"اخگر ها و خاکستر "، "قرارگاه موج " ، "درخت ماه " ، "نماز انقلاب "

از آن جمله است .

 

نیایش سایه ها

ساعت سرمازده

بر بلندای برج

در سکوت تاریکی

                     به خود پیچید

و دست مسی خود را دراز کرد

دستی چون دست اسطوره ای بود !

که دست مرد قامت افراشته

              آن را محتاطانه تکان می دهد

بر ساعت برج

در سکوت ابدی

زل زده در اندوهی دلگیر

و چشمانش سیل تاریکی شب تیره را

                                 پس می زند

بر قلعه خفته

بر مردگانی که چشمانشان نمی میرد

                         خیره مانده است

سکوت در آن سخن می گوید

و دست مرد قامت افراشته گفت :

و آن جا بر فراز برج

در تن نگهبانان خسته

                   هستی جاری شد

و آنان سایه های خمیده خود را ناله کنان

برخاک کشان کشان بردند

سایه هایی که سالیان دور

              آنان را مچاله کرده است

سایه هاشان در تاریکی

                 عمیق و اندوهگین

و دست مرد قامت افراشته

                    باز بالا رفت

                   که :

و آن گاه صدایش با هیاهوی طنین انداز در می آمیزد

پژواک کاروانی که نزدیک می شود

بر هر دری می کوبد و برخفتگان فریاد می زند

پس هر دری شبحی نمایان می شود

لاغر و رنگ پریده

                  خاکستر سال ها را می کشد

و نزدیک است که

                    سیاهی فغان برآورد

             بر چهره تکیده غمگینش

و کاروانشان در خاموشی

                       راه سپرد

در راه های بیگانه پیش می روند

و در کی از رفتن خویش ندارند

تا چه پیش آید ؟

تاریکی راه ها

                در اطرافشان پیچید

هم چو مارهایی

              آماده یورش و نیش زدن

و رفتند

           در حالی که اسرار خویش را

           نا توان

به دنبال خویش می کشیدند

و لبانشان

         پچ پچ کنان سرودی هولناک

               زمزمه می کند

سرود کسانی که چشمانشان نمی میرد

سرودی برای خدایی شگفت

و آوازی برای دست مرد قامت افراشته

بر برجی چون عنکبوت

دستی از مس

محتاطانه آن را تکان می دهد

دستی که فریادش را به تاریکی ها می سپارد .

 ترجمه شعر از:مژده پاک سرشت

نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 6:51 توسط مژده|

 

حکایت عباس

"عباس" پشت سنگر است

بیدار..هشیار ..حساس

از سالهای فتح ..شمشیرش را برق می اندازد

سیبیلش را نیز ..

منتظر ..دست به کمر است!

     ***

سارق کرانه ای را بلعید

عباس دفتر را زیر و رو کرد

سرگشته و حیران اندیشید:

کرانه دیگر مانده است ..

عباس مهمات و سنگرش را جمع کرد

و رفت شمشیرش را برق بیندازد!

    ***

سارق بسویش آمد ..

به خانه اش رفت

و میهمانش شد.

عباس

برایش قهوه آورد

و رفت شمشیرش را برق بیندازد!

    ***

زنش فریاد زد : عباس

بچه هایت را کشتند ..عباس

مهمانت فریبم داد، عباس

بلند شو و نجاتم بده،عباس

     ***

عباس پشت سنگر است

هشیار است ..چیزی نشنیده است

زنش از مردم بد گویی می کند !

زنش فریاد زد :عباس

مهمان بز را خواهد دزدید.

عباس

هشیار حساس

اوراق دفتر را زیر و رو کرد

سر گشته و حیران اندیشید:

تلگرام تهدید فرستاد!

    ***

-عباس ،برای که شمشیرت را برق می اندازی !

-برای زمان سختی .

-عباس ،شمشیرت را برق بینداز !

 

احمد مطر /مترجم :صفاء الدین گچی

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 7:40 توسط مژده|

با سلام و تشکر از جناب آقای محمد علی محسن زاده

که این مطلب را ارسال کرده اند .با هم بخوانیم:

"می خواهم اولین کاری که از مطر خوانده ام را به خوانندگان وبلاگت هدیه دهم:"

زار الامير المؤتمن
بعض ولايات الوطن
و حين زار حينا قال لنا ...
هاتوا شكواكم .. في السر و العلن
و لا تخافوا احدا فقد ولى ذلك الزمن
لم يشتكي الناس فقام صديقي حسن..
سيدي؛ اين الرغيف و اللبن ؟
و اين تأمين السكن ؟
و اين توفير الدواء للفقير دونما ثمن؟
سيدي لم نر شيء من ذلك ابدا
فقال الامير في حزن...
احرق ربي جسدي
اكل هذا حاصل في بلدي ؟
اطمئن يا ولدي
سوف نري الخير غدا
و بعد عام زارنا
و مرة ثانية قال لنا...
هاتوا شكواكم... في السر و العلن
و لا تخافوا احدا فقد ولى ذلك الزمن
فلم يشتكي الناس فقمت معلنا...
سيدي اين الرغيف و اللبن؟
و اين تأمين السكن ؟
و اين توفير الدواء للفقير دونما ثمن؟
معذره یا سيدي ..
و اين صديقي حسن؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 10:30 توسط مژده|

 

دو قصیده برای فرزندم علی

ماه اندوهگینم

دریا مرد و امواج سیاهش کشتی سند باد را از نظر پنهان کرد

و فرزندانش برای شیون با مرغان دریایی باز نگشتند ،تنها آن آوای گرفته باز گشت

و خاکستر کفنی بر قامت افق پوشاند.

پس این زنان جادوگر برای که آواز می خوانند ؟

در حالی که دریا مرده است

و خاشاک بر پیشانی دریا نشست و دنیایی بر آن بر آمد

ما،در آن دنیا خاطراتی داشتیم ،آن گاه که آوازه خوان نغمه سر می داد ...

اما جزیره ی ما غرق گشت و دوره ی نغمه خوانی دیگر باز نگشت

مگر نغمه های گریستن

و چکاوک ها

پرواز کردند پس ای ماه اندوهگینم

گنجینه در رهگذر مدفون است

در آخر باغ ،زیر درخت لیمو ،سند باد در آن جا پنهانش کرد

اما آن جا تهی است و اینک خاکستر است

و برف و تیرگی و برگ ها یی که آن را مدفون کرده اند و هستی را با مه پوشاند ه اند

آیا ما نیز این چنین در این سر زمین ویران خواهیم مرد؟

و چراغ کودکی در خاک بی فروغ خواهد شد ؟

آیا این گونه خورشید نیم روز

خاموش خواهد شد ، در حالی که در آتش دان تهی دستان شراره ای نیست؟

 مترجم ناهده فوزی

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 13:34 توسط مژده|

 

عبد الوهاب البیاتی شاعر نامدار معاصر عراقی

از شاعران نو پرداز ،صاحب مضامین نودر جهان عرب است.

وی در سال 1926در خانواده ای سنتی در بغداد تولد یافت.

 در نوجوانی با جبران خلیل جبران آشنا وسپس در رشته

ادبیات عرب مشغول تحصیل شد.

در دانشگاه با نازک الملائکه ،بدر شاکر السیاب واشنا شد

 در دانشگاه عاشق دختر ایرانی به نام فروزنده می شود و

عشق این آتش همیشه سوزان ،عبد الوهاب  را به شاعری واله و شیدا

تبدیل می کند.

اولین کتاب شعر، البیاتی"فرشتگان و اهریمنان"نام دارد .

کتاب دیگرش بنام" ابریق های شکسته "است.

 

سلاماً أثینا

الشمس فی معسکر اعتقال

تحرسها الکلاب و التلال

لعل ألف لیله مرت

    و لا تزال

"بنلوب"فی انتظارها

  تغزل ثوب النار

أو "أولیس "فی جزیره المحال

    یرسف فی الأغلال

لعل فی "الأولمب"لا تزال

 آلهه الإغریق تسجدی

عقیم البرق فی الجبال

طعامها النبیذ و الخبز

و آلام الملایین من الرجال

      قلت سلاما !

     و بکی قلبی

و کان الفجر فی الأطلال

یضیءوجه العالم الجدید

وجه شاعر یحطم الأغلال...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 13:7 توسط مژده|

 

رویا

نزد خوابگزار رفتم

و به اوگفتم :

قربان

در خواب دیدم که من

چون آدمیانم

هر که پیرامون من است

آدمیزاد است.

صدا در دهانم

و نان در دستم

و راه می روم

وکسی در تعقیب من نیست !

با ترس و لرز فریاد کشید بر سرم :

پسرم

حرام است

تقدیر را مسخره کردهای تو

پسرم..

وقتی می خوابی ُبخواب!

      ***

پیش از آنکه او را ترک کنم

انگشتان نظام

رخنه کردند به گوشهام

ناگه سرم

لرزید..

و منفجر شد !

نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:14 توسط مژده|

 

لستُ جلجماش و لا یولیس .

لاذاهِبً و لا عائد .

و من أین لی أن اکون نبیّاً ؟

أنا الصخرةُ ، و علیها یُبنی المنفی .

 

زممَنی یُفکّرُ کالماء ، و یدی تَعمل کالغبار

فی أبَدٍ

تؤلّفُ ریحُه معجماً للرمل لم یکتمل بعد .

ولا قوَّة لی ،

غیر هذا الضّوء الذی یهبطُ علیّ من مجرّاتِه .

ان اصنعَ من السنابل کِتاباً

أضع رأسی الی جانبه .

أسعَدَ نی ، مَرّةً ،

أن أکون محراثاً

أصلُ سَکَّته بآذانِ النُّجوم ،

أن أرفعَ سروالی رایةً للحلُم ،

 

الآن ،

أینَما توجّهت

أری نفسی فی المدینةِ ـ أیّاها ،

ترتطمُ عینای بالطّلاسم ،

ترتطمُ قدَمای ،

فی نار تعومُ علی الماء ،

فی ماءٍ یعوم ُ علی النّار .

 

مقتطفات من القصیده،  " تنبأ أیهاالأعمی " أدونیس

نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 7:51 توسط مژده|

 

لیس ثرثاراً

أبجدیته المؤلفه من حرفین فقط

تکفیه تماماً

للتعبیر عن وجعه :

( طق!)

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:31 توسط مژده|

با این پدیده آشنا شوید:

احمد مطر            

 

 دلاوری

این پنج بیت شعر

همچون پنجاه مقاله است

بالاترین گفتنی است.

و آنکه از معنی سطر ها

می پرسد

معنا را ذوب شده

در سوال می یابد!

       **

گفت:جماعت ، دزدی گرفتم .

گفتند :بیاوریدش ..

گفت :بر دوش کشیدنش هلاکم می کند .

گفتند :رهایش کن ..و بیا.

گفت :من رهایش کردم ،ولی او رهایم نمی کند!

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 8:35 توسط مژده|


آخرين مطالب
» خاطرات جنگ /9
» خاطرات جنگ /8
» خاطرات جنگ /7
» خاطرات جنگ /6
» خاطرات جنگ /5
» خاطرات جنگ /4
» خاطرات جنگ /3
» خاطرات جنگ /2
» خاطرات جنگ/1
» سلام بر خرمشهر


Design By : Pichak