X
تبلیغات
ماجده
ماجده

چند روزی که خرمشهر بودیم به دوستان وآشنایان سر زدیم . به دیدن دوست وهمکار مشترک من وهمسرم دوران دانشگاه دکتر حمیل پور رفتیم خاطرات گذشته را مرور کردیم . نمایشگاه نیروی دریایی وموزه دفاع مقدس زیارت سید عباس علیه السلام که گنبد وبارگاهش را در حال تعمیر بودند.خیابانهای آبادان و کوی بهروز وخرمشهر ومسجد جامع وگشتی تا سرمرز با قایق .

بعد از ظهری که با پدرم وبچه هایم به زیارت رفته بودیم برای بچه ها پشمک خریدم پدرم پرسید : هنوز شعرش را یادت هست؟ همیشه جمعه ها مرا سر پل می برد وبرایم پشمک می خرید بعد روی چمن می نشستیم وبا هم شعر را می خواندیم : شعر بنات
وین اَولی وین ابات؟
ابات بل دربونه خاف تخرمشنی البزونه ...

فرداشب خرم آباد بودیم وقلعه ودریاچه کیو.قم وبعد ساری٬بارندگی ٬رطوبت٬تنهایی وغربت ...



پ. ن: تاریخ گوشیم تنظیم نیست. عکس ها با تاریخ نمی خواند.

نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم فروردین 1392 توسط  مژده |

 

 مادرم پرسید کیه؟ دانیال گفت باز کن مامان بزرگ اومدیم. مادرم دکمه را فشار داد . تا بچه ها از حیاط رد شوند وبرسند در سالن علی ماشین را پارک کردمن در را بستم وچشم هایم را روی هم گذاشتم نم نم باران بودواشکهایم بی اختیار می چکید از گل کاغذی گذشتم  از درخت انگور از سدر کهنسال اینم حیاط بزرگ خانه پدرم . دانیال بغل پدر بزرگ جا خوش کرده بود بعد ازعید فطر سال پیش ویک روز خرمشهر ماندن آنقدر دلم تنگ پدر ومادرم شده بود که گفتنش سخت وناممکن ...

جابجا که شدیم سفره پهن شد.دلم می خواست فقط بنشینم وپدر ومادرم را تماشا کنم خدایای من ای خدای خوب ودوست داشتنی من ، من این دو موجود عزیز را چقدر دوست دارم . چقدر به این دو بدی کرده ام چقدر اذیتشان کردم ( الان که دارم این سطور را می نویسم توانایی مهار اشکها را ندارم .) دانیال اشاره کرد بگو دیگه . با اشاره پرسیدم چی رو؟ سفره را داشتیم جمع می کردیم آمددرگوشی گفت: تفنگ دیگه . خندیدم . پدرم منتظر بود گفتم : شما قول داده بودید برای دانیال یک تفنگ چوبی درست کنید ....دانیال توی پوست خود نمی گنجید وقتی صبح فردا با هم رفتند توی حیاط تا تفنگ چوبی را درست کنند.
بعد از ظهر قرار شد برویم آبادان رویا هم با ما بود در را که بستم آمدم سوار شوم شنیدم کسی سلام می کند علی پیاده شد همسایه هامان بودند محمد حسن وبرادرش پیاده شدم تبریک سال نو وخوش آمد گویی محمد حسن پرسید تا کی خرمشهرید گفتم دو روز دیگه هستیم گفت پس می بینمت نه؟ گفتم حتما . سوالی داشت مرا خفه می کرد چرا اینقدر شکسته وپیرشده سوار شدیم از رویا پرسیدم چرا محمد حسن اینقدر ....رویا گفت : تومور داره پزشکا جوابش کردن نتونستم آب دهانم  راقورت بدهم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟تشخیص ندادن چیه... هزارتا سوال داشتم اما نمی شد شادی جمع را به هم بزنم. از"جاده بِریم "رفتیم .


 خرید کردیم فلافل خوردیم وآمدیم . به پدرم گفتم چرا جریان محمد حسن را به من نگفتید؟ پدرم گفت : تو اونور دنیا رفتی همه ما رو فراموش کردی حالا چه فرقی می کنه از محمد حسن خبر داشته باشی یانه؟ اشکها امانم ندادند بابا شماهم اینو می گی؟ دیگران اگه می گن منو نمیشناسن شما هم !!! صدای باباتغییرکرد، خب فکر کن بهت گفته باشم . تو اون غربت بشینی ناراحتی کنه وضع عوض میشه؟

- نه اما نباید می دونستم .
- ببین مژده جان تو هر 2 سال یک باریا 4سال یه بار میای یه سر می زنی می ری دختر تو راه خونه رم فراموش کردی آدماشو می خوای چیکار ...
اگه می گفتم نه اگه می گفتم بخدا اینطور نیست اگه می گفتم تو اون غربت دلم به همینا خوشه کی باورش می شد؟ گاهی باید سکوت کرد سکوت مطلق بگذار دیگران حرفهایشان را بزنند وپدرم داشت گله می کرد گله هایی که شنیدن داشت دلتنگی هایش بقدر زیاد شده بود که تبدیل به بغض شده بود زیر سدر کهنسال وصدای گنجشکها شعرهایی بودند که روزهای آتی به کلمه تبدیل می شدند.
باید بهم قول بدی معلوم نیست بار دیگه بیای هستم یانه ، خرمشهر را فراموش نکن . تو به هرکجا که برسی نباید فراموش کنی اهل این آب وخاک هستی تو مدیون همین مردمی هستی که بی ادعا دارن تو بدترین شرایط زندگی می کنن تو اینجا درس خوندی تو همین مدرسه  - ودستش رو به طرف مدرسه گرفت – ریشه ات را فراموش نکن . اینا که حرفمو نمی فهمن – داشت خواهرها وبرادرهایم رو می گفت -  تو بزرگتری تو می فهمی توقع من از تو بیشتره ...
مادرم آمد باز این پدر ودختر به هم رسیدن بازحرفهاشون گل کرد به من اشاره کرد پا شو ورو به پدرم کرد حاجی داره اذان می گه ، پدرم گفت بله شنیدم تو هم شاهد باش بعد از من این دختر ...دور شدم که صدای هیچ کدام را نشنوم بغض داشت مراخفه می کرد. 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 توسط  مژده |

 

بوی خرمشهر ، بوی نخل ها ، بوی شط ، داشت مرا گیج می کرد. سرمست از بهار سرمست از بوی شهرم بی اختیار اشک می ریختم. از بندر امام تا آبادان 6 تا 7 مرتبه ایستادیم آسمان بقدری زیبا بود تا می توانستیم  عکس گرفتیم . رویا زنگ زد 3 ساعت پیش زنگ زدین ماهشهرید اتفاقی افتاده؟ گفتم نه . داریم عکس می گیریم . دانیال هم برای خودش یک پا عکاس شده بودبلاخره زیر نم نم باران رسیدیم خرمشهر . رفتیم سر پل بعد دور زدیم فلکه فرمانداری ایستگاهی که ظهر ها با علی می ایستادیم برویم دانشگاه آبادان. گاهی تاکسی خط آبادان نبود( تاکسی های رنگ سیاه)مینی بوس های عهد دقیانوس سوار می شدیم. یک روز تو اوج گرما هلاک ِ هلاک بودیم مینی بوس آمد و سوار شدیم کیپ تا کیپ پر که شد راه افتاد توی راه سه نفر دست بلند کردند مسافرها دادشون در آمد آخه کجا می خوای جاشون بدی ...راننده گفت: رو سر کچلوم . خو چتونه چش تنگی بده . بذارین سوار شن تا از گرما هلاک نشدن . یکی گفت: خلبان می ترسم هواپیمات وسط هوا جام کنه مجبور شیم تو آسمون همه مون پیاده شیم .

راننده گفت: نه کاکا خیالت نباشه این جت دوبرابر شمارم برده...یادش بخیر.از آرش گذشتیم خانه ی رویایی من وعلی ، مدرسه شهید آلبوغبیش  چه روزهایی بود . بلاخره دور که زدیم از کنار میله های کانون رد شدیم وآمدیم کوتشیخ دلم می خواست وجب به وجب خاکش را ببوسم. دلم کبوتری بود که بال بال می زد رسیدیم دم در خانه ودرخت سایه گستر زبان گنجشک...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 توسط  مژده |

 

شادی مردم وقتی با صدای بهار یکی می شود زیباترین شعر هستی یعنی خوشبختی سروده می شود. شادی با اندک هزینه ایجاد می شود کافیست بخواهیم دورهم باشیم. یکی باشیم از منیت ها دور شویم از من من گفتن ها دورتر ایراد نگیریم هرچه داریم به رخ دیگران نکشیم یک سفره پهن کنیم ونان وپنیروهندوانه بخوریم...غذای دلخواه دانیال. سعی من بر این بود در این سفر غذای آماده نگیریم هنگام سفر دانیال دچار ویرووس شایع شمال شده بود هفته آخر به مدرسه نرفته بود داروهایش را هر 8 ساعت تنظیم کرده بودم هندیجان که بودیم شکر خدا سرمایش بر طرف شد.هوای صاف وبهاری بوشهر ما را به موزه وجاهای دیدنیش برد. فیلم سیراف را دیده بودیم حالا در موزه جا به جا نشانه های دریا نوردی در سیراف و...بود.روز سوم فروردین به سمت دشتستان حرکت کردیم. خرما وارده وکنار هندی...ساعت 12و نیم به گناوه رسیدیم. بعد از نماز وناهاربه سمت ماهشهر راه افتادیم.چاه تلخ وچاه شیرین وچاه کوتاه سر راهمان بودند. دوستان پیامک می فرستادند. تماس می گرفتند. زینب با خانواده اش رفته بودند چالوس ، باید او را می دیدم ولی نشد مطمئنم حکمتی بود.البته تصمیم گرفتم بروم خرمشهر ببینم اوضاع چطور است دعوتش کنم بیاید آنجا ببینمش - رفتیم بقدری خانه بابا شلوغ بود که خودمان زدیم بیرون چه رسد به مهمان دعوت کردن - مادر گرامیش خانم شریفات تماس گرفت وحسابی شرمنده ام کرد. همیشه با پیامک های پر مغزش مرا در آن غربت یاوری بود.از دور روی ماهش را می بوسم . همچنین دلم میخواست بروم مادروپدرهمسر زینب را ببینم دلم برایشان یک ذره شده . بعد کنار مهربانی پیرزن بنشینم و روی ماهش را ببوسم . چهره ی چروکیده ی مهربانش قشنگترین تابلوی یک زن عرب است .خدا حفظشان کند. کتابم را برای خلیل ودوستش آورده بودم اما نشد. تازه میخواستم زینب بن یباره را هم ببینم بگذریم...وقتی نشد یعنی نشد.آزاده با خانواده اش گیلان ، شیدا با مهدی اردبیل ،آقای نظاری وخانواده اش آبادان بودند .نسترن وپسرش بلاخره رفتند بندرعباس خانه پدر همسرش وبعد از10 سال آشتی کردند. جای همسرش خالی خدا بیامرز نبود تا این لحظه های قشنگ را ببیند . بیاد همه ی کسانی که سال پیش با ما بودند وامسال جای خالیشان اشک را بر گونه هامان می لغزاند.به یاد دوستان عزیزم ترانه احمد زاده والهام حمید.سرورعبود زاده واستاد گرامیم دکتر یوسف ربیعی خدا همه را بیامرزدامید وارم جای این عزیزان بهشت برین خداوند باشد آمین.

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 توسط  مژده |

امروزعید است ما درگناوه هستیم. کنارساحل بعد ازسال تحویل وکمی استراحت لب ساحل سبز وخوش رنگ به سمت بوشهر حرکت کردیم. تنها مشکلم نداشتن نت است . نمی تونم مرتب آپ کنم. به دوستان سر بزنم و ارتباط داشته باشم.

بوشهر سوئیتی را که رزرو کرده بودیم تحویل گرفتیم . یک شب بارانی قشنگ وبیاد ماندنی.باغچه اش پر از گلهای لادن ، سرخ ، زرد ونارنجی بود . روبروی پارک . صدای شادی مسافرها تا 1 و2 نیمه شب  بگوش می رسید صدای ساز بندری کیف همه را کوک می کرد. قرار بودسه روز بوشهربمانیم . ساحل دریا ومردم مسافر وهوای بارانی...

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم فروردین 1392 توسط  مژده |

 

 28/12/91بچه ها حاضر نبودند حرکت کنیم نق ونوق می کردندقرارمان این بود برویم هندیجان دانیال اصرار می کرد مامان جان بمانیم خانه بابابزرگ اشک می ریخت درشت درشت...فاطمه می گفت برویم هندیجان چه کنیم؟ ساعت 10 راه افتادیم این مسیر را 15 سالگی با پدرم رفته بودم دیلم وگناوه برایمان روسری های بندری خریده بود هیچ وقت فراموش نمی کنم اولین بار بود زنان برقع پوش را دیده بودم ...

با مسئول کانون هندیجان تماس گرفتم آقای ابوعلی را به ما معرفی کرد کلید ها را به ما تحویل دادند ورفتند. خدای من چه جای قشنگی یک خانه ی رویایی . کاترین پاندر می گفت : باید برای تصور ذهنیتان عکس هایی تهیه کنید ومدام جلوی چشمتان بگذارید تا به آرزویتان برسید از جا به جای آن مکان عکس گرفتم از درخت کهنسال وگلهای قشنگش ... دوست داشتم استراحت کنم کنار این باغچه رنگی بنشینم وکتاب بخوانم . از شکوفه ناصر ارمنی را گرفته بودم نوشته رضا امیرخانی چاپ پنجم زمزمش را خواندم از سبک نوشته هایش خوشم می آید. رفتیم بازار ماهی ومیگو خریدیم ماهی را کباب کردیم وومیگوها را برای شام سرخ کردم برای پلوازشوید های باغچه چیدم البته قبل ازچیدن سبزی ازمسئول مرکزاجازه گرفتم. روزهای خوشی را در هندیجان سپری کردیم .

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم فروردین 1392 توسط  مژده |

 

امروز یکشنبه 27 اسفند 91 است .

نه نه باید بنویسم امروزقشنگترین هدیه ی خدا به من این بود که چشم هایم را به صبحی بگشایم که اذانش مرا به بی نهایت عشق پر می دهد. کوکب خانم - مادر همسرم - صبحانه ای مفصل از شیر برنج تا مرباهای خوشمزه ی کیوی وهویج را آماده بود . قرار بود با دوستم برویم بیرون . زنگ زدم آماده ای ؟ جواب نداد می دانستم خواب است منتظر شدم خبرم کند به دانیال صبحانه اش را دادم آخ که چقدر حسرت نشستن کنار این فسقلی و لقمه درست کردن وتماشای جویدن لقمه هایش را دارم . وقتی می خندد گوئیا دنیا برایم لبخند می زند تحمل یک لحظه اخمش را ندارم . فکر نکنید خیلی لوسه به موقع توبیخ هم می شه. تا طالقانی را پیاده رفتم دوستم آمد و...بلاخره باید وقت را طوری تنظیم می کردم که به نشستن لب کارون ودرد دل دوستانه برسم . باد می وزید ویاد این شعر افتادم یک شب باد مرا با خود خواهد برد. قرار بود یکی دیگر از دوستان هنرمند به ما ملحق شود گشتی کوتاه داشتیم وبرگشتم خانه . بوی قورمه سبزی خانه را پر کرده بود. سفره ای پهن شد وچند تا خانواده دور هم جمع شدیم . این شلوغی انرژی به هدر رفته ی یک ساله را داشت برایم شارژ می کرد نگاه مهربان پدر همسرم مرا عاشقتر می کرد. بقدری این مرد مرا وبچه هایم را دوست دارد که گاهی فکر می کنم اگر پدرم می دانست حسودیش می شد. دوست داشت همه ی بچه ها ونوه هایش دورش باشند واو تماشایشان کند چه احساس شگفتی !!می دانم روزی من دچارش خواهم شد پنهانی او را زیر چشم داشتم خدای من این مرد ادای خوردن را در می آورد تشنه ی شادی وشنگولی افراد خانواده اش بود آه ای خدای من این شادی ها را از ما نگیر.... تبلت مهدی را گرفتم وبم را آپ کردم برای چند تا از دوستان هم کامنت گذاشتم بعد از ظهر به سفارش دوستان قرار شد برویم نمایشگاه بعد هم پارک واون پل رنگین کمانی و فلافل لشکر واییییییییییی خدای من آیا خوشبختی چیزی جز همین لحظه های خوش است؟ ترا برای ثانیه به ثانیه های این خوشی ما را از خودت دور نکن .

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم فروردین 1392 توسط  مژده |

شنبه ساعت 10صبح از قم به سمت اراک راه افتادیم.با سوهان وانار.ما راه را یکسره طی نمی کنیم سوژه های عکس یک بار خودنمایی می کنند تا خرم آباد 6بار توقف داشتیم . روستاهای بین راه ، عشایر گله دار، بقایای زندگی پیشینیان و...نماز را در مسجدی بسیار زیبا میان طبیعت بکر وزیبای خرم آباد خواندیم احساس می کنم کوه هم با گلدسته ها نیایش می کند. درختانی پر از شکوفه های سفید وصورتی . تکه هایی ازبرف جا به جای کوه ودشت را نشانه گذاری کرده بود. تونل ها راه را کوتاه کرده بودند. یاد دوره نوجوانی وسفرهایم با بابا افتادم هنوز هم وقتی چشم هایم را می بندم راه های پر پیچ وخم خرم آباد با دره های عمیق وکوه های سربه فلک کشیده اش مرا به وحشت می اندازد پدرم می گفت تابلوها را برایش بخوانم آن موقع ها تابلوها ی راه کوچک و خاکستری رنگ بودند وهر 5 کیلومتر یک تابلوداشت . گاهی جدول ضرب تمرین می کردیم.

از نمایشگاه  دفاع مقدس خرم آباد هم دیدن کردیم نظامیان درجه داربرای دانیال پا جفت می کردند یکی از فرماتدهان از دانیال با لباس نظامیش عکس گرفت.

از خرم آباد که رد شدیم به استان خودمان پا گذاشتیم اندیمشک اولین شهر خوزستان نگاه مهربانش را برای استقبالمان گسترده بود . از شوش دانیال هم گذشتیم وبلاخره ساعت 10ونیم شب به اهواز رسیدیم برای ادای احترام خاکش را بوسیدم . چیزی شبیه عطش شبیه ولعی سیری ناپذیر دررگهایم جاری شده بود بوی خوش نخل ها مرا گیج می کردچقدر تشنه ی این لحظاتم ، فقط اشک ها می توانستند احساس شادی مرا واین هیجان بی نهایت را کامل کنند. خوزستان من سلام.

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم فروردین 1392 توسط  مژده |
دور از دریاباشی ودرون دریا ؟

شمال را پشت سر می گذاریم.  وبه دریای عرفان می رسیم. سلام ای بانوی دریایی.دوستت دارم وسپاس خدای را که باز فرصت تازه شدن را به من داد.همه ی راه را شعر خواندم

سوت زدن در تاریکی " شهاب مقربین"واشعار پراکنده ی غاده السمان.

زندگی بدون شعر مثل خانه ی بدون آدم است ....

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 توسط  مژده |

تولد دانیال 1۵دی ماه است.امسال 14دی ماه پنج شنبه اربعین امام حسین (علیه السلام )بود.

شنبه هم باید می رفتم کرمانشاه .گفتم نه تنها وقت نیست شگون هم نداره .حالا هی می گفت

مامان من فکر می کنم داره از تولدم می گذره می گفتم نه مامان جان تولد باید یه روز قشنگ

آ
فتابی و تعطیل باشه تا مهمونامون بیان آن روزها هواسرد بود وبرف وبارون با هم می یومد تا

می رسید زمین آب می شد.رفتم کرمانشاه وآمدم. 28 صفرراهم پشت سر گذاشتیم.به دانیال گفتم

عمه از کربلا بیاد جشن را می گیریم . سالها بود آرزوی این را داشتم میلاد پیامبر(صلی الله

علیه وآله وسلم ) را جشن بگیرم وهمه ی فامیل را دور هم جمع کنم. پسرم تا5سالگی همیشه

تولدش را در مهد جشن گرفته بودیم چون فامیلی در این شهر نداشتیم .

ب
ه عشق میلاد نبی روز دوشنبه برای اداره آش صبحانه آماده کردم وبردم. بعد یک مین ضد

تانک را برای کیک دانیال سفارش دادم . یک بسته باد کنک وهدیه های تولد تانک واسلحه

وماکت موشک و...قرار بود غذاهای سنتی درست کنم . شلغم آب پز آش رشته وسالاد الویه

هوا هم سرد شده بود . بلاخره دانیال به آرزوش رسید ومن توانستم با حضورم در خانه نقش

یک مادر را ایفا کنم . حضور برادر وخواهرم وهمسران وفرزندانشان آرامش وشادی خوبی به

من بخشیده بود آشنایی آنها با خانواده خواهرهمسرم وعروسش گرمی خوبی به میهمانی

خانوادگی بخشیده بود . برای همه ی بچه ها هدیه گرفتم تا همه با هم شاد شوند. فاطمه برایمان

عکس وفیلم گرفت ودانیال بقدری شاد شده بود که کبکش خروس می خواند . فردا صبح که می

خواست برود مدرسه می گفت مامان ای کاش هر روز می شد تولد بگیریم . ...

 

نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم بهمن 1391 توسط  مژده |

شب یلداگذشت اما قصه گویی ادامه دارد..

قصه ی تیری که ستاره شد از استان مازندران به کرمانشاه رفت .

تمام آرزوی من این بودکه این شهید۱۲ساله ی هویزه را به بچه هامعرفی کنم .

الان نمی توانم نظر بدهم چه کردم باید منتظربازتاب قصه باشم .اماهمین قدر

که قصه به دل مخاطبین نشست ، بعد از پایان قصه از من پرس وجو کردند.

مشتاق بودند درمورد شهید بیشتربدانند. توصیف های قصه را دوست داشتند.

صدای قصه گو رسا بود.پایان بندی قصه یا خروج آن فوق العاده بود و..

همه ی اینها به من می گویدقصه با مخاطب ارتباط برقرارکردهمین موضوع

برای من خیلی مهم بود ...

روز شنبه ساعت 6 صبح میدان امام (ره) روبروی ارشاد اسلامی

من 5 دقیقه مانده به 6 رسیدم کوچه ها تاریک تاریک بود.به همکارم

زنگ زدم گفت در راهم بلاخره 8 راه افتادیم تا چالوس سه ساعت راه

داشتیم دو همکاردیگرم نیز به ما ملحق شدند واز جاده ی کندوان به کرج

رفتیم . خوبی مسیر به این بود در روزهای آلودگی وارد تهران نشدیم

ازکرج به قزوین و تاکستان رفتیم.همکارانم حال دیگری داشتند من به یاد

دوران سخت جنگ بودم. آن روزها دراین جاده تردد می کردیم قزوین ،

تاکستان ، ابهر و بلعکس . چه روزهای تلخی بود ...

حالامی توانستم چشم هایم راببندم وعبورازشهرهارا حدس بزنم ،هواسرد

بود وجاده خشک و درختها عریان. ابتدا سیلو بود....بعد از تاکستان که

می خواهیم بپیچیم ابهر یک پمپ بنزین بود .بازمانده از دوران قبل از

جنگ.بنای خاصی دارد.آن زمان کسی سقف سفالی شیروانی نداشت...

کلا برای خودش تک بود وشاید در ذهن من تک مانده است ازآن هم

گذشتیم و...بلاخره 10شب رسیدیم کرمانشاه استقبال خوب آقای حمیدی

 وخانم مرادی خستگی راه را از یادمان برد.

راستش نمی توانستم از کارهای قشنگ مرکز چشم بپوشم :

مکان اقامت ماخانه ی معلم بوداتاق 101همکارانم صدایم میزدندسهام

ازبس تمرین می کردم.خانم هاشمی که می گفت بی برو برگرد تپق

می زنی اونم اساسی بلاخرهداشتند به من انرژی فوق مثبت تزریق

می کردند.(آنها مربی بودندومرتب در مرکز برای اعضا قصه گویی

می کردند. من برای دانیال سه بار ، فاطمه یک باروهمسرم یک بار

 قصه را تعریف کرده بودم.)

بااین همه نه تنها تپق نزدم سن آنقدرآرامش دهنده بود که احساس خوبی

داشتم وراحت روایت کردم... اطلاعاتی که ازکتاب سهام خیام دختری

ازهویزه نوشته ی آقای قاسم یا حسینی گرفته بودم این موارد بود:

زندگینامه شهید 12 ساله هویزه سهام خیام  نام مادر:  نسیمه 

 نام پدر:  کاظم   محل تولد : هویزه   شماره شناسنامه : 5665 

میزان تحصیلات : پنجم ابتدایی       تاریخ تولد : 5/11/1347   

تاریخ شهادت :9/7/1359            ساعت شهادت: 10 صبح  

محل شهادت : هویزه ساحل رودخانه

دیالوگ هاوفضاسازی را باید ازخاطراتم وفن نویسندگی کمک می گرفتم .

سهام یک سال ازمن کوچکتربود فضای هویزه رامی توانستم ترسیم کنم .

اسکلت قصه راگرفتم ومحتوی را ساختم.افتتاحیه ی بسیارقشنگی داشتیم :

 زیبا سلام!

زيبا هواي حوصله ابري است

چشمي از عشق ببخشايم

تا رود آفتاب بشويد

دلتنگي مرا

زيبا

هنوز عشق

در حول و حوش چشم تو مي چرخد

از من مگير چشم ...( از شاعر گرانقدر عبدالملکیان)

باشعرآغازشدومجری بسیار صمیمی،مهربان وخندان با لهجه ی

شیرین کردی...مدیر استان کرمانشاه آقای موزونی ومدیر کل

ارشاد اسلامی آقای آفتابی بسیاربسیارعالی خیرمقدم گفتندنه حرفی

اززمین وآسمان داشتندنه ریسمان آسمون بافتند نه  از کنسل شدن

پرواز ها نه ...قصه قصه قصه از دیر باز تا امروز.

بعد از ظهر قصه گویی آغاز شد.

قصه ها را با دقت گوش جان سپردم . نقاط قوت وضعف قصه ها

علاوه بر اجرای خوب مربی ها به قصه بر می گشت ، قصه ایی

که فراز وفرودی نداشت چگونه می توانست هیجان شنونده را بر

انگیزد؟ چگونه بر دل بنشیند ومخاطب را مسحور خویش سازد؟

به جمله ی جناب میر جلال الدین کزازی فکر می کنم :

" افسانه ها فسون می کنند."

مشکل عمده ی قصه ها این بود که قصه گونمی دانست قصه اش از

چه جنسی است؟شب به طاق بستان رفتیم وپارک کوهستان جای بسیار

قشنگی بود.مزارشهدای گمنام .

بلاخره دراختتامیه فرهیخته مرد کرمانشاهی آمد.

 آن هم به احترام قصه گویان 6 استان « مازندران، خوزستان، خراسان

جنوبی، قزوین، قم، آذربایجان شرقی،به میزبانی کرمانشاه.به این می گویند

تجلیل ازمیهمان بزرگترین هدیه بود.کارهمکارارجمندمان آقای وحید خسروی

درکانون کرمانشاه هم بسیار دیدنی بود " آفرینش"

روزهای خوشی بود که با همکارانم داشتم بخصوص همکاران خوزستانی

وآذربایجانی .همکاران خوب شاعرم ،سرکارخانم امینی،خانم ناظری

وهمسرشان آقای علیرضا حکمتی .همین روزها کتابی را که ازآقای حکمتی

 هدیه گرفتم معرفی خواهم کرد.

این هم از گزارش سفرزمستانی به کرمانشاه .

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 توسط  مژده |
 

 

 

به گزارش روابط عمومی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان،'مژده پاک سرشت'

 روز دوشنبه در حاشیه این جشنواره افزود: اسطوره‌هایی که از گذشته های دور در

 آثاری مانند شاهنامه به جا مانده است، آموزه های دینی، انقلاب اسلامی،

 دفاع مقدس و ... از جمله شاخص‌های هویت ایرانی است که اگر این مشخصه‌ها

را برداریم دیگر ایرانی بودن معنا ندارد.

وی تصریح کرد: ما با دین، آرمان و اهدافمان که دفاع از کشور خود است و ارزش‌های

 اسلامی مان دارای هویت شده‌ایم و باید سعی کنیم این‌ها را نگه داریم و نگه

داشتنش این است که با آن‌ها را با هنرمان عجین کنیم و قصه های قشنگی را

به بچه های این سرزمین ارائه دهیم.

پاک سرشت قصه گویی را یکی از هنرهای اصیل ایرانی عنوان کرد و گفت: همان‌

گونه که خطبه در ادبیات عرب جایگاه ویژه ای دارد، قصه گویی نیز در فرهنگ فارسی

بسیار مهم است و باید از این هنر در راه حفظ هویت و احیای ارزش‌های فرهنگی

سرزمین خود بهره ببریم.

این قصه گو که با روایت قصه 'تیری که ستاره شد' نوشته 'قاسم یا حسینی'

 در جشنواره قصه گویی کرمانشاه حضور دارد در ادامه با اشاره به معیارهای قصه

و قصه گوی خوب گفت: قصه گوی خوب باید با قصه عجین باشد و در وهله نخست

خودش از این کار لذت ببرد و با همان لذت قصه را برای دیگران تعریف کند.

وی افزود: قصه خوب نیز قصه ای است که قابلیت قصه گویی را داشته باشد، زمانش

 زیاد نباشد و روی مخاطب تأثیر بگذارد به طوری که مخاطب در پایان قصه نسبت

 به پیام آن واکنش نشان دهد.

قصه گوی مازندرانی ادامه داد: قصه ای که یک قصه گو انتخاب می‌کند باید فرزند

زمان خود باشد، بچه‌ها به انواع قصه‌ها با موضوعات مختلف نیاز دارند پس باید

از اتفاقات و حوادثی که در زمان حال رخ می‌دهد الگوبرداری کنیم و با الهام از این

 اتفاقات قصه های قشنگی را برای بچه‌ها بازگو کنیم.

پاک سرشت در پایان با بیان اینکه در سال‌های اخیر کانون پرورش فکری به

قصه گویی توجه ویژه ای دارد، از میزبانی شایسته کانون پرورش فکری استان

 کرمانشاه در برگزاری شانزدهمین جشنواره منطقه ای قصه گویی قدردانی کرد.

 

 http://www.kpf-maz

http://www.kanoonnews.ir/andaran.ir/

http://www.kanoonnews.ir/Province/?&Serv=170

 

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم دی 1391 توسط  مژده |

شب یلدا وجشنواره قصه گویی

بعد ازسالها دوباره قصه گفتم البته هرشب برای دانیال قصه می خوانم

گاهی اوقات قصه سرهم می کنم وتکلیف شبانه ام را برای پسرم انجام

می دهم اما امروز درجشنواره قصه گویی شرکت کردم وقصه ی سهام

خیام را تعریف کردم .

سهام خیام ٬ سه سال است وارد  زندگی من شده است . ناگفته نباشد در

دیداری با جناب آقای مرتضی سرهنگی درادبیات پایداری حوزه هنری با

شکوفه درمورد شنام آقای راغب بحث می کردیم که یاد سهام افتادم گفتم

ما در خوزستان شهید ۱۲ ساله ای داریم به نام و...از سهام خیام چیزهایی

گفتم. نظر آقای سرهنگی این بود که رسالت یعنی اینکه شهدا کسی را

از میان ما انتخاب کنند تا باعث برکت قلم نویسنده باشد و...اکنون که 16

قسمت از زندگی سهام را نوشته ام می فهمم موضوع ازچه قرار است

گاهی برای هر سطر نوشته ام ساعتها گریسته ام ...

والبته نباید فراموش کنم ، برای تهیه منابع در آخرین سفرم به خوزستان

استاد بزرگواری بسیار کمکم کرد فیلم وعکس های سهام ، را در اختیارم

گذاشت .با کمک یکی از دوستان گرامی فیلم سازم خواستم در سفری که

به هویزه داشتند عکس هایی ازخانه ی فعلی آنها برایم بفرستد و...

امیدورام بتوانم با چاپ کتاب حق مطلب را ادا کنم.

اما امروز در جمع اعضا ومربیان کانون برشی از زندگی سهام را قصه

گویی کردم . الان که ساعت 11 شب است  یاد پرسش دو نوجوان مرا

به آشوب کشیده است چرا به مرکز ما نمی آیید واین قصه را برای بقیه

دوستانم نمی گویید ودیگری ، من فیلم های تلویزیون رو در مورد جنگ

دوست ندارم اما قصه شما منو به گریه انداخت واحساس پاک مربی های

خوب مراکز وتشویقشان باعث شد تصمیم قطعی خود را بگیرم تا هرچه

سریعتر بازنگریم را به اتمام برسانم.

خب شب یلداتان مبارک ٬ شاد وخوش باشید.

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام آذر 1391 توسط  مژده |

 

گاهی بهتر است سکوت کنیم . برای تجدید قوا، برای فهمیدن خیلی حرفها

که با سرعت از کنارشان گذشته ایم وبرای اینکه به خیلی چیزها فکر کنیم.

وبرنامه های جدیدمان را طراحی کنیم.درفرصت سکوت ، سری به جنگل و...

با هم ببینیم بهتر است.

اینجا قرمرض است ( قاف ضمه داراست )چشمه ی آب معدنی درشهرستان 

 نکا،  چشمه ای که آب آن برای درمان سنگ کلیه و...استفاده می شود.

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391 توسط  مژده |

سلام

برای درگیری ذهنی لازم نیست که یک سوژه ی بزرگ داشته باشیم گاهی

ریزترین حرکات ورفتارها ، وجود انسان را بد جوری تکان می دهد.

موضوع از یک اتفاق بسیار ساده شروع شد. جایی  دور یک میز نشسته

بودیم برای تشکیل جلسه سر رسیدم را که برداشتم خاکی شده بود .میزبان ، 

 برای تمیز کردن میز از چفیه استفاده کرد . به همین سادگی.

اما گویا همین حرکت باید انجام می شد تا وجودم را  به  لرزه  بیندازد و

 درست برود به سراغ آنچه در خاطرات من  خفته است .

میز شیشه ای  برایم  زمین سنگلاخی شده بود که ... هرچه بیشتر چفیه را

 روی شیشه می کشید  درد  من  بیشتر می شد . او حق  داشت  روزهای

جنگ سنی نداشت  شاید اصلا  نبود تا ببیند  وقتی علویه خانم  مغز خورد

 شده ی کودکش را در چفیه  جمع  می کرد  چه حالی  داشت  و بعد ها 

 این چفیه ها بانداژ خیلی  از مجروحینی شد که به بیمارستان هم نرسیدند...

نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم خرداد 1391 توسط  مژده |

 

مدتهاست می خواستم از شادی کودکانه بنویسم میسر نمی شد تا دیروز صبح وقتی که

داشتیم به اداره می آمدیم دانیال گفت: مامان امروز شما بیا دنبالم. پرسیدم : چرا؟

- دوست دارم مثل دوستام که ماماناشون میان دنبالشون شما بیای دنبال من.

- می دونی که من نمی تونم مدرسه ات ازاداره من دوره باید مرخصی بگیرم.

- خوب مرخصی بگیر.

 برگشتم نگاهش کردم کاملا جدی  نشسته ، تکیه داده بود به صندلی وکمربندش

را بسته بود. هیچی نگفتم. پیاده که شدم برایشان دست تکان دادم . تا ساعت 11

 درگیر کارهای اداره بودم و.. برای رفع خستگی چای سبز دم کردم ویادم آمد

 به مکالمه کوتاه اما بسیار جدی صبح با پسرم برگه مرخصی ساعتی را نوشتم

 برای  ساعت 30/13 بعد از نماز کارهایم را جمع وجور کردم که راه بیفتم

سردرد بدی داشتم دو روز گرفتارش هستم نمی دانم سرماخوردگی است یا...

هرچه هست نمی توانستم چشمانم را باز کنم. به مدرسه که رسیدم دانیال توی

حیاط با دوستانش فوتبال بازی می کرد. تا مرادید خوشحالی را توی چهره

کوچکش حس کردم با تمام وجود بغلش کردم احساس آرامش عجیبی به من دست

 می دهد وقتی این کوچولوی معجزگر را بغل می کنم.همیشه به دوستان همکاران

و...می گویم این 2 منبع انرژی جهان را درک کنند خورشید و کودک ، این دو

 منبعی که انرژیشان پایانی ندارد.او دوست دارد دستش را بگیرم وتکان بدهم

 وبا هم شعرهایی را که بلد هستیم بخوانیم . به خیابان اصلی که رسیدیم گفت :

 مامان منو ببر پارک. سردردم داشت کورم می کرد. می بری؟ گفتم : بله که

می برم. امروز روز پسرم بود باید کاملا تخلیه می شد نه من هرروز

می توانستم مرخصی بگیرم ونه اوهر روزمی توانست این درخواست ها

رابکند.پارک آفتاب خلوت بود اول با وسایل ورزشی بازی کرد همه را

که آزمایش کرد گفت : حالا بریم سرسره بازی .- بریم...بعد؛ مامان 

 می شینم توی تاب منو هل بده . هلش دادم. - خسته شدم بشینیم اینجا کمی

مشقامو بنویسم؟

- بشینیم. و سردرد داشت مرا می جوید... چهارتا جمله با کلماتی که

 داده بودند نوشت وگفت : تو بهترین مامان دنیا هستی ومرا بوسید. گفت:

 می خوام روی چمنا غلت بزنم می ذاری؟ - البته، فقط خیس نباشه رفت

آزمایش کرد گفت : نه خیس نیست .هرچه او بیشتر لذت می برد من بیشتر

کیف می کردم ولی ای کاش سردرد مرا رها می کرد.روزهای جمعه هرهفته

 بابا ما را می برد پارک ، بستنی لیوانی می خرید. وشب کباب می خوردیم

سالهاست نه بستنی ها اون مزه رو می دن ونه کبابها ...

اون موقع سوار تاب که می شدم چنان تابم می داد ازوحشت اشکم درمی آمد.

گاهی فکر می کنم من خیلی بچه گی کردم خیلی بازی کردم دوچرخه سواری

کردم تابستانها که می رفتیم ابهر سه ماه تابستان مثل تام سایر یه خونه درختی

 داشتم روی درخت گردوی بزرگ باغ پدر بزرگم.همیشه اون بالا کتاب

 می خوندم. دنبال مورچه ها می کردم و صبح ها که مه جنگل رو

پرمی کرد وچشم چشمو نمی دید با خاله ام می رفتیم قارچ جمع می کردیم.

دانیال گفت:  نمی دونی غلط زدن چقدر کیف داره ؟

- چرا می دونم منم کوچولو بودم روی چمن ها غلت می زدم .

 پرسید وقتی داری غلت می زنی دیدی آسمون چقدر رنگ عوض می کنه؟

 - نه!

- پس یه بار باید غلت بزنی وآسمونو نگاه کنی می بینی هی سبز می شه

آبی می شه دورت که تند می شه حتی سیاه وسفید هم می شه... چرا چشماتو

 می بندی ؟ - سرم درد می کنه . بذار سرتو ببوسم تا زود خوب بشه کنار

قدش نشستم . دیگه باید خوب شده باشه نه؟ ودست می کشید

روی پیشانیم. – آره عزیزم خوب شد بریم و راه افتادیم طرف خانه .

حالا عادتمان شده که روزهای 5 شنبه همسرم برود محله قدیم بایرام

دوست دانیال را بیاورد تا روز جمعه با هم بازی کنند بساط بازیشان

کل اتاق وسالن را پرمی کندچیدمان سربازها ونبرد مسلحانه ومهمتر

اینکه لباس نظامی تنشان می کنند وهرهفته صحنه های جنگ ایران

 وعراق را مرور می کنیم و سوالات فنی که من ازپاسخ دادن به آنها

عاجزم مامان به نظرت یوزی بهتر برای شلیک مثلا 7  تا 8 متری

 یا کلاشینکف گفتم من چی می دونم مامان مگه من چند بار شلیک

کردم ؟ از بابا بپرس ...

وغروب جمعه جای جای خانه مثل نقاط مین گذاری شده باید تک تک

اسباب بازیهای بچه را جمع کنیم  . با خودم می گویم این تنها دلخوشی

این بچه است مگر تا کی ادامه دارد 2 یا 3 سال دیگر باید حسابی تخلیه

 شود باید خودش را ونیرو وقدرتش را برای اهداف آینده اش آماده کند

هر چه بیشتر بازی کند مهارت گفتاری ورفتاریش بیشتر می شود .

به خانه که رسیدیم بعد از ناهار به چنان خواب عمیقی فرو رفت که

صبح ساعت 6 بیدار شد آرام طوری که پدرش نشنود گفت مامان من

مشقامو ننوشتم. گفتم: بشین بنویس وقت داری علاوه بر آن  سه بار درس

 جدید را روخوانی کرد وقبل از اینکه خانه را ترک کنیم گفت : بابا

 امروز شما بیا دنبالم می خوام بیام اداره تون با محمد طاها کار دارم ...

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم اسفند 1390 توسط  مژده |

 

چندان با این موضوع بیگانه نبودم که اکنون دچار حیرت وشگفتی شده باشم از کامنت یکی از دوستان شروع شد که ما زنها چقدر بدبختیم نه می توانیم دوچرخه سواری کنیم نه کفش زرد پا کنیم  یا جوراب سفید دوران کودکی از تفنگ بازی محرومیم ونه....چندتا چیز دیگه ردیف کرده بود جوابش را نوشتم ، در شهر ما خانم ها دوچرخه سواری می کنند کفش زرد هم خودم داشتم هنوزم که هنوزه با کفش های اسپرت جوراب سفید خیلی قشنگه و...اما سوال من این است..آیا بودن همه ی اینها بدبخت نبودن زن را تضمین می کنند؟

آیا اینها نشانگر کامل بودن زن است  ...خنده تلخ من از اینجا شروع می شود که خیلی از خانم ها بهای زن بودن را ارزان می پردازند خیلی ارزانتر از آنچه تصورش را بکنید...تمام بعد از ظهررا با کتاب ضعیفه خانم بنفشه حجازی سپری کردم...کتاب زن ، دین واخلاق نوال سعداوی را هم از کتابخانه کشیدم بیرون چند صفحه نخوانده بودم که جنس دوم را هم اضافه کردم...

برای دهه فجر اموربانوان برنامه های قشنگی را برنامه ریزی کرده بود که از جمله آنها زن وسینما ...فیلم " گیلانه "  را برای نقد انتخاب کرده بودند ( قبلا از تلویزیون فیلم رادیده بودم )کاری از خانم رخشان بنی اعتماد و به هنرمندی فاطمه معتمد آریا...سه بار بغضم ترکید بخصوص آنجا که تلویزیون را خاموش ورادیو ضبط را روشن می کند ودودسته گلی که از روی تپه ای که زندگی می کنند چیده به دست می گیرد وبرای عروسی پسرش می رقصدتکرار کنان " قربانت برم قربانت برم "

این تکه کلام عذابم می دهد رنجم می دهد هی توی ذهنم تکرار می شود یاد 12 سالگیم می افتم توی بیابان شادگان تویوتاها غروب به غروب می آمدند وجنازه پهن می کردند بی دست بی سر، دل وروده بیرون ریخته ....هر کی می آمد سهمیه اش را شناسایی می کرد ومی برد جیغ خانمی که می گفت یُمّهَ فدوه اروح لک ،  فدوه الک یوم... رد علیّ( قربانت بروم مادر، مادر به فدات جوابم بده )...صدای جیغ و واگویه ی  آن خانم با صدای ننه گیلانه در هم پیچید ودر من طوفانی سهمگین ایجاد کرد مجبور بودم خودم را کنترل کنم توی جمع اعضای امور بانوان ، همیشه جدی نشسته ونظر داده ام حالا های های گریه کنم و...البته جلوی اشک ها را که نمی شد گرفت جلوی تکرار خاطره ها وزنده شدن صحنه ها را که نمی شد گرفت ...

حالایک هفته دارم دور خودم می چرخم افکارم به هم ریخته است جنگ هستی ما راسوزاند روحمان را بد جوری زخمی کرده است واین زن همین گیلانه اگر نبود واین گیلانه ها چه می شدیم؟ استوار بودن اینها چون کوهی ستبر سطوت زن بودن را حفظ کرده است....دلم می خواهد به همه خانم ها بگویم بیایید فقط قدر خودتان را بدانید بهای زن بودن آنی نیست که با مجوز دوچرخه سواری پرداخته شود.یا با کفش زرد پاکردن...

من معتقدم : زن نماینده زیبایی خداوند روی زمین است .

در فرصت های بعدی در مورد کتابهای بالا بیشتر خواهم نوشت.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 توسط  مژده |

 
 این عکس را از دهانه لوله تانک نگاه کنید...


  با این تانک خیلی کار دارم شعرهایی که گفتم را سرفرصت می زنم بخوانید...

 


این فلسطین اشغالی است . مسیر خیابان را می بینید؟ ماشین ها در حال تردد بودند...


 موقع برگشتن از مارون الراس از مسیر دیگری برگشتیم خانه های سنگی قشنگی بود..

سرراهمان به خانه دوست زینب سری زدیم یک لبنانی که از کودکی در ایران بزرگ شده بود دلش برای فارسی حرف زدن لک زده بود اشکی زلال به زلالی دل پاکش می ریخت یاد لح لح زدن خودم افتادم گاهی دلم می خواهد با کسی فقط یک کلمه عربی رد وبدل کنم چه شود که از آن ور دنیا شیرین یا لیلیا زنگ بزنند یا خدا بیامرز الهام وقتی زنگ می زد می گفت زنگ زدم ببینم کپک نزدی تو غربت... وپیدا کردن کسی که به زبان دلت حرف می زند نعمت بزرگیست که غریب افتاده ها می فهمن یعنی چه؟...

در برگشت به مسجدی رسیدیم که پدر زینب کار چوب ومحراب آنرا کار کرده بوداین هم چند عکس از این مسجد رویایی اینم محرابش...

 
دلم نیامد از این سوژه بگذرم شما کدام یک را برای نشستن انتخاب می کنید؟

وبا درخت  سندیانه آشنا شدم درختی که در اشعار شاعران به نام عرب نقش دارد وهمچنین در نوشته های جبران ودوست نازنینی دارم که عاشق این درخت است دوشاخه کوچک از آنرا برای یادگاری آوردم ویک برگ آنرا برای دوست عزیزم به اهواز فرستادم رشته تحصیلی أمل خواهر زینب میراث فرهنگی است می گوید از شاخ وبرگ درخت سندیانه است که شاهان رومی برای خود تاج بر سر می گذاشتند این برگها تجریه نمی شوند ودر گورهای کشف شده ، برگها یی یافته اند که خشک  شده اما خورد وتجزیه نشده اند...

ودرادامه راه به عتیقه فروشی  سری زدیم زینب عاشق کارهای دستی بود چوب وشمع و...چیزیهایی که من اصلا به آنها علاقه ندارم در ماشین نشستم واسامی جاهایی را که رفته ام ویا سرراه مان  بودند را یادداشت کردم از روز ورودم به هرکجا می رفتیم یا رد می شدیم در گوشیم ثبت می کردم این کار را از کودکی آموخته بودم با پدرم از خرمشهر که راه می افتادیم برویم تهران یا ابهر وقزوین تابلوی همه شهر ها را وکیلومترهایش را برای پدرم می خواندم...

الشیاح – الروشه- الحازمیه – شاتیلا – مدیهانه الریاضه- صیدا- صور – النبطیه – جل الدیب – مارمخایل – سبنیه – عرمون – بشامون – الناعمه – البازوریه – ملک الکعب – الجیه – الدبیه – الرملیه – جون – جزین – الزهرانیه – عدلون – برج الشمالی – جویا – الشابیه – کفردونین – السلطانیه – بئر السلاسل – تبنین – عیتا – شقرامرجعیون – حداثا – طیره – بنت جبیل – صف الهوا – عیترون – شحور – خلده – البراجنه – الغبیری – حریصا – ساحل علما بیت عنیا – سن الفیل .

بعد از ناهار باید چند جا می رفتیم خانه زینب ، مادر بزرگش که او را تاتا  می نامیدند برای فردا اداره زینب ، صور بازار و...


اینجا صور است..

ظهر به وب سری زدم وشعری که سر راه گفته بودم را نوشتم کامنت تعدادی از دوستان را خواندم اوکی دادم و...با دوستان زینب نشستی 4 ساعته داشتیم قصه گویی وفعالیت های فرهنگی وبررسی چند اثر ...وازطرف بزرگ خاندانشان صاحب یک نشان شدم پوکه ی گلوله ای که سردار نامداری با آن شهید شده بوداز بیشمار گلوله هایی که در تنش بود.

فردا صبح هوا چنان دگرگون شد که رفتن به ملیتا و...را مجبور شدیم حذف کنیم به، صور ، آثار باستانی و...بازار گذشت اینم عکس هایش ...

 

 

 

بعد ازظهر لیلیا وشیرین آمدند دنبالم رفتیم عیترون یعنی تمام آن مسیر مارون الرأس را طی کردیم شب وماشین های نیروهای سازمان ملل ٬ ماشین های سفید نظامی شبیه تانک (یو ٬ ان  نمیشود به انگلیسی تایپ کرد فارسی نوشتم ) درحال تردد بودند ساعت 11 شب رسیدیم بیروت بشدت خسته بودم فردا صبح ساعت 9 باید می رفتم دانشگاه قدیس یوسف اگر دیر می رسیدم آنها به مراسم میلاد نبی علیه السلام می رفتند جمعه میلاد مسیح علیه السلام بود وکلیساها مراسم داشتند .

صبح تاساعت  8 هرچه منتظرشدم لیلیا ازخواب بیدار شود محال بود من هم راه افتادم دلم می خواست خودم تنهایی بروم دانشگاه قدیس یوسف را پیدا کنم این کار را هم کردم زیر نم نم باران رفتم سر خیابان از قنادی پرسیدم گفت برو سر خیابان سوار سرویس شماره 4 شو سر پل پیاده می شوی از اونجا اگه حوصله داشته باشی پیاده یک ربع راه رفتن داره ...یاد پرسو جوی خیابانهای تهران افتادم همین خیابان را بگیر دوقدم اونورتر اداره فلان و...حالا هی راه برو مگه می رسی یکی دیگه می گه نه باید راهو برگردی و...

گفت یک ربع ٬زمان گرفتم درست تا موزه 15 دقیقه پیاده روی داشت به موزه که رسیدم از خانمی پرسیدم گفت این خیابان را بری 100 قدم جلوترتابلوی دانشگاه را می بینی دست راستت می شه وباز رفتم ووقتی دانشگاه را دیدم گویا دنیا را به من داده بودند اینم عکسش ...

کارم که تموم شد  از دانشگاه آمدم بیرون نگاه کردم دیدم گوشیم خاموش شارژم تموم شده بود روبری دانشگاه سفارت بود خواستم گوشیم را شارژ کنند ایستادم به لیلیا زنگ زدم داشت جیغ می زد گفتم شارژ ندارم فقط گوش بده من کارم تموم شده همین جا می ایستم بیا ...

وقتی آمد قابل توصف نبود گفتم من اگه سرم بره قول وقرارم نمی ره گفتمت قرار گذاشته بودم و باید خودم را به دانشگاه می رساندم اگر دیرمی رسیدم همه می رفتند برای مراسم دیگه دانشگاه کشک ...

نهاد گفت : تموش کنید امروز نمی شه بریم  بعلبک هم دوره هم بارونه هم اینکه باید به مراسم کتابت برسیم تا ظهر چیزی نمونده ...

یک شعر خوندم  یک نسخه را امضا کردم و کتاب رفت زیر چاب...شب یک کارتن را دریافت کردم برای این موفقیت باید می رفتیم برج البراجنه یک رستوران شیک و...

گوشیم مشکل شارژ داشت نشد متاسفانه عکس بی عکس ، عکس های رستورانی که ناهار خوردیم را ببینید...( این پست عکس ها سنگین شد در پست بعدی می زنم)

 باید برای دوستان وهمکارانم شیرینی می خریدم  رفتیم حلویات الشرق ...چند تا فروشگاه ، هدیه ...و ...صبح ساعت 5 ونیم باید می رفتیم فرودگاه وسایلم راباید جمع وجور می کردم ...کتابها را نمی شد بیاورم اضافه بار می شد چند جلدبرداشتم بقیه برای اردیبهشت ماه ۹۱ نمایشگاه کتاب تهران... انشالله...

نوشته شده در تاريخ شنبه یکم بهمن 1390 توسط  مژده |
امروز ۳۱ شهریور است با توضیح قبلی (گوشی من تاریخ ۱/۷ را زده چون ۳۱ را ندارد. )
روز آغاز جنگ تحمیلی . روزی که هیچ گاه از حافظه من وآنهایی که تلخی جنگ را چشیده اند پاک نمی شود.
واما برج میلاد: هیچ گاه فکرش را نمی کردم فرصتی برایم پیش بیایدکه آنرا ازنزدیک ببینم همیشه از دورهای دور تماشایش کردم وامروز بعنوان میهمان ویژه وارد برج شدم.وزن برج ۱۵۰هزارتن وبیشترین قطرسازه راس ۶۰ متردرارتفاع ۲۸۰متری حجم بتن ریزی کل پروژه
 حدود۶۳هزارمترمکعب شیشه وحجم شیشه حدود۱۷هزارمترمربع است. 

کارقشنگی درورودی برج دیدم ٬ گلهای طبیعی را روی آب پرپرکرده بودن البته مرتب ومنظم...

 اینجا بازدید کنندگان عکس  یادگاری می گیرن

ابتدای ورودمان در سالن کنفرانس راهنما توضیحاتی برای میهمانان دادند وبعد از ترجمه از نمایشگاه سالن بازدید کردیم.

این هم چهار برج بلند جهان

ونمایشگاه پوستر و۲تا پوستری که خیلی ازشون خوشم اومد

بعداز پله ها درمسیری که به آسانسورها ختم می شد آب نمایی بودکه از زیرش رد شدیم اما خیس نشدیم

این هم تهران از طبقه ۷ برج

در طبقه ۷ در ارتفاع ۲۸۰ متری زمین به مساحت ۳۰۰۰مترمربع
آخرین طبقه عمومی برج٬ گنبدی شیشه ای به ارتفاع ۱۳ متر می باشد. برروی دیوار هشت ضلعی مرکزی این طبقه ٬ کاری هنری اجرا ونصب شده که جلوه خاصی به این طبقه داده است.این اثرهنری برپایه مجموعه ای از نمادها٬ اسطوره ها وروایت های کهن ایران زمین شکل گرفته وبازکگوکننده سیرتکاملی فرهنگ وتمدن نه هزار ساله ایرانیان از دوران امپراطوری بزرگ ایران تادوران معاصراست.

نمایشگاه دفاع مقدس در طبقه آخر

این هم غروب  تهران در بازگشت از برج ...

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم مهر 1390 توسط  مژده |

پنج شنبه 31/6/90 ( که گوشی من 31 نداشت وآنرا 1/7/ثبت کرد)
بازدید از موزه تاریخ کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان
آدرس آن:تهران میدان شهدا- ابتدای خیابان پیروزی - خیابان افروز-پلاک۷ - موزه تاریخ
از در که وارد می شوی گمان نمی کنی راهروها این همه عمق داشته باشند.ابتدا پشت در بسته ایستادیم وآنقدر کولون در را کوبیدیم تا یک مربی آمد ودر را باز کرد ومارا از راهروهای تاریک وپرپیچ وخم به میدانکی رساند آنجا ایستادیم بوی کاهگل همه جا را پر کرده بود یک خانه قدیمی ٬ با ابزار ووسایل زندگیش را برایمان توضیح داد.

من از این اجاقها در منزل پدر بزرگم دیده بودم شما چطور؟

 

این بت از داستان حضرت ابراهیم (ع) سردرآورده ...با ساختن این بت ها وقایع وحوادث تاریخی را عینیت داده تا بچه ها کاملا در آن فضا قرار گیرند و...

به قسمت صنایع دستی که می رسیم آثار هنری اعضا را می بینیم که برای فروش به بازدید کنندگان مرتب در قفسه ها چیده شده اند. 

 بعد از موزه به مرکز آموزش برگشتیم تابعد از نماز ناهار واستراحت به برج میلاد برویم البته ابتدا به مرکز انیمیشن کانون رفتیم چون مربیان خیلی اصرار داشتند با آقای علیمراد دیدار دوباره داشته باشند ونحوه ساخت عروسک ها را از نزدیک ببینند. پس از آن به دفتر مدیر امور سینمایی کانون رفتیم خانم میرهادی وفیلم " خواب  " آقای علیرضا چیتایی را دیدیم این هم جلسه نقدوبررسی فیلم خواب ...

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم مهر 1390 توسط  مژده |

 

۳۰/6/90 بازدید از مرکزوفعالیت اعضاآشنایی با فعالیت های علمی مرکز شماره 16 رصدخانه کانون:
 استاد نوروزی مربی نجوم کانون٬ یکی از اعضای فعال کانون بوده واکنون مربی نجوم درمرکزشماره 16است که فعالیت مربیگری نجوم را برای اعضا به عهده دارد . با بیانی شیرین وگیرا می گوید: سال تاسیس رصد خانه 1389زعفرانیه تهران ... کهکشان راه شیری را سحابی جبار وسراسب، خوشه پروین که با چشم غیر مسلح هم می توان دیدبرای سنجش فاصله این کهکشانها از زمین از واحدسال نوری استفاده می کنیم649 با 11 تا صفر در مقابل .

صدمیلیارد کهکشان داریم و دورترین کهکشان به ما 15 میلیون سال  است و...بعد به بالا پشت بام کانون رفتیم وخورشید را رصد کردیم مثل یک تخم مرغ بود ولک هایی رویش دیده می شد و..برای نماز به مرکز آموزش برگشتیم وبعد از ظهر نشستی داشتیم با کارشناس مسئولان واحد های آفرینش های ادبی ، پژوهش، هنری ، آموزش وکلی پرشس میهمانان که سرآپا گوش بودندبعد از آن  به بازار رفتیم.

کارهای سفال اعضا

عکس برگزیده یکی از اعضای مرکز۱۶

 

گلدان با سنگ ریزه

نقاشی کودکان

ظریف بری با چوب ( برج حمل)

برج اسد

 

وبخش نجوم:

این تابلویی است که خوداستاد نقاشی کرده است ومثل نقالی قدیم آنرا پرده خوانی می کند.. اما به شیوه جدید آن هم علم نجوم .

این هم رصدخانه که خورشید را در آن رصد کردیم

 

نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم مهر 1390 توسط  مژده |

شروع همیشه سخت است و پایان ناراحت کننده.

۱۰ روز با کسانی بودم که پیش از ۲۷ شهریور ماه آنها را نمی شناختم و ۵ مهرماه مثل دانه های تسبیحی بودند که سیقل خورده رفتار هم شده بودیم با هم خندیدیم وگفتیم و...حالا فقط گاه گاهی صدایشان را از دورها می شنوم وایمیل های که می فرستند.

داشتم برای یکی از دوستان می گفتم " عادت" عادت وعادت شاید تنها نقطه ضعف ما انسانها عادت است.عادت به زندگی به غذاهای خاص و پوشش خاص و...ریزترکه بشیم: رنگ ونگاه و...اگر بشود از قید وبند عادت ها یعنی همان دلبستگی رها شویم شاید خیلی آزادتر وقابل تحمل تر می شدیم. اشخاصی هستند به خانه ومحله و...چنان دلبسته می شوند که فقط چیزی به نام " مرگ" آنها را از آنجا دور می کند.

از میان همه آنها با زینب خیلی یکی شدم به طوری که هرچه می خوردیم ومی گفتیم و... ناخودآگاه یکی می شد اوهم فروردینی است . خواهر دوقلویی داشت که با دوفرزندش در جنگ 33 روزه اسرائیل با لبنان شهید شد. زینب دو دختر دارد ربی وروئی . رشته عربی خوانده ونقاشی می کند عکس تابلوهای قشنگش را نشانم داده.

29/6/90 آشنایی با فعالیت حوزه های مختلف معاونت تولید ( انتشارات ، امورسینمایی، کتابخانه مرجع سرگرمیها و گرافیک)

 

من از شش سالگی عضوکانون پرورش فکری هستم اما هیچ گاه این قسمتهای کانون را ندیده بودم و گستردگی وتنوع ساختمانهای کانون را نمی توانستم اینگونه تصور کنم . برای من خیلی جالب ودیدنی بود از اینکه حالا در مقابل گروهی قرار گرفته بودم که باید به آنها توضیح می دادم قدمت این عروسک به صدواندی می رسد این عروسک از سری چوبی وتنی پارچه ای ساخته شده است به نام  " مبارک" و...بعد ازآن  به جماران رفتیم .

.

.

.


ابتدا ازگالری  عکس بازدید کردیم بعد خانه امام خمینی (ره) وبعد در حسینیه نماز خواندیم . 
این خانه نرسیده به خانه امام (ره) است از پلاکش وقدیمی بودنش خوشم اومد.

 

گالری عکس امام (ره) :

حسینیه جماران :

در خانه امام (ره):

 

در راه بازگشت از جماران دوستان نان سنگک را در دست عابران می دیدند، برایشان جالب بود از سر خیابان برایشان 3تا نان سنگک گرفتم  تاحالا آن را مزه نکرده بودند. برای ناهار به رستوران سنتی عقیق رفتیم . من که قبل از دعوت شدن به این ماموریت  حالم بد شده بود با آزمایش هایی که داده بودم از خوردن هر گونه گوشت وخوراکی های سنگین خودم را محروم کرده بودم فقط سالاد خوردم وسوپ که انصافا عالی بود. فضا فضای سنتی بسیار قشنگی بود عکس ها را با هم می بینیم  .بعد از رستوران به طرف نیاوران راه افتادیم این هم از کاخ های نیاوران : 

داخل رستوران فضای سنتی قشنگی بود اینم عکسهاش :

 

ادامه دارد.....

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 توسط  مژده |

سلام

تصمیم گرفته بودم بعد از سفربه خوزستان شروع کنم به نوشتن اشعارم  در هفته دفاع مقدس اما نشد . باز هم سفر پیش آمد . جاهای قشنگی رفتم و دوستان بسیار بسیار عزیزی پیدا کردم .امید که فرصتی پیش بیاید تا تمام سفر 14 روزه را برایتان بنویسم .
موزه کودک 27/6/90خیابان حجاب تهران

۲۸/۶/۹۰

مرکز شماره ۴۰ کانون پرورش فکری وفعالیت های  تابستانی اعضا

کتابسازی از شیرین ترین فعالیت مراکز کانون

معرفی کتاب / اونم کتابی که دانیال من دوستش داره:

۲۸/۶/۹۰
بازدید از نمایشگاه عکس کاریکاتور ونقاشی در حوزه هنری  با همراهی دوست خوبم شکوفه...وشرکت در همایش بیداری اسلامی- شعر خوانی : آقای سعیدی راد-رضا اسماعیلی - صابر امامی - سخنرانی آقای اردقان-آوازهای انقلابی میکائیل وخاطرات آقای سدیانی از بازمانگان کشتی  ماوی مرمره

نمایشگاه عکس حوزه هنری

وقسمتی از حوزه هنری که من خیلی دوستش دارم:

حالا برای اینکه به پرواز۶ونیم مشهد برسم باید برم فعلا خداحافظ تا ادامه گزارش. شاد وخوش باشید.

نوشته شده در تاريخ شنبه دوم مهر 1390 توسط  مژده |

 

امروز زودترراه افتادم.هوادم دم بود گویا هیچ بادی حس وزیدن نداشت . آفتاب پشت چندتا ابرتیره جا خوش کرده بود از آزانس سرکوچه "دانشجو" گذشتم هیشه صبح اول وقت دردفترش راتا سه تا مغازه از دوطرف آب پاشی می کند دو طرف خیابانمان جوی آب باعرض  یک ونیم متری هست که بعدازظهر راننده ها پارک می کنند برای شستشوی ماشین هایشان .دوطرف را طاق نصرت بسته اند تادیروز فقط داربست بود امروز صبح دیدم شمشادها را اضافه کرده اند (یادش به خیر،خوزستان با برگ های پهن خرما "سعف" در ودیوارها را زینت می دادند)...
بلاخره از تاکسی که پیاده شدم ساعت را نگاه کردم بله زود آمدم پس برای دیدنشان باید منتظر بمانم . این ملاقات هرروزمان است مگر ماموریت باشم یا روز تعطیل.  رسیدم به پارک پشت به خیابان روی نیمکتی نشستم کارهای روزم را روی کاغذی یادداشت کردم نگاهی به خیابان انداختم بله داشتند می آمدند کاغذ را درجیبم گذاشتم وگوش تیز کردم مرد قران می خواند ( نمی دانم کدام آیه ازکدام سوره) بعدزن گفت خوب من هم همین را گفتم ودوباره آیه را تکرار کرد ...پاشدم به طرف اداره که ته پارک بود رفتم پس دارند با هم قرآن تمرین می کنند.
قبلا هروقت این دورا می دیدم از خودم می پرسیدم راست قامتی به چیست؟به ستبر ومحکم بودن، ایستادن، یا راه رفتن است؟
محکم واستوار بودن خیلی قشنگ است . وقتی هرروز صبح زنی را می بینی که ستبر وچهره گشاده راه برودوهمسرش دست برشانه ی راستش گذاشته باشدوبا عصایی سفید پا به پای زن راه برود اورابه اداره ببرد وبازوقت بازگشت ...تازه امروز کشف کردم با هم قرآن هم تمرین می کنند مرد را می شناسم بارها در مراسم دولتی قرآن از حفظ خواند ه است با صدایی روحانی زیباتر اینکه همسرش که بیناست با تکیه بر حافظه مرد روشن دل قرآن ازبر می کند. شما به این همت چه می گوید؟ این رابطه های روحانی ومعنوی بالتراززندگی زناشویی نیست؟ شادباشید.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 توسط  مژده |

 

حالا به چه کار آیدت این ....
حالا برایت می گویم به چه کارآیدم رفتن به این شب شعرهای ...
اول اینکه ازتکرارمکررات هرچه کاراداری و کارهای  بی حاصل خبرنویسی وسرک کشیدن به احوالات عالم خلاص می شوم .
دوم اینکه شاعرها را که می بینم  می شینیم از زمین و زمان می گوییم الا شعر .
سوم اینکه ...برایت حرفهایم را که نوشتم بعد سرفرصت بشین تا 10 را شمارش کن فقط یادت باشد فوائدش را با محسناتش  قاطی نکنی. 

هفته کتاب وتقدیرازکتابخوانهای برتر۲۹آبان ۸۸مجتمع فرهنگی هنری ارشاداسلامی استان

با وجودی که الان درست ۲۴ روز از آن موضوع می گذرد روزی نشدیک نفرپیدا نشود که نپرسد راستی چی شد که برترشدی؟مگه روزی چندتا کتاب می خوانی؟
وجریان از این قرار است : هرسال کشکی کشکی یه قرعه می زدن ۵ نفررا بعنوان کتابخوان و۵ نفر را کتابداربرترانتخاب می کردندنه اصولی نه ملاکی نه مستنداتی... از دوسال قبل در جلسات شورای فرهنگی اداری وارشاد اسلامی هی گفتیم تنظیم فرم کنیم٬ استاندارد سازی شوند این فعالیتها ٬بابا تراخدا مستندکارکنیم و...بلاخره امسال ماه رمضان کارشناس فرهنگی آستین بالازد وفرمی طراحی کردکه مو٬لای درزش نرفت.واین سندمقرراتش این بود : هرکه داردهوس معرکه٬ بسم الله بیاید جلو.
خیلی ها آمدنداما با خواندن کتابهای ۱۰ و۱۱ و۲۵ صفحه ای کودک نه نقدی نه بررسی ٬کناررفتند.
تا رسید به ۵ نفریکیشان من بودم .دراداره ازما تقدیرشد.تلفن ها شروع شد تشکروگله باهم نفهمیدیم مدح بودیا ذم .وبیشتروقتی این مدح درلباس ذم آشکارشد که ارشاداسلامی خواست فقط یک نفرکه ازنظرتعدادکتاب بیشتروکیفیت نقدوبررسی و...بهترباشد معرفی شود.بلاخره رفتم وهدیه ام را گرفتم.واین شدکه دل بعضی ها هنوز روی اجاق داردجلز وولزمی کند.

جشنواره اشک انار روز 5 شنبه 19 آذر برگزار شدمجتمع تفریحی، باشگاه برق .

با کلی مهمان و مدعوو که درسالن جای سوزن انداختن نبود شروع شد.تا دلت بخواهد آمدند سخنرانی کردند . اگر چه چند جوان پردل و جرأت اعتراض شدید الحنی به استاندارداشتند که با با این جلسه شعراست نه سخنوری ...ایشان هم با لحن بسیارمهربان حق را به این دوجوان دادند وقول دادند از این پس این نکته را - حضورمسئولین وسخنرانی نکردنشان را -  درمراسم ادبی لحاظ کنند.
تنها کسانی که واقعا شعرخواندند: خانم پونه نیکویی از بندرانزلی با شعر بسیاربسیارقشنگشان
خانم الهام قریشی آقای بهمن نشاطی وعلیرضا دهرویه بقیه دیگرشعرنخواندند انشاء بود .
اشعاربخش کودک و نوجوان هم چاپ نشد وآقای باغستانی قول دادند تا هفته آینده مجموعه را آماده کنند وبدستمان برسانند.
ازدوست بسیار خوبم خانم فائزه رسکتی ومن در بخش کودک و نوجوان تقدیرشد.

دهمین جشنواره شعرعلوی روز یکشنبه 22آذردرمجتمع فرهنگی هنری ارشاد اسلامی سالن سلمان هراتی برگزارشد.
(قابل توجه شکوفه خانم درصفحه 261 کتاب جشنواره غزلش چاپ شده ازلیلی جونش هم غزلی چاپ شده ، برایت کتاب را گرفتم عمو رسولت دیرآمد کتاب را به اودادیم)
 مرتضی آل کثیرازخوزستان  بازهم برنده شد گویا رفته بوده قونیه نیامد هدیه اش را بگیرد.
مریم رزاقی تا می توانست شعرخواند چون مجری برنامه بود.
قابل توجه تراینکه ازهمه بهترغزل می خواند خداوکیلی هیچ شعری چنگی بدل نزد مگرشعراول خانم فهیمه محمودی آن هم خارج ازجشنواره بود به درخواست یکی ازمسئولین شعرخواند.
سالن جای نفس کشیدن نداشت .
همه بیش ازتوانشان زحمت کشیده بودند( اگر شما هم جای من بودید ومسئول اجرایی برنامه ها باشید می دانید دربرنامه وجشنواره ها چه پوستی ازمسئولین اجرایی کنده می شود وما فوق طاقت کار کردن یعنی چه).
مدیر کل جدید ارشاد هم یک چهره جوان وسرشار از انرژی دوبار بالا رفت وهی ازدست اندر کاران تشکرکرد وچشم اندازجدید فعالیت ها رادرذهن خسته خیلی ها ورق زد . خدا کند طلیعه یک صبح روشن فعالیت های ادبی باشد.
فرزانه فتحی شعرمحلی خواند اما آنقدرعجله داشت گویا کسی دنبالش کرده بود وزن را بهم ریخت اما مثل همیشه لبخندازلبش محونشد.
 دیداردوباره ای شدبا الهام قریشی ، فائزه رسکتی ، مریم خلیلی و خانم حسن پور و...بعد رفتیم با مریم وفرزانه شام خوردیم وبلاخره اینم جشنواره های استانی ومشکلات ومعضلاتش.حالا بگو به چه کارآیدت این اتلاف وقت .بابا منم می خواهم نفس بکشم آ.همین.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط  مژده |

 

مثل همیشه بودن تکراری ست . به اینکه خودم هستم راضی ام .چرا گمان می کنی باید چنین وچنان ...بود شاید این عادت ترا به تکراری از من آموزش داده که باید ...
بگذار نفس بکشم .از توالی روزهای بی ثمر ،واین حرفهای تکراری بی ارزش  معافم کن . رهایم کن بگذارزمین خدا را با سبزه و درخت و کویرش نفس بکشم .
قراردادها ، برنامه ها ، خبرهای تازه و سوخته وبیات شده یادداشتها ،صورتجلسه ها ومصوبه ها از فشار قبرهم بدترند . کاش می شد مثل سریال مسافران اینها را تبخیر کرد وآدم هایی که با اینها رشد می کنند واز امثال ما پله می سازند نیزهم.
امروز یکی از دوستان وبلاگ بهترین وقشنگترین هدیه را به من داد.از صمیم دل برایش دعا کردم.عکسهایی از کتابخانه عبدالله خفیف شیراز را برایم ارسال کرد. در ضمن با یاد ترشی خوردن من ومژگان وغش غش خندیدن هایمان بجای کنکور خواندنمان هم بود...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم آذر 1388 توسط  مژده |

 

یک خوشحالی از نوع غیر قابل تصور

می دانم خوشحالی خوشحالیست دیگر

اما این خوشحالی درحد انفجار است . برایتان می گویم . اگر پارسال خاطرات ماه رمضان مرا می خواندید

پس حتما خانم شوکتی را می شناسید. او مربی کانون پرورش فکری خرمشهر بود پیش از جنگ . امروز صبح به دیدنم آمده بود

به همین سادگی .با همان چهره مهربان و دوست داشتنی .وقتی کسی کسی را دوست داشته باشد در هر ده کوره ای که باشی پیدایت می کند و در این تنهایی و غربت به تو خوشحالی هدیه می دهد.

وای خدای من از خوشحالی آنچنان دست و پایم را گم کرده بودم نمی دانستم به او چه بگویم. چه می شود گفت؟؟جز سپاس .مدتها بود دلم برای این جور خوشحالی پر پر می زد.باورم نمی شد مربی دوران پیش از جنگ با کوله باری از خاطره و مهربانی در کنارم نشسته بود.و....

برایم خاطره ای تعریف کرد گفت : یکی دو سال پیش بود صبح رفتم ادراه . از قسمت اطلاعات تماس گرفتند گفتند آقایی با شما کار داشت پیش از آمدنتان به چند دقیقه اسم شخص را گفته بودند _ وحالا یادش نبود _ خلاصه به نیم ساعت نگذشته بود که تماس گرفت و خودش را معرفی کرداو عضو کانون خرمشهر بود ومی گفت هر چه فکر می کردم نمی توانستم چهره اش را بیاد بیاورم اسمش کارهایش و...همه را به یاد آورده بودم چهره اش به خاطرم نبود او اکنون معاون شهرداری رامهرمز است ...

 می بینید او بچه هایش را دوست دارد. هنوز به عشق آنها زندگی می کند. ازحال و هوای جنوب و بچه های قدیمی و جدید و...خیلی خوش گذشت . وقتی او را می بوسیدم داشتم پر در می آوردم خدای من چقدر برایم عزیز و دوست داشتنی بود و اشکها امانم را بریده بودند.حیف که فراموش کردم یک عکس از او بگیرم. صد حیف.

امروز هدیه بزرگی را خداوند به من داد. حالا باید به فکراین باشم  که این لیاقت هدیه گرفتن را برای خودم حفظ کنم .

دارم فریاد می زنم این شادی را آیا شماهم  صدای شادی مرا می شنوید؟؟

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم مهر 1388 توسط  مژده |

 

نمایشگاه کتاب بودیم همکلاسیم  برای انتخاب موضوع پایان نامه بسیار تلاش کرده بود اما متاسفانه دانشگاه  موضوع را نپذیرفته بودند.و حالا سرگردان بود تو ی راه مرتب با استاد دانشگاه طوس تماس می گرفت و...

بلاخره برگشتنی داشتیم کتابهایمان را برای هم  معرفی می کردیم و سی دی ها را و...  همکلاسیم عنوان پایان نامه اش را انتخاب کردبا کمک استاد دانشگاه شهید چمران اهواز که استاد ایشان بود به من گفت می دانی در نمایشگاه چه کسی را دیدم ؟

گفتم : از بچه های دانشگاه ؟

گفت : نه از اساتید چند تایی را نام بردم گفت نه بابا دانشگاه اهواز؟

گفتم: کی ؟

گفت: ترا می شناخت شماره اش را داد که بهت بدهم حالا بستگی به حافظه ات داره؟

اهواز ؟ افتادم تو فکر . کدوم استاد؟استاد عباسی را چند سال قبل نمایشگاه دیده بودم خلاصه چندتایی را نام بردم گفت نه خیر دکتر شکیب انصاری را دیدم .

شماره را گرفتم همانجا تماس گرفتم .

ایشان خیلی خوشحال شدند که خاطراتی برایشان زنده شده بود از سر کلاس انشاء نویسی عربی گرفته تا کلاس آزمایشگاه و هدیه این تماس 5 جلد از مؤلفات دکتر شد .

1-      نصوص مترجمة  بین الغتین العربیة و الفارسیة (بررسی ترجمه از عربی به فارسی و برعکس )سال 85

2-      فن الترجمة  بین الغتین العربیة و الفارسیة ( فن ترجمة از عربی به فارسی و برعکس) سال 86

3-      علم النحو و الاعراب  (سال 79)

4-      مباحث فی فن علم الصرف با تمرین و تطبیق برای حوزه و دانشگاه( سال 79)

5-      تطور الادب العربی المعاصر تاریخ و نصوص (سال 84)

البته ایشان کتابهای دیگری نیز به چاپ رسانده اند اما آنچه مربوط به رشته عربی بود را برایم فرستادند .

و قابل ذکر است که جز یک کتاب 4 کتاب دیگر دست دوستان است  قرار شد مرتب کتابهای همدیگر را بخوانیم و با هم نقد و بررسی کنیم و آموخته هایمان را برای هم  باز گو کنیم.

نمی دانم ذوق زدگی کسی که خوره کتاب را دارد را دیده اید یا نه؟ آنهم  با پنج عنوان کتاب ... حالا پیامهای دوستان سرازیر می شود چرا این ها را می نویسی و...راستش نمی توانم حس ذوق زد گیم  را ننویسم و از صمیم دل از دکتر شکیب انصاری استاد دوره لیسانس دانشگاه آزاد اسلامی آبادان خرمشهر مستقر در اهواز سال 70 تشکر نکنم.

من مدیون محبت خیلی از اساتید دوستان و ...هستم .

همه را دوست دارم و سپاسگزارم سعادتمند باشید عزیزان من هر کجای جهان که هستید.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط  مژده |

قصد توقف نداشتم و برای خوش آیند کسی نمی نویسم .

می نویسم که سبک شوم.

از تحمل بار اضافی خسته ام ، از نگفتن ها بیزارم، و هیچ واهمه و ابایی ندارم از گفتن  و نوشتن آنچه که ایمان به درستی اش دارم.... این در خصوص دوستانی که کم لطفیشان مرتب شامل حال من می شود.

و اما ،مدتها در مورد جمانه حداد تحقیق  می کردم ، و حالا بعد از چند ماه خواندن کتابهایش ،اشعار آرائ و...به هیفا بیطار روی آورده ام.

دوست نازنینی دارم که وقتی با نویسنده و یا شاعر جدیدی از جهان عرب آشنا می شود می گوید ، وای مژده نمی دانی که چه محشریه."محشر" و کشف این محشرها ادامه دارد و روز به روز بیشتر می شود بطوری که ازمحشرهای قدیمی که حرف می زنیم می گوید وای نگو یک روزی او را عجیب دوست داشتم وآنچنان این جمله را با حسرت و ناراحتی می گوید که گویا طرف سالها مرده است و...

مثل زمانی که عاشق سعاد الصباح شده بود  به کویت سفر کرد تا او را ببیند و چند روز پیش وقتی به او گفتم می خواهم پایان نامه ام را ادبیات تطبیقی کار کنم گفت وای نکند سعاد باشد...

من به این رسیده ام که هر گلی بویی دارد. وهرچه به پیش می رویم به قله رسیدنمان سخت تر می شود.کوه ادبیات سربه فلک کشیده ایستاده در انتظار کوهنوردانی است که پرچم از دست فاتح قله دیروزین بگیرند تا خود آنرا برافراشته ترکنند و باز این سیر ادامه پیدا کندتا....

وایستایی هیچ مفهومی جز رکود و مانداب ندارد و مانداب یعنی تعفن افکار پوسیده ...حالیا می خواهیم هر کدام گلی باشیم که افکارمان بوی مخصوص به خود را داشته باشد پس به امید فرداهایی روشن تر .

نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم تیر 1388 توسط  مژده |

به اُکتای بزرگ

به تنهاییم طعنه می زنی؟؟

تو میدانی که  ساکنان جزیره مرا نمی شناسند و حرفهایم را نمی فهمند.من خسته تر از آنم که سرازیر شدن گله را ازکوه در غروبی که ماهزر در آن آواز نخوانده باشدرا دل دهم .

اُکتای نازنین

به باغ های انگور آن خوشه های زرین که بازی کودکانه مان را در آغوش امن خاطره ها پنهان ساخته سوگند هنوز هم که هنوزه وقتی خودم را در آغوش معرفت رها می کنم کودکی هستم که از صدای خرمن کوب با گاوهای قهوه ای سرشارم.

اگر چه حالا رمقی برای معرفت نمانده تا باهم تا سر چشمه بدود واز دشت برنگشته مرا سوار اسب کند وقصه های سرادر را بگوید .

اُکتای من

 این دست تشنه گی چیزی نیست که با لیوان آب برطرف شود .دیشب داشتم نوشته هایت را مرور می کردم

نکته های بسیاریست که برایت علامت زده بودم شاید ، باز هم می گویم شاید آنها را تصحیح کنی کمی آرامتر شوی .

اُکتای مهربانم

مرا به خودم رها کن .دل مردگی بدتر از حضور تکراریست که بر صفحه جراید می نویسی وهر بار سر در گم تر از بار پیشین به خودت در آیینه لعنت بفرستی . آخرین باری که ماهزر را دیدم برایم آنقدر شعر خواند که وقتی سکوت کرد احساس کردم ساعتها مرده است.دلم برایش پر پر می زند.دیگر حتی به تقدیرم هم  ایمان ندارم مرا بد جوری تخت بند روزهای بی حاصل کرده است همین و بدرود.  

نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 توسط  مژده |

نزدیک یک ساعت مانده بود به تحویل سال به سفره که نگاه کردم جای خالی تخم مرغ های رنگی را دیدم.

علی گفت : تخم مرغ نباشه ، سال تحویل  نمی شه؟؟

گفتم : اختیار داری، سفره هفت سین ، اونم بعد از چند سال که خونه نبودیم، با تخم مرغ های رنگی اونم با نقاشی دانیال قشنگه، بچه ها باید خیلی چیز ها رایاد بگیرن . دانیال در این معرکه مدام دستهایش را به هم می مالید و گوشه پیراهنم را می کشید که: زود باش مامان....

تخم مرغ های آب پز را گذاشتم روی میز به فاطمه گفتم گواش و قلم مو بیاورد دانیال داشت ازخوشحالی بال در می آورد به علی گفتم : بیا کمک ، دانیال تنهایی نمی تونه خرابکاری کنه!!

یک پارچه پهن کردم روی میز ودانیال بجای حرف زدن، جیغ زنان شادی خودش را اعلام می کرد بلند بلند برای خودش آواز می خواند.

آستین بلوز عنکبوتی که خاله شکوفه برایش هدیه آورده بود را بالا زدم من از تخم مرغ های رنگی خیلی خاطره داشتم . اولین سالی که عید را با اقوام مادریم می گذراندم عید را جور دیگری دیدم. ما همیشه خرداد ماه بعد از امتحان ازخرمشهر به خانه پدر بزرگم می رفتیم و تا پایان شهریورابهر بودیم .(ابهر قبلا از توابع قزوین بود والان از شهرستانهای زنجان است. )

اما آن سال عید بخاطر جنگ ما درکنار خانواده مادریم بودیم . خاله فرح از من 4 سال بزرگتر بود هم سن امل دخترعمویم واین میدان داری را برایم تنگ ترمی کرد البته اوآنقدرمسئولیت داشت که وقت سربسرگذاشتن مرا نداشت و این تا حدودی دست مرا بازترمی گذاشت .

آن سال عید غروب بود.مادر بزرگم رشته پلوبا عدس پخته بود با ته دیگ نان ، آن هم توی تنور . از ساعت 4 صبح نان می پختند و برو و بیایی بود بعد ازنان نوبت نان شیرمال که با شیرخمیر می شد و مزه فوق العاده ای می دادپخته شد. تخم مرغهای خانگی را روی آتش پایان پختن نان ها گذاشته بودند که آب پز شوند حدود 30 یا 35 تا بودند.

مادر بزرگ به من و خواهرم معصومه رنگ کلاف قالی بافی داده بود تا در نعلبکی با آب جوش بخیسانیم ،سبز ، قرمزو آبی رنگ زدن تخم مرغ ها با این رنگه دیدنی بود پدرم  گفت : با پر بوقلمون می شه خوب طرح زدو....

آن روز از صبح قالی بافی تعطیل بود همگی توی اتاق قالی بافی بودیم هر کسی کارهای مربوط به خود را انجام می داد من بادیه  تخم مرغ ها را روی کرسی گذاشته بودم و با پر بوقلمون طرح می زدم . کمی آنطرفتر دایی و مامانم به رهبری مادر بزرگ " ماه زر خانم" عیدی اقوام را تقسیم بندی می کردند.رسم این بود که برای دختر عمو ها وتازه عروسها و...عیدی ببرند از پارچه و کشمش و گردو، تخم مرغ های رنگی و جوراب گرفته تا جعبه های شیرینی و نقل و...هی در می زدند عیدی می آوردند و هی عیدی می بردند خاله با مامان و دایی همکار بود

 و من با خیال راحت بارنگ زدن  تخم مرغ ها عشق می کردم. بوی رشته پلو و عدس تمام فضای خانه را برداشته بود.

دایی از صحرا برایمان گل چیده بود سفره را روی کرسی  چید یم . کرسی بزرک اتاق پذیرایی مادر بزرگ حدود 16 نفر را جا می داد من جایم معلوم بود همیشه پیش دایی بودم کنار در برای اینکه گوش بزنگ باشم تا در که می زدندبپرم جلوتر از دایی بروم دررا باز کنم.صدای کوبه در قشنگ ترین صدای آن لحظات بود عید دیدنی اقوام مادریم تماشایی بود. ناگهان 15 یا 20 نفر با هم می آمدند اتاق پذیرایی بدون بخاری هم گرم می شدند با برفی که شب قبل آسمان باریده بود باغچه کوچک حیاط پدر بزرگ کوه سفیدی  شده بود و آدم برفی یک هفته پیش ما را از شکل و شمایل انداخته بود.

گرمای مهر و محبت و سلام و احوال پرسی هایی که هیچ چیزی از آن حالیت نمی شدسوژه جالبی بود چون تصور اینکه 16 نفر با 17 نفر هم زمان احوالپرسی کنند چه می شود!!؟؟

مادر بزرگم با سماور زرد بزرگش مرتب چایی می ریخت و زن دایی آفاقم تند و تند استکانها را جابجا می کرد من از این بازیها کیف می کردم اگر دوربین بودو سرعت فیلم را کمی تند می کردیم می توانستید تصویر ذهنی مرا بهتر بگیرید. تخم مرغ های رنگی ما بین بچه های  اقوام و همسایه ها و...تقسیم می شد و این یعنی فردا باز هم این کار ادامه خواهد داشت ....آن شب تا ساعت 2 صبح دید و بازدیدها و شب نشینی ها ادامه داشت .

حتی وقتی  سفره شام پهن شد در فاصله شام خوردن3 خانواده با ما شام خوردند آجیل سفره عیدی کشمش های سبز *و نخود چی و نقل های رنگی ....چقدر خوشبخت بودیم.

داشتم دست و روی دانیال را می شستم که از تخم مرغ هاهم رنگی تر شده بودند، باید آماده می شدیم تا تحویل سال چیزی نمانده بود..... 

* کشمش سبز به کشمش هایی می گویند که پس از چیدن در اتاق های سرد یا انباری و زیر زمینی روی طنابهایی آویزان می کردند که به فاصله 50 سانت از سقف افقی طناب کشی می شوند و انگور ها بطور طبیعی و دور از نور خورشید خشک می شوند.   

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم فروردین 1388 توسط  مژده |

سلام به دوستان عزیز

دلیل غیبت من: 1) حضوردردومین کنگره شعرزنان تهران

                   2) حضوردرهمایش پیوند پارسیان واعراب درادبیات دانشگاه آزاداسلامی

بود که دربرنامه اول پس ازقرائت شعر" اربعة جدران " به عربی و ترجمه فارسیش ، باعث شدم یکی ازاعضای هیأت داوران پیشنهاد جالبی به ذهنشان خطورکند و قرارشد سال بعد ازسعاد الصباح وغادة السمان دعوت کنند درسومین کنگره شعر زنان تهران حضور بهم رسانند.

و در برنامه دوم : چکیده مقاله من دربخش ادبیات تطبیقی تحت عنوان تطبیق اشعارسرکارخانم دکترفاطمه راکعی و شاعره ستودنی خانم سنیه صالح درکتابی که به همین نام " پیوند پارسیان و اعراب درادبیات  " چاپ شد .

و علاوه بر این ٬من مجری برنامه شدم و ابتدا از طرف  رئیس دانشگاه  تشویق شدم  ، سپس ازطرف دکتر آذرتاش آذرنوش مورد تشویق قرار گرفتم .با خواندن ملمع حافظ و سعدی و اشعاری ازمظفرالنواب وادنیس جمع را به وجد آوردم.

قبل از همه چیز باید اقرار می کردم  : این لطف خداوند است که شامل من شده است .

و سپاس گزارآن یگانه مهربان هستم که بی حساب و منت بر بنده هایش  مهربانی و محبت و ....عطا می کند . انشا الله لایق و شکرگزار باشم.

دومین کنگره شعر زنان تهران 11 اسفند ماه روز یکشنبه در خانه شهر یاران جوان واقع در خیابان استاد نجات اللهی – خیابان ویلا و....برگزار شد.

امسال  کنگره علاوه بر شاعران تهران از 10 استان کشور میهمان داشتند .

ابتدا قرار نبود از میهمانان شهرستانی  دعوت به قرائت شعر شود این اطلاعات در سایت کنگره موجود است.

در فراخوان قید شده بود که هر شاعر 3 اثر به کنگره ارسال  کند و آثار در سه سطح بر گزیده اعلام شدند که  برگزیده گان آن لوح و تندیس و سکه دریافت کردند.

داوری چه بود و نبود بحث بسیار بوده و هست .اما خلاصه بگویم . چرا نباید به جای اینکه بپرسیم چرا من برنده نشدم چرا فلانی و فلانی ...سطح یک یا دو و...را کسب کردند.چرا نگوییم چه شب قشنگی بود همه شاعران دور هم بودند یادی از خانم سیمیندخت وحیدی شد. سر کار خانم غزل تاج بخش با حضور پر شورشان غزل خواندند. دکترفاطمه راکعی و دکتر نرگس گنجی  و سرکار خانم سودابه امینی سه عزیز دوست داشتنی درمراسم بعنوان داور شرکت کردند.( البته خانم امینی دبیر کنگره نیز بودند و زحمتها و سختی ها یشان مضاعف...)

چرا نباید خوشحال باشیم که  دوستان خوبمان را ببینیم که بروند شعربخوانند وما بعنوان زنان مستمع ، مشوق آنان باشیم که پشتیبانی ازآنان با حضور گرممان، یعنی قدرومنزلت خودمان را شناخته و ارزش واحترام می گذاریم.

(دیدن مهتاب ، شیوا ، محبوبه ،شکوفه ، زهرا و بخصوص خانم عرفان نظرآهاری ، استاد ترکی ، دکتر یاسمی و... یک طرف قرارگذاشتن با یک دوست اینترنتی ، ازهار، دیدن او و معرفی کردنش به دوستان و اساتیدیک طرف دیگر ماجرا – تازه تا دیر وقت درهتل شعر خوانی و یاد آوری خاطرات جشنواره ها و.... )

من از تک تک دست اندرکاران کنگره سپاسگزارم که اوقات خوشی را برای ما فراهم کردند تا شعرهای خوب گوش دهیم ایده بگیریم و ایده بدهیم و اساتید برجسته این رشته را ببینیم تجدید دیدار و همه جا که نباید بفکر لوح وسکه و...باشیم اگر چه لوح را ارسال کرده اند همین روزها به دست شهرستانی ها هم می رسد ... حق و الانصاف  کنگره خوبی بود وشیرین سخن سربلندی شما را آرزومندم.

نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم اسفند 1387 توسط  مژده |

باران تند نبودماشین فرودگاه را سوارشدم قراربود دم درترمینال پیاده ام کند. ازخیابان روبروی ترمینال درآمدیم گفتم: قراربود خود ترمینال پیاده ام کنید .

با دست نشانم داد اوناهاش اونم ترمینال .

گفتم من با ساک واین همه بارو بندیل ...؟

نامردی نامردیه دیگه .مجبورشدم پیاده شوم .خدای من !! ساک را که چرخ داشت و می کشیدم  کیفم راهم روی دوشم  می گذاشتم، کارتن هم که توی کیسه بود ودسته های محکمی داشت حالا این نایلون رو چه کنم؟؟

پیکان درب و داغانی با سرعت از کنارم رد شد ومشکل را برایم حل کرد از سرتا پا خیس آبم کرد.به چادرم نگاه کردم خدای من حالا اینو چه کنم ؟؟

سربازی رد شد دو قدم جلوتررفت دوباره برگشت .اینو بده من و ساکم را گرفت چادرم را با خجالت در آوردم  گذاشتم توی کیسه ای که توی دستم بود وپشت سرسربازراه افتادم برایش طول مسیررا صلوات فرستادم تا دم تعاونی 2 مرا کمک کرد آنجا خداحافظی کرد ازاو تشکرکردم با خودم گفتم سوارکه شدم برایش یک یاسین می خوانم...

اتوبوس داشت راه می افتاد ساک و کارتن را گذاشتم صندوق و آمدم سوارشدم صندلی من آخرای اتوبوس بود ازکناریخچال و آبخوری اتوبوس که رد می شدم

خانمی گفت :خانم می یایید پیش من بشینید؟؟

گفتم : با کمال میل.

 دوصندلی رفته را برگشتم و کنارش نشستم  کیسه ام را گذاشتم بالا وداشتم کیفم را جا بجا می کردم که شاگرد راننده آمد گفت بلیط ..ودستش را درازکرد.  صندلی شما دوتا مونده به آخره. گفتم من اینجا جام خوبه .

گفت : نمی شه که، هرکی و صندلیش .

 محکم گفتم : نگاه کن اونجا همه مردن من برم کجا بشینم؟

خواست چیزی بگوید ،محکم تر گفتم : من ازجام تکون نمی خورم .

مانده بود  به من چه بگوید ازخرشیطان آمد پایین وازمن دورشد برگشتم طرف خانمی که مرا پیش خودش دعوت کرده بود ماتش برده بود یک لبخند زدم و یک ویک چشمک چاشنیش  که ، حله دیگه؟ خندید و گفت: خیلی ازت خوشم اومد .

...خنده ام گرفته بود دستش را به طرفم درازکرد من آندره هستم و لبخند ملیحی تحویلم داد.

گفتم : منم مژده هستم.

گوشیم زنگ خورد ...دوستم بود گله کرد چرا آمدی خرمشهربه من سر نزدی ؟آنقدر ازمن ناراحت بود که نمی توانست با من حرف بزند ...نه می توانستم قسم بخورم ونه دلیل و...فقط گفتم متاسفم.

دوباره تماس گرفت .

 گفتم  : اجازه می دی حرف بزنم؟؟من ساعت 3 ازاهوازحرکت کردم ساعت یک ربع به پنج رسیدم خرمشهرنمازخواندم که فامیل آمدند تا خود صبح من فقط درحال پذیرایی بودم . مگرمی شد بگویم  با اجازه همگی من یک سربروم آبادان دوستانم را ببینم و برگردم؟؟

او حق داشت .خیلی دوست داشتم فاصله ای که زمان، برایمان ایجاد کرده بود را با دیداری تازه پرکنیم از شکاف این همه سال دلمان داشت ترک برمی داشت اما شرایط من چیزدیگری می گفت ....

آندره پرسید : اهل خرمشهری ؟؟

گفتم : بله.

گفت : خدای من ، من ازخرمشهرمی آیم دارم خانواده ام را ببینم ...وتو اهل خرمشهری و درشهرمن ساکنی ؟؟ من مدرسه فلان درس خوانده ام و...راستش اول می روم دوستم را ببینم . وفامیل دوستش را گفت ...

راستی راستی داشت اتفاقاتی می افتاد روزا همکارهمسرم بود.

و....در طول راه با هم آشنا ترمی شدیم .او داشت ازدینش می گفت  یا بهتر است بگویم تبلیغ دینش را می کرد با خودم گفتم اگرراننده پیکان آب چاله خیابان را روی چادرم نمی پاشید حالا آندره به این راحتی می توانست  دینش را تبلیغ کند؟؟

من به او گفتم : من به یک چیزمعتقدم و آن انسانیت است . همه دینها برای راحتی ، آسایش ، آرامش و هدایت انسان به سعادت آمده اند . آندره عزیزهرکسی را به هرآیینی است محترم بدان واگرمی خواهی  با او دوست شوی به دینش فکر نکن .

من سالهاست دوستهای مسیحی و زردشتی دارم .تا الان هم هیچ مشکلی با آنها ندارم. انسانیت انسان مهم است چه دین و چه ....اینها مهم نیستند.

ازدوست اسپانیاییم برایش گفتم ازسفرهایی که فقط به عشق اینکه من کدام کشوررا دوست دارم و اوبه آن کشورها سفرمی کند برایم عکس می گیرد  و پشت عکس ها توضیح کامل می دهد که اینجا چه خوردم این کتاب را برایت می خرم چون می دانم از مدل های بافتنی آن خوشت می آید. ازخانواده اش حتی اسم اسبهای برادرش را هم می دانم. ما الان 14 سال است با هم دوستیم.

به شهرآندره که رسیدیم همسرم با دانیال آمده بودند استقبالم باران تند ترازتهران می بارید سوارکه شدیم دوستم را معرفی کردم .

ازهمسرم پرسیدم  : لحن صدای آندره شما را یاد چه کسی می اندازد؟

خنده اش گرفته بود گفتم آره بگو بگو درسته ....

حالا یک دوست خوب داشتم که من ساکن شهر اویم و او ساکن شهر من است.

پایان سفر نامه خوزستان.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 توسط  مژده |

دوستهای اینترنتی

منتظرم بودند.اگرچه همدیگررا ندیده بودیم. گفتم :پالتوی من سبزاست...زینب ،بانی و پسر کوچکشان محمد مهدی آمده بودنداستقبالم. آقای بانی گفت: ما تابلودست  بگیریم ...گفتم مگر فرودگاه اهوازچقدرشلوغه که...

و زینب جلوآمد با لهجه قشنگ آبادانیش و...ما گویا سالها بودهمدیگررا می شناختیم البته با هم مرتب تماس داشتیم اما دیدن و با هم بودن و با هم نفس کشیدن چیزدیگریست.

حالا من خانواده جدیدی داشتم زینب ازخواهرم به من نزدیکترشده بود. اول رفتیم خانه پدرش، با پدرومادربسیارخونگرمش آشنا شدیم با هم شام خوردیم وبعد رفتیم رامشیر. هرچه نفس عمیق می کشیدم نیازمندترمی شدم من به این هوا به این مردم نیازمبرم دارم درراه بودیم که " امین" مسج داد که حجت الاسلام جمی ،روحانی مبارزوامام جمعه آبادان دار فانی را وداع گفت...و رسیدیم به  رامشیر، خانه آقای بانی و زینب،خانه هنرمندانی که نزدیک به 10 ماه بود که ارتباطم با آنها بسیارزیاد شده بودوحالا درخانه آنها بودم. چقدردنیای کوچکی داریم.

دراین میان همه تماس می گرفتند ازخواهرم دوستانم تا....قراربودفردا شب به استقبال پدرم به فرودگاه اهوازبرویم ترجیح داده بودم دراین فرصت با دوستانم باشم.

حرفهایمان ازوبلاگ شروع شد تا کامنت های دوستان و...مادرآقا بانی ،دانیال کوچولو، اقا حسین و وائل کسانی بودند که با آنها آشنا شدم نهاررا دسته جمعی خوردیم آنهم با کسانی که حالا دیگربا خانواده ام هیچ تفاوتی نداشتند.قلیه میگو با ترشی ومخلفاتش..

وائل به من دیکشنری انگلیسی-فارسی و یک سری ازاشعارشاعران معاصررا بلوتوث کردوبا آقای بانی سراینکه این رامشیرکجای نقشه ایران قرارداردبحث کردیم ازاشعارشاعران دوران جاهلیت حرف زدیم تا شاعران عرب خوزستان وچند کتاب معرفی کردند . بعدهم رفتیم به سراغ اتاق محمد مهدی و عکس های قشنگش.

تکه کلام این ووروجک این بود : های یاهیییی به هرکسی که می رسید می پرسید:این کیه؟؟آنقدر شیرین بود باهم بازی کریدم و قلقلکش دادم طوری که نسبت به من شرطی شده بودهمینکه انگشتانم را به سمتش نشانه می گرفتم غش غش می خندید و دربغل مادرش پنهان می شد.

غروب به سمت اهواز حرکت کردیم . آنجا باید یکی از دوستانم را می دیدم. از دوستان قدیمی و عزیزی بود که با هم ماجراها داشتیم.

پیاده روی خوبی کردیم بخصوص کناررودخانه زیرپل هلالی تا اینکه متوجه شدیم قایقی در تاریکی دنبال گمشده ای می گردد...

ساعت 30/1 شب زنگ زدند که ما ازخرمشهرحرکت کردیم خودت را به فرودگاه برسان .در فرودگاه عموقادرو زنش را پیدا کردیم زینب خانم گفت: همون عموقادرکه درخاطره های ماه رمضانی نوشته بودی؟ نادر،رضا و ناهید بچه هاش بودند؟وزینب تمام خاطره هایم را حفظ بود.گفتم: پس  منتظرامل دخترعمویم باش ...

پست غبطه شماره /2 وبلاگم را که می نوشتم، چه اشکی که نریختم..و حالا درفرودگاه اهوازاولین کسی بودم که پدررا دیدو بغلش کردوبوسیدزینب و بانی هم ازاین صحنه فیلم گرفتند..زینب یاد روزهای بازگشت خودش بود اززیارت خانه خدا و اشکهایش حلقه حلقه روی گونه های برجسته اش می چکیدند با مادرم امل همسرش و...با همه فامیلم آشنا شدند پدرم ازدیدارشان چقدرخوشحال بودو همیشه خدا ازآنها می پرسد و سلامشان می رساند.

دو روزبعد هنگام برگشت ازخرمشهرقرارگذاشتیم تا دیگردوستهای اینترنتی ام را ببینم: شب را پیش فرشته و فرزانه بودم وتو...متن های قشنگت را برایم خواندی . ازرنج هایی که استخوان سوزت شده اندازدردهای پی درپی که این روزها گریبانگیرت شده اندو...از تو ازمشکلاتی که داشتی خجالت می کشیدم فقط می توانستم بنشینم وگوش شنوا باشم.شایدبرای رهایی ازتمام دردهایت همین کارمرهمی باشد...

من ازدنیای مجازی به دنیای  واقعی پلی زده بودم ودراین سفردوستانی را ملاقات کرده بودم که با کامنت گذاشتن دروبلاگ شروع کرده بودندوحالاجزء عزیزانم شده بودند.

نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم بهمن 1387 توسط  مژده |

با کرفس چطورید؟

اجازه بدهید ماجرا را برایتان توضیح بدهم ربط این پست با کرفس روشن خواهد شد.

از یک ماه پیش این بحران شکل گرفت  تا 24 دی ماه که برای مصاحبه رفتم و تا دیروز که 5 بهمن بود گویا موجی در زندگی من آغاز شد به اوج رسید و چون توفندی فرو نشست .

و ابتلا یعنی این.

جمعه طاهره آمده بود که کمکم کند یک هفته درخلاء زندگی کردم. امتحاناتم را دربدترین شرایط ممکن پشت سرگذاشتم.

قراربود برای همایش دانشگاه مقاله بدهم. ادبیات تطبیقی را انتخاب کردم طاهره آمده بود که من مقاله را بنویسم و اوتایپ کند تا بتوانم شنبه صبح اول وقت اداری سی دی را برسانم به دانشگاه. آشپزخانه بودیم گفت : خانم پاک سرشت تا کی باید اینطورغمگین باشید؟؟

جوابی نداشتم. سکوت کردم . وناگاه به یاد شعرفروغ  افتادم آنرا با صدای بلند خواندم:  

آه ای زندگی این منم که هنوز                         با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم                          نه بر آنم که از تو بگریزم 

 

همه ذرات جسم خاکی من                             از تو ای شعر گرم درسوزند

آسمانهای صاف را مانند                              که لبا لب ز باده روزند....   

و این سوال در من پیچید تا کی باید اطرافیانم مرا غمگین ببینند؟کسی مرا غمگین ندیده است. همیشه در حال جنب و جوش درحال حرکت و خنده ، حرف زدن ، شعر خواندن و کار و کار وکار ...

حالا در لاک خودم فرو رفته بودم. وکسی عادت نداشت مرا اینطوری ببیند. در اصل کسی دوست نداشت مرا اینطوری ببیند، چون به  طور دیگری عادت کرده بودند.

شنبه صبح بدی بود تنش ،واکنش شدید ، پرخاش و...بعد ازظهربه خانه بر می گشتیم برای یک لحظه به همسرم گفتم نگه دار و رفتم یک ساقه کرفس خریدم . و آنرا همانجا عمیق بو کردم . گفتم : به زندگی بر می گردم. و به همین سادگی و قشنگی یک لحظه تصمیم گرفتم باید به خودم بیایم و ناگهان زندگیم همسرو بچه هایم را دیدم . بچه ها چون جوجه جیک جیک  می کردند و مادرشان را می خواستند و من بفکراین بودم که به بچه های مردم کمک کنم .

چراغی که به خانه رواست ، به مسجد حرام است .

 شاید فکر کنید اینها توجیه خوبیست . حتی اگر توجیه هم باشد . برایم مهم نیست  و فرق نمی کند ترانه ،طاهره و شکوفه ازجمله بچه هایی بودند که خروجی کلاسهای ادبی من بودندو همه دیگرانی که مادرانه دوستشان دارم. برایم کافی است . شاید برگشت جوی آب به سرچشمه کاملا اشتباه است و باید مسیرش را برود دریا و اقیانوس درانتظارش هستند.

وقتی استادم گفت : از شما بعید بود که اینطوربهم بریزید شما زن قوی و با اراده ای هستید و...حق داشتند .همه حق دارند.

می خواهم ازاستاد خوبم که بعد ازمصاحبه با 15 کتاب اهدایی مرا به خودم برگرداند تشکر کنم ،همچنین از مامان صدیف که گفت : مژده جان چرا لبه تیزشمشیررا به طرف خودت گرفته ای ؟ هیچ به بچه هایت فکر کرده ای؟ از بابای زیتون خانم، که مرا مدیون محبتشان کردند فکر نمی کردم کسی باشد که خدمات عاشقانه مرا درمراکزسروستان ومرودشت و شیرازرا بیاد داشته باشد

از مدیر و همکاران صادقم آقایان باقری، جوادی ، خانم رستاقی و..تشکر می کنم .

ازمدیر جدیدمان ،معاون و کارشناسان و تمامی همکاران دورو نزدیکی که نگرانم بودند ،برایم صمیمانه دعا کردند و شاید : "عسی ان تحب شیء و هو شرٌ لکم" باشد.چه بسا چیزی را دوست داشته باشید که آن به ضرر شما باشد...

اما همه آنهایی که با لجاجت و قضاوت ناعادلانه شان مرا اذیت کردند را به خدا واگذارمی کنم بلاخره ما هم خدایی داریم و مطمئنم آهم آنقدردامن گیراست که نتیجه را به زودی خواهم دید.

نکته جالب دراین ماجرا اینکه 5 کامنت دعوت به کارداشتم و این نهایت لطف و محبت دوستان است.

ورسما اعلام می کنم پرونده مختومه اعلام می شود. حالا برویم  به سراغ شعر :

 از دوستان عذر خواهی میکنم این پست را با تاخیر می زنم فرصت ویرایش نداشتم.

جیران

صدایم می کنی

جیران...

پاتند می کنم

آهوی دشت خیال توام

و کولی باد

فاصله ها را بر می چیند

**

به مهتابی آرزوهایت در نیامده

به چین دامنم

می پیچی

و زوزه باد

...

درنگ کن

درنگ

من از حرام آبروی غزل

به وسعت زیبایی

چشمانت

عجیب می ترسم ...

غزال رمیده

و آوخ ؟؟

**

تشنه ام

صدایم کن

جیران....

 

 * جیران :همان آهوی فارسی و غزال عربیست

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1387 توسط  مژده |

دانیال - شهریور ۸۷ -  ساحل فرح آباد ساری

سلام به همه دوستان عزیزم.

چه آنها که نگران بودند. کامنت گذاشتند و من نتوانستم پاسخی مناسب بنویسم .

 چه آنهایی که زنگ زدند و نتوانستم به تماسهایشان پاسخ بدهم وچه....

 کاش می توانستم بنویسم : فقط مشغله اداریست همین و بس.نگران نباشید.

البته امیدوارم آرام آرام با روتین شدن کارها این به هم ریختگی و ازساعت 30/7صبح تا ساعت 10 و 30/.10شب  ماندن در اداره ، و ظلم درحق کودک 4 ساله ام و... خستگی مفرط و بیزاری ازهرنوع کار فرهنگی ( که حالا باید گفت اگرکاربلد باشی وای به حالت چون باید چوب نابلدی دیگران را هم بخوری . این هم نوعی سپاس مدرن است.) که عاقبتی جز فرو پاشی زندگی زناشویی ندارد تمام شود و صد البته حق به حقدار برسد.

 چند روز پیش دوستی برایم نوشت  : زهی خیال باطل... حق و حقدار !!!!

اما من به چیزی و کسی برتراز این ها معتقدم .

بگذارید اعتقادم به این برتررا اینطوری توضیح بدهم .

مثل ما انسانها در این دنیا  مثل عده ای کوه نورد است با توجه به این آیه  " لقد خلقنا الانسان فی کبد "  به راستی ما انسان را در رنج آفریدیم  "صعود به قله کوه آرمان ماست . ( رسیدن به خداوند) . عده ای در ابتدای راه در دامنه اطراق می کنند . از راه باز می مانند و به دنیا و...مشغول می شوند.

عده ای بالاتر می روندو خسته از راه  دست بر میدارند ومی گویند برای ما کافیست ...

و عده ای دیگر در پی بالاتر رفتن و کشف فضایی تازه ترند و می رسیم به این السابقون السابقون اولئک المقربون . که انشا الله در آن ریا نباشد که شعار آن آسان است و عمل به آن اهلش را می خواهد.

و از آنجایی که  : هرکه در این راه مقرب تراست جام بلا بیشترش می دهند ....

حالا از این تصویر کمی دورتر بروید و از منظری برتر به این تصویر نگاه کنید پاینترها ی کنکاشگر امید این دارند که بالاتریها کمکشان کنند . و بالاتریها امید این دارند که بالاترشان دست یاریشان را رد نکنند و الی آخر.حرکت زنجیر وار رو به بالا.

می گویند دراین جهان باهردست که داده باشی ازهمان دست می گیری .

 دست فرو دستانی که امید یاری دارند را نباید رها کرد هرگز .

ولی من معتقدم به جای بالا دستی باید به آن قله نشین که ما را به این راه دعوت کرده است چشم دوخت چون بالا دستی ها گاه باج می خواهند . بالا دستی ها گاه درمسیرهدف را گم می کنند و بد جوری به دنیا و ما فی ها می چسبند که آدم می گوید خوشا  صفای همان دامنه نشینانی که بی ریا داد نمی توانم زدند و ماندند. حالا اینها بالا آمدند که هم خودی نشان دهند و هم مانعی باشند برای بقیه . که این هم خود نوعی ابتلاء و آزمایش و امتحان است بی شک.

حالا من مانده ام و او که یا دستهایم را می گیرد یا باز" میلش با من است و می خواهد جامم را بشکند  " در این امتحان آیا سر بلند خواهم بود ؟

روزهاست که درگیراین استثمار فرهنگی هستم . و چون کار بلدیم باید به برده داری نوین تن دردهیم کسی ارزشی به مسائل فرهنگی نمی دهد . به خلوتم دوستی درمی آید که ازمن گرفتارتراست و من ازبازیهای زمانه با او درحیرتم . گفت نگران نباش به خدا توکل کن من همیشه با تو هستم.

حالا به او می گویم : می دانم  این روزها خواهد گذشت اما ترسم اینکه ازما جزخاکستری بیش نماند. 

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط  مژده |

 

اولین بار قبل از عید بود من و بتول و....توی کوچه لی لی بازی میکردیم " امینه " آمده بود پارچه اش را بدهد عمه ام برایش لباس عید بدوزد. آدرس می پرسید...

بار دوم، رفته بودم برای عمه قرقره و دکمه بخرم که او را با محمود دیدم، مرا که دید دستپاچه ، پرسید، لباسم آماده است گفتم نمی دانم.

لبهای همیشه خندانی داشت . تپلی و مهربان.

بار سوم، داشتم میرفتم کتابخانه و او با زنبیلی پر٬به خانه می رفت کمکش کردم با دوچرخه زنبیلش را بردم دم در خانه شان. خانه ای که، همیشه پدرش پیت حلبی روغن 17 کیلویی را وارو نه کرده می نشست به تماشای عابران . زمستانها لبو و شلغم می فروخت و تابستانها ، نخود پخته.

انروز من و بتول از کتابخانه بر می گشتیم ، از سمت بازار.

بازار نسبتا خلوت بود. بتول داشت ادای سعدیه را در می آورد که در تمرین تئاتر با هم سر نقش سیندرلا حرفشان شده بود، پنج ، شش متری مانده بود به خانه امینه که سر و صدا را شنیدیم دوان دوان به طرف حادثه رفتیم.

به فاصله چند خانه از آنها امینه ازپشت بام پاکتی را به سمت من پرت کرد.

 گفت: اینا امانت پیش خودت به هیش کی ندیشون تا خودم بیام بگیرمشون. برو زود بروخونه تون.پاکت را گذاشتم توی کیف سورمه ای منجوق دوزی شده که سر کله رضا پیدا شد.

گفت : پاکتو بده من .

گفتم : کدوم پاکت؟؟

بتول گفت : اینجا بودش ..

به طرف کیف آمد با پا محکم به ساق پاش زدم و با بتول سریع دویدیم. به در خانه امینه رسیده بودیم جمعیت دم در بودند. چیزی که من دیدم ، شعله آتش بود ، جیغ های امینه و...گیس های امینه دست پدرش بود .صحنه وحشتناکی بود.پدرش می خواست او را آتش بزند. توقف ما لحظه ای بیش نبود اما رضا به ما رسیده بود.آهسته اما محکم گفت : برات درد سره اون پاکتو بده من .

گفتم : بی خود .

و با بتول رضا را هل دادیم واز میان جمعیت راه باز کردیم برای فرار.کمی دنبالمان کرد بعد منصرف شد. ولی بلند گفت : به عمه ات می گویم . و این نگرانی مرا بیشتر کرد.

بتول گفت : الکی میگه اون جرات نداره.

به خانه که رسیدم نگرانیم دو چندان شده بود.

حالا نمی دانستم پاکت را کجا پنهان کنم . کیف منجوق دوزی شده ،شاید بهترین جا بود.از ترس اینکه کسی آنها را ببیند کیفم را با خودم بردم رختخواب.

غروب با صدای پدرم از خواب بیدار شدم. بابا پرسید : چی شده ؟

گفتم : هیچی .

گفت :  پس بیا بریم افطاری .

نرفتم یعنی نمی دانستم کیف را چه کنم. بلاخره آنرا زیر پتو گذاشتم.سفره افطار توی حیاط پهن بود و همه فامیل دورش جمع بودند می گفتند و می خندیدند. من جایم مشخص بود دست چپ بابا به فاصله یک بالشت با  دست راست بابا بزرگم.

میل به غذا نداشتم . به بابام تکیه داده بودم که بابام گفت تو چرا اینقده داغی دست به پیشانیم کشید. واز  مادرم پرسید :این چرا تب داره؟؟

بلاخره سوپ زن عمو را دادند به خوردم و بایک قرص آسپرین  وبعدش مسواک زدن  و دوباره برگشتم کنار کیف.شاید خوابم برده بود اما صدای بابا را واضح شنیدم که سرم داد زد و  ازجا پریدم ، لرزان و وحشت زده.

بابا صلوات می فرستاد و مرا سر جایم خواباند.

-  امروز رفتی کتابخانه ؟؟

-  بله.

-  توی راه برگشت چیزی خریدی خوردی ؟

-   نه . من روزه ام.

-   با کسی حرفت شده ؟

-  نه.

-  از چی ترسیدی؟

-   هیچی .

-  چرا داری می لرزی؟ چرا جیغ میزدی؟تو کیفت چی داری ؟که زیر پتو قایمش کردی؟

اشکم جاری شد. بابا بغلم کرد.

-  مثل بچه کوچولوها گریه نکن ،به من بگو چی شده .

.جریان امینه را گفتم.

-   امینه پاکت رو داده دستت؟

-   بله

.و کیف را محکمتر به خودم چسباندم .

-   خوب پس پاکت توی کیفه.به من می دیش؟

هق هق کنان بابا را نگاه کردم و ابروهایم را بالا بردم.غیر ممکن بود این کار را بکنم.

خندید،گفت یک دنده...مادرم را صدا زدکلید کشوی کمد سبز مان را خواست .مادرم از توی حیاط در آستانه در ایستاده بود چشمش به تلوزیون  بود شبکه بغداد داشت سریالی را پخش می کردکه همه فامیل هر شب آنرا می دیدند. مادرم از روی کمد دسته کلیدی را به پدرم داد و یکی را نشان  داد.

-  خوب حالا پاکت را بذار توی کشو و کشو رو قفل کن و کلیدش پیش خودت .اینطوری بهتره؟

 همین کار را کردم.

-   اگه کلید گم بشه چی ؟

-   خوب اونم یه راه داره مثل پیرزن ها یک کش پیدا کن کلید را بنداز گردنت و هردو غش غش خندیدیم .مادرم سرکی کشید و رفت.دوباره دستی به پیشانیم  کشید ...

-   تو که ترسو نبودی پس چی شد ؟چرا وحشت کردی؟

-   اگه شما هم بودید و بابای امینه رو می دیدید می ترسیدید.

.وناگهان غمی بزرگ دلم را فشرد.سکوت کردم و به پدرم خیره شدم.

- بابا

.پدرم از لحنم جا خورد.

- چیه؟

 سر جایم دراز کشیدم و بابا به پشتی دست دوز جهاز مادرم تکیه داده بود.

- اگه من هم بزرگ بشم ، به حرفت گوش ندم اینطوری منو تنبیه می کنی ؟

- نه.

سکوت سردی بین ما جا باز کرد.به عکس "هیام یونس"روی دیوار با قاب چوبی کنده کاری شده خیره ماندم.

- بابا...

جوابی نیامد.

- بابا جون

- بله

گویا او را از خوابهای دور چیده باشم.

-  چرا پدر امینه نمی خواد امینه با محمود زندگی کنه؟

 سرم را بین دستهایش گرفته بودو چهره به چهره  شده بودیم .

-  نمی خوام به این چیزها فکر کنی. قول بده تا وقتی بزرگ شدی رفتی دانشگاه  به این ها فکر نکنی دیگه هیچی نپرسی هیچی بعد که بزرگ شدی با هم می شینیم حرف می زنیم. و اگر نه..

.دستم را روی دهانش گرفتم.ختم کلام .

- چشم. قول میدم هیچی نپرسم.

سرم را روی بالش رها کرد و به جای پتو ملافه را رویم کشید.

-  بخواب فردا باید خوب بشی.من دختر  ترسو و ضعیف نمی خوام.

ولی نصف شب با وحشت و اضطرابی که من داشتم مادرم را بی خواب کردم . مادرم مرا برد کنار شیر آب و پاشویه ام کردوباز یک آسپرین خوردم و فردا ظهر بود که بیدار شدم.بتول آمده بود دنبالم برای بازی.

توی حیاط لبه تخت نشستیم آهسته گفت: پاکت رو چه کردی؟

- قایمش کردم یه جای خوب .

- رضا دم دره گفت بهت بگم اگه پاکت رو بهش ندی به عمه می گه.

- ولش کن من پاکت رو به هیشکی نمیدم. 

- اگه به عمه ات بگه چی؟

- بگه .

یک هفته بعد رفته بودم کتابخانه که آقا ناصر صدایم زد .

-  بیا برو بیرون امینه از پشت نرده ها صداته.

وبلاخره پاکت را دادم دستش و ماجرا تمام شد.پا درمیانی بزرگترها هم هیچ فایده ای نداشت تا اینکه پدر امینه چند ماه بعد فوت کردو امینه ماند و مادر زمینگیرش . یک سالی از ماجرا گذشت آن موقع ما از خانه پدر بزرگمان رفته بودیم خانه خودمان به فاصله پنج ،شش محله دورتر از خانه بابابزرگ و من امینه را نمی دیدم. بلاخره محمود با امینه ازدواج کرد و خداوند به آنها حامد را داد.آنطور که شنیدم، شروع جنگ  ، موشکی به خانه آنها اصابت می کند و خانوادگی جان می سپارند.

.........................................................

امروز اگر یادتان بود سر سفره های افطار تمامی شهدا را یاد کنید و برای شادی روحشان صلواتی از صمیم دل تقدیمشان کنید.

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم مهر 1387 توسط  مژده |

فکری به ذهنم رسید . سر مست بوی شاهپسندها بودم. لباسم را تکاندم وراه افتادم. یک راست رفتم مدرسه ، او باید کمکم می کرد.

او باید درد دلم را گوش می داد و او باید به من می گفت،  که چه اتفاقی برای من افتاده است آرزوی من ، راز من ، بلاخره چه خواهد شد؟ ....

مثل همیشه بعد ازمادرم او به من آرامش می داد.

تا به مدرسه ایرج ادیبی برسم خیلی راه بود . خانم ...ناظم مدرسه ما بود. مرا دوست داشت . همیشه می گفت: آرزو دارم خدا به من یک دختر مثل تو بدهد. خدا خدا می کردم که حتما باشد و اگرنه باید تا غروب منتظربابا می ماندم که بیاید و برایش بگویم چه اتفاقی افتاده .

درمدرسه نیمه باز بود. رفتم تو،به ننه مدرسه ، خانم بروجردی سلام کردم با تعجب گفت : این وقت روز، اینجا چه می کنی دختر؟

پرسیدم:خانم ...هست ؟

ننه : بله... منتظرنماندم چیزدیگری بپرسد ودو دو به طرف دفتر مدرسه رفتم که پنجره اش رو به حیاط بود از کنارش که گذشتم او را دیدم.

دردفتربازبود. سلام کردم. صدایم را که شنید.

به طرفم برگشت ،گفت: به به تو اینجا چه می کنی ؟به طرفش دویدم دستهایش را برای آغوشم باز کرده بود.

گفت : نگاه کن مثل گنجشک می زنه، مرا از خودش جدا کرد نگاهم کرد و گفت :چی شده و اشکهایم چکیدند.

دستم توی دستش بود روی صندلی نشست و مرا کنارخودش نشاند.

-  : گریه بی گریه  و از کیفش یک دستمال درآورد داد دستم. و طبق عادت همیشگی اش ،" شرایط "* را باز کرد و بعد گیس ها یم را .

موهایم را آرام و شاعرانه شانه می کرد. او دوست نداشت موهایم را گیس کنم آنها را شانه میزد و باز ، پشت سرم رها می کرد.چتری مرا شانه کرد ونیشگونی از گونه ام گرفت و گفت: خوب حالا بگو ببینم چه شده ؟ خیلی جدی بود .

شاید همین رفتارش ، مرا اینگونه عادت داد که وقت حرف زدن جدی باشم وبا کلمات ، تعارف نکنم و خنده و گریه را کناربگذارم. از اینکه به من مجال حرف زدن می داد ، و مثل عمه ام نبود.از اینکه تا آخرین کلمه ازحرفهایم را می شنید وازاینکه با دقت نگاهم می کرد، گویا کلمات را از لبهایم می چیندومثل پدرم، حرفم را قطع نمی کرد، همین رفتارش مرا جوردیگری تربیت کرد.

او رازدارمن بود. مثل پدرم ، مادرم و عمه.

ماجرا را برایش تعریف کردم.کلی خندید، یک شکلات مینو به من داد ازهمان شکلاتهایی که هنوزهم توی بازارهست با پوششی قرمز،بیضی،کوچک،با مزه شیرکاکائویی؟

گفتم : مرسی من روزه ام. خندید و زیب کیفم را باز کردو آنرا فرو کرد توی کیف و بعد زیب را بست.ناخن های بلند لاک زده اش را دوست داشتم.

وقتی دید که جدی منتظر پاسخم . خنده اش را تبدیل به لبخند ملیحی کرد و از جا پا شد ، نگاهی به آینه روی دیوارکنارچوب لباسی کرد و به طرف پنجره رو به حیاط کرد پشت به من .

گفت : آرزوی تو آرزوی قشنگیه . دخترعموت فقط دوست داره محیطش رو عوض کنه آدم ماجرا جوئیه.از اینجا بره یک جای دیگه . خوب بعد چی ؟

اما خواهرت دوست داره معلم بشه این قشنگتره. خم شد روی میزبا تکیه بر دستهایش، حالا رو به من بود. تو آرزوت سخت تر از اوناست. چون دوست داری کتاب بخونی و مسافرت بری.

 و روز به روز بیشتر به من ثابت می کنی که تو همونی هستی که من دنبالشم .و اینجا موندنت یعنی ، خانواده ات را دوست داری ،دوستاتو ، دوست داری . نفس عمیقی کشیدم.

ننه برایش چای آورده بود. نگاهم کرد،بفرما . هیچ نگفتم.او بچه نداشت و به پدرم گفته بود،که من دخترترا خیلی دوست دارم . اون تا وقتی که مدرسه است یعنی دختر منه.

دو باربرایم کتاب قصه خریده بود." مارمولک کوچک اتاق من."

و" کتاب عمو نوروز". عاشق این دو کتاب بودم . او مرا وارد گروه پیش آهنگ ها کرده بود.

روپوش مدرسه مان آبی آسمانی بودبا تل و جوراب ساقه کوتاه سفید. می رفتیم مدرسه.

پیش آهنگ که شده بودم یک کلاه سورمه ای و کراوات زرد خوش رنگ و یک بازو بند سفید داشتم. روزهای زوج آموزش پیش آهنگی می دیدم. عکس سیاه و سفید، بزرگ دسته جمعی، گروه پیش آهنگان را در راهرو مدرسه با قاب چوبی بزرگ نصب کرده بودند که من کنار پرچم  ایستاده

بودم.

خداحافظی کردم .گفت بیا این کتاب را بخوان وقتی داشتم آنرامی خواندم به فکر تو بودم . کتاب جلد آبی، طرح برجسته ای داشت نوشته بود آبراهام لینکن.کاغذ های کاهی نرمی داشت .

کتاب را گذاشتم توی کیف .گفت: خوب کردی اومدی اینجا ،دلم برایت تنگ شده بود .نگران این حرفها نباش تو فقط باید به یک چیز فکر کنی ، باید آدم بزرگی بشی تا من به تو افتخار کنم. من اینو از چشات می خونم. دیگه برای هرچیزی گریه نکن.حیف این چشم هانیست که اشک بریزه.

سرم را تکان دادم و چشمی گفتم.شادی دنیا توی دلم جا گرفته بود.پر درآورده بودم . نمی دانستم چطور به خانه برگردم و حق آن دو موزی را کف دستشان بگذارم.اما اول باید می رفتم به سراغ امینه.

آنهم از پشت کتابخانه سردر ورودی بازار. امینه دخترعراقی بود که پدرش دم درخانه شان، که شروع بازار بود، لبومی فروخت . سلام کردم و دم در ایستادم . پدرامینه رو به حیاط  کرد که با پرده ای راه راه مانع دیدن می شد و زمخت صدا زد امینه ...

امینه صدایم زد" مجده"بیا تو . نگاهی به پدرش کردم و رفتم تو.کنار باغچه نشستم "* شرایط  "را از کیفم در آوردم و دادم دستش . اگر با آن وضع می رفتم خانه باید  کتک مفصلی را ازعمه خانم نوش جان می کردم . امینه خندید و گفت : باز رفتی پیش ارمنیه؟ و با دست موهایم را مرتب کرد و بافت.

گفتم  : نامه نداری ؟

خندید  : نه امروز دیدمش و از لپم نیشگون محکمی گرفت . من نامه رسان او و محمود بودم . روزها قبل از اینکه بروم کتابخانه به او سر می زدم. گاهی او از پشت نرده ها آقا ناصر را صدا می زد و من می رفتم تا نامه رسانی کنم . من امینه را خیلی دوست داشتم.

به خانه بر گشتم ، حالا برای انتصار و معصومه خیلی حرف ها داشتم....

......................................................................................................

 انتصار دوران جنگ شیراز بود بعد از دیپلم به دبی رفت و با پسرعمه ام ازدواج کرداوهم اکنون 

چهار پسر داردو آخرین باری که او را دیدم سال 70 بود.

..............................

معصومه سال 71 در رشته ، مرمت آثار ، تهران قبول شد و بعد از فارغ التحصیلی در موزه ای مشغول بکار شد. با برادر کارگردانی مشهور، ازدواج کردوحالا تنها دخترش کتایون 9 سال دارد.

.............................

 ماجرای امینه را در خاطره بعدی مفصل خواهم نوشت.

.........

*شرایط: قبلا توضیح داده بودم، شاید بتوان گفت روبان برای بستن گیس.

نوشته شده در تاريخ شنبه ششم مهر 1387 توسط  مژده |

این عکس را با جستجو در گوگل یافتم ٬ با کسب اجازه از صاحبان عکس امیدوارم راضی باشند. البته با این تفاوت که این دختر نازنین ٬ سنتور مینوازد٬نه ارف.

داشتن یک آرزو،یعنی داشتن یک راز در سینه . رازی که با تو بزرگ می شود. هرچه به آن پرو بال بدهی ، زیباتروبالنده تر و...می شود.

پشت کتابخانه ایستاده بودیم . من ، انتصاردخترعمویم و معصومه خواهرم.در ورودی بازار. به دیوار پارک تکیه داده بودم و سرکه می چرخاندم از نرده های پارک آمد و شد بچه ها را می دیدم. تا آمدن آقای محسنی شاید یک ساعتی مانده بود. انتصاریک ریزحرف می زد و معصومه یا می خندید یا نگاه عاقل اندر سفیهی به او می انداخت که معلوم نبود تعجبش را می رساند یا چرند گویی انتصاررا می خواست مسخره کند.

بلاخره به این نتیجه رسیدیم که اصلا هرکسی آرزویش را بگوید .

 انتصارگفت: می خواهم بروم دبی پیش عمو صالح زندگی کنم . آنجا همه چیزهست .ندیدی عمو می گفت حتی شهر بازی هم دارند و..نوبت معصومه رسید . من این پا و آن پا می کردم کتابهای کانون توی کیف پارچه ای منجوق دوزی شده سورمه ای که پدرم برایم ازتهران خریده بود از این شانه به آن شانه نقل مکان می کردند.بلاخره معصومه گفت : من می خواهم بروم تهران . می خوام آنجا درس بخونم و خانم معلم بشم . او عاشق میدان ...( آزادی) بود. بابا هم هرماه که می رفت برایش یک عکس با دوربین پولاروید از زاویه های مختلف عکس می گرفت و می آمد و معصومه همه اینها را درکیفی که مثل کیفم منجوق دوزی شده اما رنگش سبزبود نگهداری می کرد و به هیچ کس اجازه دست زدن به آن کیف را هم نمی داد.

نوبت من شده بود جایی برای رفتن نداشتم یعنی اصلا دراین مورد فکری نکرده بودم.گفتم : من همین جا می مونم تا شما تابستانها وقتی می آیید برای دیدن خانواده ، بیایید پیش من .

انتصارگفت : یعنی تو می خواهی برای همیشه همین جا بمانی ؟

معصومه گفت : بابا ولش کن این مخش بهترازاین کارنمی کنه فقط بره کتابخانه و کتاب بخونه و با بابا هی  بره مسافرت و برگرده.و دوتایشان زدند زیر خنده ازاون خنده های موزیانه . من واقعا جوابی نداشتم ، حسابی توی فکر بودم .راستی راستی یعنی تمام زندگی من همینطور خواهد بود؟ آنها بر گشتند بروند خانه و من دیوار پارک را دور زدم نه از طرف بازارکه شلوغ بود ،طرف مخالف آن کنار دیوار پارک را ه  می رفتم زیر سایه خر زهره ها که  سایه ای شده بودند با رنگهای سفید ،صورتی، بنفش و قرمز .تمام خیابان را پر از گلبرگ های خشک قشنگشان پر کرده بودند . خیلی درگیرخودم بودم .وارد پارگ شدم از شاه پسند ها گذشتم  همیشه باید دستی رویشان می کشیدم تا گلهای دیروزی پرپرشوند و گلهای تازه شان مقاوم به عطر افشانی بمانند.

امروز حتی نگاهشان هم نکردم.از پله ها که بالا رفتم کیفم را دادم آقا ناصر، کتابهایم را با کارت گرفتم و رفتم داخل کتابخانه کلاس موسیقی ما شروع شده بود .با یک سلام سرد کتابها را گذاشتم روی پیشخوان و رفتم به کلاس . خانم شوکتی صدایم کرد ، درست دم در ورودی به کلاس موسیقی بودم دستم روی دستگیره بود، به طرف صدای خانم شوکتی ٬چرخیدم.

پرسید: چیزی شده ؟

گفتم : نه !

و رفتم توی کلاس . آرام سلام کردم و نشستم سرجایم . ما شش نفر بودیم 4 تا پسر و دوتا دختر. موسیقی ارف کار می کردیم. هر دو هفته یک بارآقای محسنی از تهران می آمد با ما موسیقی کار می کرد . قرار بود بعد ازماه رمضان یک کنسرت بدهیم در موزه آبادان بعد از بازدید از آنجا برای حسن ختام برنامه .

آقای محسنی خیلی تحمل کرد که آخر کلاس گفت : تو بمان کارت دارم.

داشت وسایل را مرتب می کرد و پوشش برزنتی سازها را رویشان می کشید.

پرسید : چیزی شده؟

گفتم : نه .

گفت : مگه روزه نیستی ؟

گفتم : هستم .

گفت : پس دروغ نمی گی .اما چشمات می گه خیلی چیز ها شده . نمی خوای به من بگی ؟.خجالت کشیدم.

پرسیدم : از کجا می دانید؟

 خندیدوگفت : از چشات که شاد نیستن ، از لبهات که نمی خندن . اصلا تو اون دختر شلوغ همیشگی نیستی؟نمی خوای چیزی  به من بگی ؟

داشت توی دفتر گروه نت ها را می نوشت .

 و من توی ذهنم مرور می کردم که عمه گفته بود : هیچ وقت نباید یک دختر رازهاشو  به آدم غریبه ها  بگه . اول مادرش بعد پدرش حتی به خواهرش هم نباید بگه .

پس آقای محسنی نه پدر من بود نه مادرم و من اجازه نداشتم رازم را به او بگویم.

آقای محسنی گفت : خوب می تونی بری . دفتر نتت رو که نوشتم می دم خانم شوکتی .بعد ازش بگیر.

گفتم : خداحافظ.

گفت : لا اقل یک کمی بخند.تا حالا کسی بهت نگفته ،وقتی اخم می کنی اصلا قشنگ نیستی؟ حتی اگه لباس به این قشنگی تنت باشه .

لباس سفید صورتی ،نویی تنم بود.عمه آنرا از مدل سریال" خانه کوچک" ، لباس لورا برایم دوخته بود.

مانده بودم کنار در ،بروم یا نروم. سرش را از روی نت برداشت و گفت : باشه برو دیگه .

نتوانستم چیزی بگویم .میخواستم بروم  زودتر ازاو دورشوم چون جرأت حرف زدن با او را نداشتم .

خانم شوکتی آمد . در که زد پشت در بودم در را باز کردم.

گفت: تو اینجایی؟ از آقای محسنی معذرت خواهی کرد . دیدم نیامد. سرم شلوغ بود فکر کردم رفته رو به من کرد و گفت : بیا اینم کارت و کتابهات و رفت. آقای محسنی همانطور که نت ها را تند وتند می نوشت

 گفت :تمرین کن ، مرتب تمرین کن می خواهم برنامه را خوب اجرا کنید. به خانم شوکتی هم می سپارم به شما 6 نفر اجازه بده بیایید تمرین کنید.

ساکت که شد . خداحافظی کردم و بیرون آمدم.

پس حالا می دانستم که اتفاقی برایم افتاده چون مرا ناراحت کرده و خانم شوکتی و آقای محسنی  هم فهمیده بودند. جرأت عبور از پیش خوان را نداشتم بچه ها دورش را گرفته بودند . از کنار قفسه ها رد شدم که پرسید : نمی خوای کتابا رو درست کنی؟ امروز سرم خیلی شلوغه؟

 گفتم : فردا می یآم ،کاردارم.

با نگاه پرسشگرانه گفت : خدا حافظ .

نفس راحتی کشیدم. خداحافظی کردم و ازکتابخانه بیرون آمدم . کنارشاهپسند ها نشستم . برای اولین باربود که سؤالی اینقدرمرا به خود مشغول کرده بود.

انتصارومعصومه دو سال ازمن کوچکتربودند. یعنی آنها ازمن بیشترمی فهمیدند؟

یعنی آرزوی من اینقدرکوچک بود .

ازعمه که نمی شود این چیزها را پرسید . پس باید منتظربابا می شدم افطارکه بیاید حتما ازاو می پرسیدم. اما تا افطارخیلی مانده بود.

کلافه شده بودم چه می شد اگرالکی می گفتم من هم می روم آلمان . تا آنها فکرنکنند کتاب خواندن و سفر کردن آرزوی کمی است.

اما راستی راستی این آرزوی کوچک و کمی بود؟

بعد یادم آمد که آدم روزه دارکه نباید دروغ بگوید . طوردیگری خوشحال شدم که همین بهترکه آدم آرزویش کوچک باشد اما بخاطردروغ روزه اش ازبین نرود.

ادامه دارد....

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم مهر 1387 توسط  مژده |

با دوچرخه نمی شد رفت ، با یک قابلمه و یک زنبیل قرمز . پیاده هم راهی نبود . یک در چوبی ،  رنگ آبی پوسته پوسته شده . سه ، چهار پله رو به پایین و دالانی تنگ و تاریک بعد می رسیدی به حیاطی بزرگ قد دویدن دو بچه که به هم نرسند و غش غش بخندند و کیف کنند پاشان نه به سنگ چین  باغچه ، بخورد و صدای پدر بزرگ را بشنود ونه به تخت و ...

کولون در را که می کوبیدیم ، می رفتیم تو.

چون نه آنها صدای کسی را می شنیدند و نه کسی به استقبال تو می آمد که بداند کیستی ؟ مادر" عبد"باقلا می پخت و می فروخت .

پس هر کسی که باقلا می خواست کولون در را می کوفت و وارد می شد.  مادر عبد زنی قد بلند ، با صدایی بسیار دلنشین ، خالی کنار لب داشت که به دنیایی می ارزید  .  به خصوص وقتی می گفت " اهلا یا حبوبه." *  گویا دنیا را به من می دادند. عاشق دمپایی چوبی اش بودم. "کبکاب " آن هم لحظه ای که  روی زمین حیاط آجری  قدیمی قطع خشتی  ،که  چیدمانی خاص  داشت ، راه می رفت. افسونم می کرد.

همیشه سیاه پوش بود . راه می رفت و آهنگ دمپایی چوبی اش مرا قلقلک می داد شادی خاصی به وجودم می ریخت. قابلمه را می گرفت و می رفت طرف دیگ ها ی بزرگ که حالا سر هاشان را بر داشته اند و من سرک می کشیدم توی یکی یکی شان این آخرین دیگی بود که سرش را باز می کرد بخار از آن متصائد می شد. بوی باقلا ی پخته ، بوی زندگی بود که در حیاط مادر عبد جاری بود .سوسکهایی بودند که دور قابلمه ها ورجه وورجه می کردند آنها هم باید سهمی از آن زندگی داشته باشند.

قابلمه را به مقدار پولی که دستش داده بودم ، مچاله شده در کف دستم برایم باقلا می کشید.خودش می گذاشت توی زنبیل و همیشه سفارش می کرد حواست باشد تند راه نروی بریزد. از گوشه راه برو کسی به تو نخورد نریزد روی تو. به مامانت سلام برسان.باز هم گل کاغذی و اتاق هایی که در و پنجره هایشان رو به سمت حیاط باز می شدند . چوبی و مشبک مشبک . بنا بصورت L بود .

تا دم در حیاط می امد و با صدای دلنوازش با من حرف می زد . همیشه حرفهایش تکراری بودند اما وقتی در موسیقی کبکاب و صدای قشنگش غرق می شدم تکراری بودنش را حس نمی کردم . ریتم خاص کلماتی که به کار می برد. شیرینی کلامش هیچ گاه تمام شدنی نیست با گذشت سالیان متمادی هنوز هم که هنوزه صدایش را از پشت حصار زمان می شنوم.با آن قد بلند و صلابتی که در راه رفتنش بود باید به دمپایی چوبیش ضرب آهنگی را تلقین می کرد که برایم یادگار بماند . در که پشت سرم کوبیده می شد گویا دلم از جا کنده می شد.گامهارا که بر می داشتم ، تکرار و تمرین گامهای او بود به شیوه او راه رفتن عشق می خواست و ....

 دم درخانه امیره بودم که بچه ها لی لی بازی می کردند. دختر عمویم امل با راضیه ایستاده بود به حرف زدن به من گفت : زود برو خونه تا باقلا نریزه.من زنبیل را گذاشتم گوشه دیوار و کنارش ایستادم تماشای لی لی بازی ،چهار تا از بچه ها به سر کردگی امیره و خواهرش سمیره.امل با راضیه رفتند داخل خانه . عمو صالح پدر امل با آقا جمیل پدر راضیه دبی بودند . و با آمدن یکیشان رفت و آمد ها و خبر بردن ها و آوردن ها بین دو خانواده زیاد می شد.

چقدر آنجا بودم و چطور شد که وارد بازی شدم نمی دانم فقط وقتی عمه را دیدم فهمیدم که باید منتظر یک تنبیه باشم .

کافی بود در این وضعیت و وضعیت های مشابه می گفتم عمه : تنها جوابی که می شنیدم ، عَمّه  او عِمَه. یعنی عمه و کوری .( در عربی هردو یگ گونه نوشته می شوند اعرابشان فرق می کند.)تو اینجا چه می کنی؟ دو ساعته رفتی یه باقلا بخری بیای .به طرف جایی چرخیدم که زنبیل را گذاشته بودم. زنبیل نبود.عمه رفته بود خانه آقا جمیل.  من از بچه ها پرسیدم اما همه ما سر گرم بازی بودیم .

مغزم کار نمی کرد . جای زنبیل سست شدم و نشستم. چیزی نگذشت که اول عمه از خانه آقا جمیل بیرون آمد که من مثل فنر از جا پریدم و بعد هم دختر عمو یم با زنبیل و قابلمه. عمه به من رسیده بود و حالا گوشم در دست او بود که محکم پیچ خورده دردش را حس نمی کردم فقط خدا را شکر کردم که زنبیل با قابلمه پیدا شده بود. بعد با یک کشیده آبدار عمه شارژ شدم تا بازیگوشی نکنم . جلوتر از آنها راه افتاده بودم به طرف خانه به در که رسیدم پا گذاشتم روی نقش های دایره ای برجسته در فلزی و رفتم بالا زنگ را زدم و پریدم پایین . معصومه در را باز کرد پیش از آنکه عمه و امل به من برسند من پریده بودم توی دالان و بعد هم حیاط و....

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 توسط  مژده |

دوستان خوبم سلام

ابتدا از تمام دوستانی که برایم کامنت گذاشتند سپاسگزاری می کنم. سپس از دوستانی که ابراز نگرانی و..کردند باز هم ممنونم.رفته بودم اردبیل . شرح مفصلی خواهم نوشت به همراه عکس هایی که از  بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی و شورابیل و سرعین و...گرفته ام. هر روز صبح بعد از نماز خاطره هایم را می نوشتم اما آنجا به امکانات مدرن... دسترسی نداشتم.

با این توضیح می رویم به سراغ خاطره /۹

و باید روزهای معمول هفته ، عادی می ماندند تا روزهای استثنایی از راه برسند و تعریفی برای خودشان داشته باشند.

روزهایی که در ذهن هرگز تمامی ندارند. روزهایی که مثل آیینه و بلور، همیشه بدرخشند. شفاف بمانند و چیزی که ، اصلا باید جور دیگری بگویم .

بگویم روزهای جمعه ماه رمضان چیز دیگری بودند برای خودشان. نمی شود حتی تعریف دقیقی از آنها کرد. که مثلا ...

روزهایی که از صبح سر و صدا و رفت و آمد و جنب و جوش به همراه داشتند. تا اذان مغرب که از مناره های مسجد به گوش برسد و همه خانواده را دور سفره های افطار جمع کند.

لامپ 200 وسط درخت گل کاغذی و 3 لامپ در طول حیاط . گلیم های 6 متری و 4 قالی دستباف مادرم که گل سر سبد بودندحیاط پدر بزرگ را تزیین بدهند.

صبح های روز جمعه یعنی حیات مستمر ، یعنی میدانم چرا هستم . یعنی چقدر زندگی قشنگ است .

و این روزهاست که وجودم را پر از عطر درخت گل کاغذی و خرزهره می کنند و نسیمی که دریغ  وزیدن می شود به نخل ها

تا سعفه ها را تکانی بدهد و مرا پر بدهد ...

آشپز خانه برای خودش ابهتی داشت با 4 اجاق گاز . اجاق های سه شعله ای ، چراغ های والر و...

قفسه هایی که پر از ظرف و ظروف و...

همه اینها یک طرف ، جمعه یعنی عمو قادر با خانواده اش از اهواز می آمدند و جمع همه ما جمع می شد.

نادر ، ناهید و رضا به جمع ما اضافه می شدند.و این یعنی شیطنت تا بی نهایت یعنی خنده و جیغ و بدو بدو و...

اول حیاط را می شستیم که با خیس کردن همدیگر و جیغ و داد همراه بود.

بعد شیشه های در و پنجره ها که معلوم نبود چه  می کردیم . اما سبزی پاک کردن و خرما هسته گرفتن ، کشمش پاک کردن و قوره از کارهای اصلی ما بود.

هیچ چیز به اندازه قوره پاک کردن برایم شکنجه آور نبود. اول دندانهایم کند می شد ، آرواره هایم متورم و بزاقی که توانایی کنترلش را نداشتم.

بعد هم سبد را رها می کردم و جمع امل و معصومه و انتصار را که هی به قوره ها نمک می زدند و قرچ قرچ زیر دندان قوره ها را له می کردند و می جویدند....حاصل این کارها می شد. حلوای زعفرانی، دلمه برگ انگور ، خرما با مغز گردو ،فرنی ، مسقطی و چند نوع غذای عربی که در فارسی اسم ندارند. کبه ، الگمات ، شعریه و....بیا به دیدن شهر شهر فرنگه ....تمامی نداشت این خوراکی هایی که رنگهای سفید ،زرد، طلایی و قهوه ای را توی سفره ها و سینی ها بازی می کردند.

همه اینها تدارک ماجرای غروب قبل از افطار روزهای جمعه و 7 سینی برای 7 خانواده بود.

گوسفندی که سر بریده می شد جگرش را بعد از افطار در باغ سیخ می زدند و در این شلوغی بحث ها و خنده ها با نانی که مادر بزرگ می پخت و وسط آنرا کنجد می زد نوش جان می شد.

سینی ها که بیرون می رفت هر کدام از ما بچه ها طلیعه و پیش قراول یک سینی بودیم. البته بچه هایی که دست و پا گیر نبودند و من آن سال مفتخر به این رسم قشنگ بودم.

مادرم پیراهن بلند قرمز با تور سفید دور یقه با کمر بندی که پشت یک پاپیون می خورد و دامنی بلند با چینی ریز از زیر زانو تا پایین با تور سفید تزیین شده . و موهایی که شانه می خوردند و دو طرف گیس های منظم بافته می شدند و 2 تا " شرائط"

نمی شود گفت معادلش روبان است چون اینها را مخصوص بستن مو ، می سازند . و در کشور های عربی استفاده از آنها رایج است ....

بعد یک چارقد کوچک با حاشیه سفید که پدرم برایم از قزوین خریده بود سرم کرد و گفت: بلبل زبانی نمی کنی . فقط سلام می کنی و میگی از خانه حاجی مهدی آمده ایم آنها باقی ماجرا را می دانند.توی خانه هم نمی روی بیرون دم در می ایستی . بعد پیشانیم را بوسید.

دانستم این مأ موریت است و باید نقشم را خوب ایفا کنم .

تا بابا بزرگ  مرا سفارش کند و به همراهم ، آدرس را  بدهد و مادر بزرگ اسفند را دود کندو...قند توی دلم آب شده بود که من امسال می توانم این مهم را به انجام برسانم.

بارها و بارها توی ذهنم تمرین کردم و تکرار کردم و نگاه مادرم را ، پاپیون مجدد بستن عمه ام را .نفسم داشت بند می آمد کف

دستهایم عرق کرده بودند مالیدم به پیراهنم چندشم می آمد. یعنی چه اتفاقی می خواست بیفتد...

گاهی اوقات اتفاق ساده تر از تصور آن است . و همینطور بود. رفت و برگشت ما به بیست دقیقه هم نگذشت . سینی را دادیم و مأموریت به اتمام رسید.

اما زنی که کولون در خانه شان را کوفته بودم با محبت و از صمیم دل پیشانی مرا بوسید و به من"باصورگ" * داد.

راه بازگشت را پر در آورده بودم.

بعد از آن هیچ گاه نشد بپرسم چرا عدد 7 و چرا جمعه که روز هفتم هفته بود.

آیا نذر بود؟هر چه بود جمعه های ماه رمضان برایم چیز دیگری بودند . روزهایی که دیگر تکرار نمی شوند. نمی آیند و دلم را پر نمی دهند ، حالا که دیگر نه مادر بزرگی مانده نه پدر بزرگی و نه آن حیاط پر از خاطره با آن درخت گل کاغذی و راز گلیم ها و قالی ها و سفره های رنگی افطار که پر محبت وبا اعتقاد چیده می شدند.

*

باصورگ یا پسته کوهی.  چیزی مثل پسته و بادام است.پوسته محکمی دارد . خوشمزه است . اگر آنرا امتحان نکرده اید به جنوب که رفتید سراغش را بگیرید...من آنرا خیلی دوست دارم. در شیراز بته های آنرا در باباکوهی دیدم.

نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام شهریور 1387 توسط  مژده |

رفتن به پشت بام یک راه داشت.داخل حیاط خانه، دیواربه دیوارخانه استا کریم نجار ، پدر زهرا خانم دوست عمه فریده، روبروی پنجره اتاق پدر بزرگ  به حیاط ، پله چوبی پهنی بود که ما را به پشت بام می برد. آ نجا که قشنگترین خاطره های زندگیم شکل گرفتند.

دورسقف را دیوار چینی80  یا 90 سانتی متر ارتفاع تشکیل می داد که  سنتی تزئین شده  .

ساعتی قبل از اذان با دختر عمویم امل ، می رفتیم بالا تا پشت بام را آب پاشی کنیم وقتی یک دور سقف را آب پاشی می کردیم برمی گشتیم ازاول جارومی کشیدیم. بوی خاک نم گرفته، بوی باران بود ،بارانی که بعد از تشنگی مفرط زمین ، قطره قطره می چکید و عطش زمین را سیراب که نه، واله گی زمین را بیشتر می کرد . برگ و گلهای درخت گل کاغذی حیاط روی پشت بام جلوه دیگری داشت . هرچه نفس عمیق می کشیدم مشتاقتر می شدم.

 سرمست از پله ها پایین می رفتیم تا بعد ازافطاردوباره بیاییم و رختخواب ها را پهن کنیم.

پهن کردن حصیرها و گلیم ها ،بعد رختخواب ها .من مسئول با لشت ها و ملافه ها بودم. ملافه ها را مرتب روی رختخواب ها می چیدم و عاشق این کار بودم . غلت زدن روی رختخواب ها ، رنگ رنگی شدن بالا پشت بام با رختخوابها و بالشتها و ملافه های رنگی یاد آور دشتها ومزارع خوزستان تا قزوین بود.بعدبا امل پشه بند ها را نصب می کردیم ...

شب موقع خواب وقتی با پدرم می رفتم بالا این بازی همیشگی ما بود من خودم را به خواب بزنم و او کمکم کند که از پله ها ی چوبی پا به پای هم بالا برویم.

عمه می گفت : اینقدر این دختررا لوس نکن همین چند لحظه پیش بیداربود داشت حرف می زد ...بازی می کرد و....

و من مظلومانه نگاهش می کردم و بابا آرام توی گوشم  می گفت : وقتی عمه ، حرف می زند راست راست تو چشش نگا نکن ،همیشه سرت رو پایین بنداز.

سرم را بالا گرفتم و به بابا نگاه کردم و به حالت اعتراض پرسیدم :  چرا ؟

و بابا گفت : چون اون عمه ته ، بزرگته، وقتی چش تو چشش بندازی یعنی هم قدشی ، یعنی....و بعد از آن همین شد .

کنار پدر بودن یعنی آرامش مطلق . یعنی صاحب و مالک تمام دنیا شدن است . یعنی اگر هیچ چیز در دنیا نبود وجود همین بابا کفایت می کردو مساوی می شد بادارایی همه عالم . بودن پدر، گرمای وجودش ، صلابت و قدرتش یعنی همه چیز، که نمی شود با دو کلمه خلاصه اش کرد .البته با نادیده گرفتن اخم ها ، کتکها و عصبانی شدنش.

درکنار پدرم به آسمان چشم می دوختم . آسمان آنقدرنزدیک بود و پرازستاره ، که من دست بلند می کردم و ستاره می چیدم .او همیشه برایم قصه داشت . گاهی من کتابهایی را که می خواندم برایش خلاصه می کردم و ازاو سوال هایم را می پرسیدم.

و این کار همیشگی مان بود که دست می بردیم به آسمان برای چیدن ستاره ها و ماه را برای خودم تل می زدم . مثل تاجی،بعد با قلقلک بابا غش غش می خندیدم. تا اینکه یک روز پدرم به این آرزو و خواب و خیالم

رنگ دیگری داد. پارچه ای خرید آبی به رنگ آسمان، پراز ستاره های درشت و کوچک و داد به عمه تا یک پیراهم با دامن چین داربرایم بدوزد.می گفت : تا خوابهایت آسمانی شوند. و از همین موقع بود که به آسمان و کهکشان ومنظومه شمسی علاقه مند شدم پدرم هم مرتب برایم کتابهایی در مورد شهاب سنگها ، سیارات وخورشید خانم می خرید. و من تا دوره راهنمایی دوست داشتم منجم شوم.که سرازشعردر آوردم.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 توسط  مژده |
 

پایان تابستان  سال پیش ٬صبح روزجمعه ای که پدرم درخانه بود.

و من با صدای دوره گرد که کوچه را گذاشته بودروی سرش وجوجه می فروخت ازدرحیاط بیرون زدم و بچه های محله را دیدم که دور، دوره گردرا گرفته بودند و...

به خانه برگشتم به پدرم گفتم : بابا بریم جوجه بخریم؟

گفت  : اول برودست و رویت را بشور بعد...

آبی به دست و رویم زدم و با عجله خودم را به بابا رساندم.

او توی جعبه کفش 10 تا جوجه خریده بود .از خوشحالی بال در آورده بودم توی حیاط لی لی کنان کنار پدرم لبه تخت نشستم پرسیدم:همش مال من ؟گفت : نه ، دوتاش مال تو ، دوتا معصومه دو2تا امل ، دوتا انتصار و دوتا رضا.

من جوجه هایم را برداشتم. گفت: برو ماژیکت را بردار بیار.جوجه ها سفید و زرد بودند .بال دوتا را سبز٬دوتا را آبی و دوتای آخری را قهوه ای رنگ کرد.

امل دخترعمو صالح آمد جوجه های زردش را برداشت و گفت: من یه جعبه قشنگ دارم و رفت تا آنها را به جده نشان بدهد.

چند ساعتی بعد انتصار و رضا که بچه های عمو ناصر بودند آمدند، جوجه هایشان را بردند و جعبه با دو جوجه ماند برای معصومه.

معصومه همینکه جوجه ها را دستم  دید جیغ زد و فرار کرد . گفتم:اینا نوک نمی زنن . ببین چقد ماهن و دستی به سرشون کشیدم . اما او جیغ زنان گفت : نیا جلو .

 معصومه ، آنقدرلوس و جیغ جیغو بود که اصلا نمی خواست جوجه ها را ببیند.و جوجه هایش تا پاییز نیامده تلف شدند.جوجه های رضا و انتصار یک درمیان نفله شدند انتصار یکیشان را در حال دویدن له کرد ورضا گردن یکی را آنقدر کشید که آب بخورد بیچاره جوجه چشماش از جا در آمدندو...

اما جوجه های من و امل روز به روز چاقتر و بزرگتر می شدند.

از مدرسه که بر می گشتیم سرگرمی ما شده بودند این جوجه ها.

بابا قفس بلبلی را از انبار برایم جور کرد وامل جوجه هایش را درقفس بزرگ و قشنگ طوطی پدرش نگهداری می کرد. من طوطی را یادم بود عمو صالح از دبی آورده بود می گفت از یک هندی خریده بود. خیلی قشنگ حرف می زد و محشر تخمه می شکست.

تا غروب روزی که از مدرسه برگشته بودم و قبل از اینکه چیزی بخورم با لباس مدرسه روی تخت حیاط نشستم شروع کردم به مشق نوشتن و جوجه هایم را رها کردم توی حیاط تا نفسی تازه کنند.

حسابی سر گرم بودم تا اینکه ناگهان گربه ای سر رسید و یکی از جوجه ها را خورد . یادم رفت بگویم برایشان اسم گذاشته بودم پدرم گفته بود که اینها خروس لاری هستند من اسم یکی را گذاشته بودم لاری و اسم دیگری را فراری. چون لاری خیلی شیطون بود جوجه دوم از دستش فراری بود . گاهی اوقات همدیگر را بد جوری نوک می زدند فراری حریف لاری نمی شدو من مجبوربودم این دو را از هم جدا کنم.

ولی حالا گربه احمق آمد بود فراری را قورت داده بود.دلم برایش سوخت وگوله گوله اشک ریختم.

من با کمک بابا برایشان شناسنامه درست کرده بودم و پدرم یک قفس چوبی بسیار قشنگی برایشان ساخت. جای خوابشان را کمی بالاتر از سطح ٬توی کنج چوب زده بود. من قفس را رنگ کرده بودم و شناسنامه هاشان را آویزان کرده بودم .

 رضا٬ پسر همسایه شناسنامه ها رو که دید غش غش خندید و گفت این مسخره بازیا رو کی یادت داده؟

گفتم: مسخره خودتی بابام یادم داد.

و باز پرسید: حالا با این قفس راه افتادی کجا بری ؟

گفتم  : فضولی ؟

راستی راستی فضول بود تا دم در کتابخانه آمد بعد گفت : نکنه می خوای اینارم عضو کنی ؟؟ترا خدامثل خودت کتاب خونشون نکنی آآآ؟؟  به این زبون بسته ها رحم کن .

ها ٬می خوای به جاشون کتاب بگیری؟؟ اینا سواد ندارن آ....

 بروی خودم نیاوردم و وارد کتابخانه شدم.

جوجه هارا به خانم شوکتی و بچه ها نشان دادم و خانم شوکتی کلی درمورد حیوانات ، بیماریها،منافع و...برایمان حرف زد آخرسر قصه خروس سحر خیز را برایمان تعرف کرد.

قوقولی قوقو بیدارشین    مشغول کار و بارشین

صبح اومده دوباره         پاشین که وقت کاره و...

و حالا فراری رفته بود. در نبود فراری ،لاری خیلی عزیز شده بود.هر روز جمعه ٬توی سطل بزرگ ، مخصوص شستن لاستیک های ماشین ، برای لاری آب و کف شامپو درست می کردم و لاری را می شستم. پرهایش سفید سفید می شد. تاج قرمزش حرف نداشت. پدرم با سشوار خشکش می کرد.جوجه های امل طفلکی تا عید نکشیده بودند و اینطوری  بود که من صاحب قفس طوطی شدم.

و حالا  یک سال بعد ٬ماه رمضان شده بود. با انتصار ٬سر موضوع دنبال کردن لاری و دمپایی پرت کردنش طرف خروس٬ دعوایمان شد.او با ناخن های بلندش چنگم زد من هم به لاری گفتم نوکش بزن و لاری برایش نشان قشنگی روی دست کاشت.

غروب که عمو ناصر آمدو ماجرا را فهمید با صدای بلند طوری که من بشنوم٬ گفت : باید این خروس راسر برید خطر ناک شده . اگه می زد تو چشش چی ؟

 من لاری به بغل از اتاق بیرون آمدم و گفتم : اولا که تقصیر خودشه می خواست دمپایی پرت نکنه.دوم ٬حالا که نزده تو چشمش بعد چنگ انتصار ٬روی گونه ام را نشانش دادم.

با عجله بر گشتم توی اتاق تا اشکایم رانبیند. لاری را بوسیدم گفتم :نمی ذارم دستشون بهت برسه. 

 پر های سفید مخملیش رانازکردم قطره های اشکم یکی پشت سر دیگری بی وقفه روی پرهای لاری می چکیدند.

نمی دانستم قرار بود این آخرین خاطره ام٬ با لاری باشد فردا صبح عمو قبل از رفتن به سر کار خروس لاری را سر بریده بود وسفارش کرده بود که برای افطار غذای خوشمزه ای بپزند....       

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم شهریور 1387 توسط  مژده |

 

خرمشهر بهار ۸۷

از خانه تا سر شط ، سر کنگره های فلزی یا اسکله ، پیاده ، آرام آرام راه بروی 10 دقیقه راه بود .با دوچرخه 5 دقیقه.

پیاده رفتم کتابخانه . آقا ناصر، مسئول خدمات  کتابخانه بود.کتابخانه در پارک نسبتا بزرگی واقع بود که گلهای شاهپسند ، خرزهره و اطلسی از گلهای اصلی آن بودند. سرسره ، چرخ و فلک ، تاب و الکلنگ وسایل بازی ، پارک و کتابخانه در گوشه پارک بود یک گوشه دنج ، با قفسه های نارنجی سفید، پر از کتاب و تمیز.

با  بالا رفتن از 5 تا 6 پله عریض و طویل مرمر خاکستری رنگ وارد کتابخانه می شدیم.بعد سالنی مربعی  بود که سمت راست یک آب سرد کن و بعد دستشویی ها، روبرو پنجره ای با نرده های نارنجی رنگ و میز آقا ناصر و سمت چپ دیوار بود. کیف ووسائل اضافی را می دادیم به آقا ناصر وبا کارت و کتاب  وارد کتابخانه می شدیم.

خانم خزری و شوکتی مربی های ما بودند. 6 ساله بودم که پدرم مرا به کتابخانه برد . عضوم کرد و به خانم شوکتی که با ما نسبت فامیلی داشت سفارش کرد مراقب من باشد ورفت.

3 روز در هفته را به کتابخانه می رفتم و ایام مدرسه هر روز در بازگشت سر می زدم کلاس دوم بودم که کمک مربی شدم .تمام کتابهای برگشتی را کارت می زدم و سر جایشان در قفسه می چیدم . عاشق این کار شده بودم وقتی می دیدم 10 یا 20 کتاب بیشتر برگشتی نبود ناراحت می شدم اما بعد ها یاد گرفتم ترتیب کتابها را و منظم چیدنشان را جایگزین، کمبود کتابهای برگشتی کنم.

وقتی کارتن کتابهای جدید می رسید که در سال 2 و گاهی سه بار اتفاق می افتاد دیگر از خوشحالی سر از پا را نمی شناختم .

اصلا کتا بهای جدید بوی مخصوص به خود را داشتند.

چون تعداد اعضا کتابخانه کم بودند مربیها تسلط خوبی به کتابخوانی ما داشتند راهنمایی انتخاب کتاب همخوانی گروه سنی عضو و  کتاب مورد نظر ، محتوای کتاب  با دایره لغات عضو و...

اولین فیلمی که در کتابخانه دیدم، فیلم ساز دهنی بود.

و شخصیت حسینوووووو.

آنروز تا نزدیکی های ظهر کتابخانه ماندم  اول قصه گویی مربی بود ، بعد کتابها را منظم کردم و فیلم درخت بخشنده را(با 10 ،  12  عضوی که آمده بودند کتابخانه  ) دیدم.

سعدیه هم مثل من عضو کتابخانه بود با این تفاوت که 2 سالی از من بزرگتر بود. ما  در کتابخانه با هم دوست شده بودیم. گفت  می خواهد برودسر شط .

گفتم  : خطر ناک است.

گفت  : از پله ها که پایین نمی روییم از پشت نرده ها موج  و رقص قایق ها را تما شا می کنیم و....با هم راه افتادیم فاصله کتابخانه ( پارک) تا رودخانه یک خیابان دو طرفه بود. از خیابان که گذشتیم پشت نرده ها ایستادیم. مردم در حال رفت و آمد بودند و قایق ها تند و تند پر و خالی می شدند. زمستان پله های سیمانی لبه رودخانه زیر آب می رفت و حالا 2 متری آنطرفتر آخرین پله بیرون آب بود سعدیه گفت : بیا برویم پایین . نه این شاید ندای درونی من بود که از دهان سعدیه خارج می شد من عاشق موج رودخانه بودم و بالا و پایین شدن قایق ها را آنقدر دوست داشتم که با ذوق کودکانه دلم می خواست ساعتها بنشینم روی ماسه ها تا موج جلوتر بیاید آنقدر که با مد بازی کنم.

از پله ها که پایین رفتیم سعدیه گفت : دمپایی هامان را در بیاوریم و پا برهنه روی ماسه ها قدم بزنیم آخ که مزه می ده من از خدا خواسته این کار را بی درنگ انجام دادم و اینطور بود که کم کم  نقاشی روی ماسه ها  پیش آمد و فراموش کردن کتابها روی قایق شکسته و دویدن و هل دادن و کمی دل دادن به امواج و وقتی به خود آمدم که مرا از آب گرفتند.

زن همسایه بود که داشت از قایق پیاده می شد و به قایق ران گفته بود این دختر را دارد آب می برد و وقتی می بیند که توجهی نمی کند خودش پریده بود و مرا از آب گرفته بود.

با زبان روزه کلی آب قورت داده بود م تا حالم جا آمد و خواستم راه بیفتم بروم خانه دمپایی هایم نبود تازه کتابهایم را گم کرده بودم سعدیه از ترس غرق شدنم پا به فرار گذاشته بود. او گفته بود دستهایمان را به هم چفت می کنیم و همدیگر را رها نمی کنیم  اما.....

گمان نکنم تلختر از این ماجرا یی باشد که پا برهنه سر تا پا خیس با گیس ها و لب و لوچه ای آویزان به خانه بر گردی و خود خواسته به استقبال  بی نظیر،عمه جان تن در دهی . بی آنکه تقصیر را به گردن سعدیه بیندازم که مرا تحریک به این کار کرده بود این خواسته درونم بود و باید روزی به آن تحقق می بخشیدم. احساس رضایت خاصی داشتم، می ارزید به همه چیز این تن دادن به آب  می ارزید به این خطری که حالا ازسرم گذشته بود. حتی وقتی 3 روز تب کردم و مجبور شدم آمپول بزنم و افتادم گوشه اتاق تازه بقول مادرم باید خدا را شکر کنم که زنده ام .... باز هم می ارزید.

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 توسط  مژده |

 حیاط پشتی ، خانه پدربزرگم باغ بزرگی بود.

 از آشپزخانه که دودرداشت یک دربه حیاط بازمی شد با دو پله و یک در به حیاط پشتی که سایه بان حلبی داشت.می رفتیم به باغ.

ازدرآشپزخانه که بگذریم و سایه بان پهن را رد کنیم به تنورگلی مادربزرگ می رسیم . روبروی تنور ، حوض بزرگ با 60 یا 70 سانتی مترعمق. با کاشی های آبی رنگ قشنگ گوشه باغ خانه چوبی داشتیم با 2 پنجره که باز و بست می شد ویک دربه قد یک متر.

 پدرم این خانه چوبی را، برای مسافرت به مشهد ساخته بود که سال پیش خانوادگی به سفررفته بودیم و بعد از مسافرت ، شده بود، خانه بازی ما. در ظهر گرما از خنکی اتاق فرارکرده ، می آمدیم در کلبه عرق ریزان،خاله خانه بازی  می کردیم.

آنروزصبح فاطمه زنگنه آمده بود که با هم درس بخوانیم او ریاضی و علوم را تجدید آورده بود.

 یک سال ، از من بزرگتر بود.خانه شان فاصله زیادی از خانه ما داشت ترک دوچرخه برادرش آمده بود درس بخواند.

قرارشد عصربرادرش بیاید دنبالش وازاو قول گرفت هیچ جا نرود.

مادرم گفت : باشه ، حواسم هست . برادرش در بازار سبزی می فروخت و مادرم او را می شناخت.

خانه شان کوچک بود 2 تا اتاق و یک حیاط نقلی .

از نان پختن مادرش خوشم می آمد. پشت تابه فلزی بزرگی محدب شکل ، نان های نازک گرد بزرگی می پخت.

فاطی آمده بود با هم ریاضی بخوانیم مادرم گفت : خوب است مروری می شود برای تو.

 از مادرم اجازه گرفتم برویم توی باغ زیر نخل، کنارکلبه، روی تخت یک پایه شکسته، گلیم راه راه دستباف مادرم را پهن کردیم و زیر یک پایه شکسته تخت، آجر چیدیم.

چند صفحه ای خواندیم با صدای بز پدربزرگم فاطی گفت: بیا برویم بز را ببینیم و منتظر جواب هم نماند یک دسته علف گرفت و راه افتاد از پشت توری علف ها را به بز نزدیک می کرد بز بیچاره، تا می آمد علف را بخورد ،فاطی آنرا دور می کردوما غش غش می خندیدیم وصدای بز بلند و بلندترمی شد.فاطی گفت بذار بچه اش را بیرون بیاوریم .کمی بغلش کنم زود برش می گردانم.

گفتم : نه ما اجازه نداریم دست به این بز، بزنیم بابا بزرگ اگر بداند.....

برگشتیم سر درس خواندن .بوی غذا پیچیده بود .فاطی گفت من گشنمه .

 گفتم : مگر روزه نیستی؟

گفت : نه بابا چه خبره ازالان روزه بگیریم ، می میریم.

خنده ام گرفته بود.

 گفتم: می میریم ؟؟من که نمردم .

گفت : واقعا روزه هستی؟

گفتم آره به خدا.

گفت: حالا نمی شه بری چیزی بیاری من بخورم.پاشدم رفتم طرف  آشپزخانه  کسی آنجا نبود.

بوی پیاز داغ و گوجه و ادویه غوغا می کرد. از سفره زن عمو نان برداشتم و کمی از مواد را لای نان  گذاشتم چند قطره  روغن روی پیراهنم چکید . با دستمال پاکش کردم اما پررنگ تر شد.به باغ برگشتم .

لقمه را دادم دست فاطی . او با ولع می خورد و من مزه مزه می کردم. خیلی دلم کشیده بود.

 گفت : بیا یک گاز بزن .

گفتم : نه نمی شود، روزه ام باطل می شود.

به طرف حوض رفتم ، دستم را خیس کردم تا پیراهنم را پاک کنم . لکه بدی شده بود پیراهن سفید با گل های زرد وبرگهای سبز خوش رنگ.

فاطی شیر آب را باز کرد تا آب خورد. من هم تشنه ام شده بود. اما ...

برگشتیم سردرس خواندن و بازبزبع بع راه انداخت.

فاطی گفت: فقط  یک باربریم ، بزرا ببینیم . اصلا شاید گشنه شه. و علف برداشت می خواست چفت دررا باز کند گفتم : نه این کار را نکن بابابزرگم اگر بداند مرا می کشد.

فاطی گفت : برو بابا ، بابابزرگم ، بابابزرگم غیرازمن و تو کسی اینجا نیست.

زود دررا می بندیم . تو برو،نزدیک درآشپزخانه ، ببین کسی نیاید....کمی بعد صدایم کرد بیا بچه اش را گرفتم ،بزغاله را بغل کرده بود ،برایش علف بردم آرام بع بع می کرد ، و ما یک ریز می خندیدیم . سرم را برگردانم ببینم کسی نیامده باشد . که ناگهان علف را رها کردم و به طرف تخت دویدم . فاطی هم بزغاله را رها کرد و جیغ زنان به طرف  تخت دوید بز احمق کتاب ریاضی فاطی را می جوید.

 حالا ما می دوید یم و بز، کتاب را به دندان گرفته بود می دوید.

مادرم ، زن عمو و مادربزرگم ازآشپزخانه بیرون پریدند. مادر بزرگم بزرا گرفت اما دیگر فایده ای نداشت گوشه کتاب جویده شده بود و فاطی مثل ابر بهاراشک  می ریخت .

مادرم گفت: اشکال ندارد برو دست و صورتت را بشور مژده برو کتابت را  بیار،بده فاطی .

تا شما باشید دیگر به بز کار نداشته باشید حالا بز کنار بچه اش آرام نشسته بود و با چشم های درشت قشنگش ما را نگاه می کرد.

مادر بزرگم دست و پا شکسته به فارسی گفت : حیوان آزاری کار خوبی نیست.

اصلا شما چکار بز داشتید. اگر شما را شاخ می زد چه ؟

و چشمش به پیراهن من افتاد و خیس بودنش و..

من هم نگاه او را خواندم از خجالت دامن پیراهن را جمع کردم.

مادر بزرگم با اخم نگاهم کرد .

گفتم : بخدا جده من چیزی نخوردم برای فاطی آوردم .

چفت را محکم کرد. داشت می رفت که گفت :( تالی اگلچ= بعد بهت می گم) و مثل اینکه گفته باشد: حالا بعدا با هم حرف می زنیم ، یا وقت برای اعتراف بسیار است.اما نه این حرفش خیلی حرف بود.

نا امید روی تخت دراز کشیدم .

فاطی گفت : برات بد شدنه؟ جوابی ندادم.دفتر ، کتابهایش را جمع کرد . گفت: کتابت را به  هم می دی؟

گفتم : نه .

گفت : پس  من چه طوری درس بخوانم ؟

گفتم : تو اصلا درس نمی خوانی امسال هم مردود می شوی.

اشکهایش ریخت...کمی گذشت .

دلم سوخت اشکهایش را پاک کردم. گفتم : خوب حالا می رم کتابمو میارم.

همش تقصیر توست . اگر عمه ام الان منو ببینه پوستم رو می کنه.بدتر از همه اگه مامان بزرگم بهش بگه؟؟

فاطی با اطمینان تمام گفت : خیالت را حت ، مادر بزرگ ها خبر چینی نمی کنند.

حالا برو برایم کتابت را بیاورو پیراهنت را عوض کن تا بقیه نبینند. 

.................................

تا اول راهنمایی در خرمشهر درس خواندم ، اما بجز آن سال، دیگربا فاطمه هم کلاس نشدم. اگر چه زنگ های تفریح را گاهی ، با هم می گذراندیم .     

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور 1387 توسط  مژده |

مامان منوچهر، پرستار بود.و در بهداری کار می کرد مادر پری خانم و مهتاب هم بود.

آنطورکه پدرم می گفت ، در شش سالگی بیماری سختی گرفتم و مامان منوچهر مرا نجات داد.

پیگیری پدرم ، پرستاری مامان منوچهر و مراقبت های شبانه روزی مادرم ، مرا از مرگ نجات داد.

تنها هم دم مادرم ٬ مامان منوچهر بود.آنها بروجردی بودند. من با دخترش مهتاب دوست بودم.مامان منوچهر علاوه بربهداری در خانه اش یک اتاق داشت که کار تزریقات و سرم وصل کردن و پانسمان را انجام می داد . اتاق همیشه بوی تند الکل می داد.مامان منوچهر مادر پیر نازنینی داشت که من و مهتاب عاشقش بودیم. برایمان قصه می گفت با ما بازی می کرد موهایمان را شانه می زدوگیس می بافت و...

خانه شان روبروی حسینیه بود –و کمی جلوتر – در سبز چوبی کم رنگی داشتند که پوسته پوسته شده بود حیاط سنگفرشی داشتند.سمت راست حیاط اتاق ها بودند و سمت چپ زمین خالی و...از در حیاط  که می شمردیم اتاق آخری پنجمی یا ششمی می شد، اتاق مادر بزرگ مهتاب .

از مادرم اجازه گرفتم  دو چرخه را برداشتم و رفتم خانه شان .ساعت ها با هم بازی کردیم مادر بزرگ مهتاب عادت داشت ساعت 11 یا 12  گل نان را که خشک و ترد بود ٬با کف دست خورد می کرد و* پنیر مخصوص اضافه می کرد.

آنروز هم مثل همیشه برایمان نان و پنیر را درست کرد بعد هم یک چایی شیرین به خوردمان دادو گفت حالا بگیریدبخوابید و قبل از ما خودش نشسته خوابید.ما از صدای خور و پفش غش غش می خندیدیم. *پری خانم خانه نبود . مادر مهتاب هم ظهرازبهداری می آمد...

عصر بود که از خواب بیدار شدم و تازه یادم آمد که قرار بود بعد از خانه مهتاب باید بروم نان بگیرم اصلا دلیل آوردن دوچرخه همین بود.  با عجله خداحافظی کردم و رفتم .

نانوایی شلوغ بود وتادم افطار طول کشید نان را گرفتم ورفتم خانه .

داشتم نان را در سفره می گذاشتم که مادرم آمد سلام کردم . جوابم نداد.چشمانش پف کرده و قرمز بود.

شرمنده شدم گفتم مامان من خوابم برد جوابم نداد.او زن بسیار کم حرفی است.

رفت آشپز خانه و بدنبالش رفتم .زن عمو ، مرا که دید گفت : چه عجب ٬بلاخره آمدی؟

نگاهش کردم  . مادرم داشت غذا می کشید، پدرم هنوز نیامده بود عمه از راه رسید اخمی کرد و با کف گیری که دستش بود داشت می آمد طرفم که جده حائل شد.

 فقط گفت : دست به دخترم  نمی زنی . مادرم  نگاهی به من انداخت و ازآشپزخانه بیرون رفت عمه پرسید : تو نمی گی مادرت نگران می شود یک ساعت 2ساعت بازی نه ازصبح بروی و دیگر ٬ راه خانه را یادت برود.

من جوابی نداشتم ازناراحتی مادرم ناراحت شدم اودلنگران من تا خانه مامان منوچهرآمد ه بود اما چون ما 3 نفری خواب بودیم و صدای در را نشنیده بودیم آشفته و پریشان برگشته بود . آن تابستان 2 پسرو یک دختردر

رودخانه غرق شده بودند و مادرم همیشه از رودخانه می ترسید و اجازه نمی داد حتی تا سر شط بروم.

از همه بدتر تازه  یادم آمد که من ظهر دل سیری نان و پنیر خورده بودم از ناراحتی مادرم و عذاب وجدان روزه خواری گریه افتادم.

حالا مادرم و بقیه که دلشان سوخته بود اصرار می کردند بیا افطار کن و من در دلم درد دیگری داشت طبل می کوفت.

...................................

نمی دانم الان مامان منوچهر کجاست.  اما می دانم از صمیم دل دوستش دارم . و از راه دور دستهای مهربانش را می بوسم.

 

* این نوع پنیر را در مناطق سرد سیر می شناسند بعد ها که جنگ شد و به سرزمین مادریم رفتم می دیدم بهار مادر بزرگم پنیررا با زیره و سبزی معطر پونه یا نعناع خشک درظرف های سبزسرگشادی می گذارند و سرش را گل می گیرند و آنرا درخاک دفن می کنند تا پائیز و گاهی یک سال بعد آنرا درمی آورند و پنیرمزه خاصی می گرفت معطر و...

 

*  پری خانم ،  معلم سال اول ابتدایی من بود.

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم شهریور 1387 توسط  مژده |

 

شش ساله بودم که به همراه بتول و کفایت و...به مکتب رفتم.

" سیده  " خانمی ٬ به ما قران خواندن را یاد می داد .که به او می گفتیم  " علویه " همان " ملا باجی " در زبان فارسی .

پیرزن شبیه جادوگرها بود که سوار جارو می شدند و قدرت افسون کردن داشتند و..با بینی کلاغی و چشم های زاغش و صدای زیر جیغ جیغویش ، کاملا یک جادوگر بود.

از روز اول ازاو خوشم نیامد.اما من هم مثل بقیه ٬مجبور بودم آموزش ببینم .

آن سال 2 جلسه بیشتر نرفته بودم که بعلت مسافرت به قزوین مکتب رفتنمان تعطیل شد.

سال بعد پیش از اینکه تابستان شروع شود و حرف مکتب رفتن پیش بیاید 3 ماه تابستان را به قزوین رفتیم.

و در هشت سالگی مادر بزرگم ،مادر مادرم نزد ما آمده بود چون برادرم متولد شده بود و ما از سفر محروم شدیم و مجبور شدم تمام جلسات درس علویه را شرکت کنم . حلقه درس ما خیلی بزرگ بود و علویه با یک "سعفه" - ستون مهره برگ نخل که دو طرف برگ های آنرا تراشیده باشند.- همه را زیر نظر داشت کافی بود یک حرکت اضافی داشته باشیم یا از روی رحل خودمان به رحل بغل دستی ،چشمی بچرخانیم. محکم تنبیه می شدیم.

تا 4، 5 نفر دو طرف علویه را هم ٬نور چشمی های ایشان ،اشغال می کردند.

که از یکیشان بشدت بدم می آمد نامش ابتسام بودو علویه با لوس بازی خاصی او را بسومه صدا میزد.خیلی خود شیرینی می کرد ظرف های علویه را می شست ، برایش جارو می زدو مهمتر از همه خبر چینی می کردو ...آن تابستان به سوره  " البینه"(لم یکن) رسیدم اما تا 4 جلسه مرا معطل کرد و افتخار درست کردن حلوا ، یعنی  از آب و گل در آمدن ، خواندن قران را نصیبم نکرد .

و این کار باعث شد بیشتر از او بدم بیاید.به من یا بتول که می رسید می گفت : اقری بنت العجمیه . و  من لجم می گرفت.

اما از آنجایی که صبح ها با پدر بزرگم تمرین می کردم و بعد از ظهر در کلاس اکابر عمه فریده ام شرکت می کردم خواندن برایم آسان بود.سوره ها را حفظ کرده بودم.

نه ساله که شدم . ماه رمضان افتاده بود تابستان ما تازه از قزوین برگشته بودیم و ذوق عبور از مرحله ابتدایی  قران خواندن و حلوا درست کردن٬ از همه مهمتر روزه داشتن٬ مرا با شوق به حلقه درس علویه می کشاند.به بتول گفتم : اگر امسال نگذاشت حلوا درست کنم دیگه مکتب نمی رم.

دو سه روزی از مکتب رفتنمان می گذشت تا نوبت من می شد می گفت: خوب حالا در مورد نماز بگویم و به راحتی از من می گذشت.

صبح روزی بود٬ پدر بزرگ توی حیاط روی تخت نشسته بود اوبعد از سحری قرآن می خواند کنارش نشستم. کارش که تمام شد برایش قرآن را در پارچه اش پیچاندم و رحل چوبی اش را جمع کردم ٬ عینکش را هم گذاشتم توی تاقچه اتاقش از او پرسیدم : وقت دارد من برایش یک دور کامل بخوانم تا سوره " البینه" خندید و گفت : بله من از حفظ خواندم بدون غلط شمرده و دقیق . مرا بوسید گفتم : دوتا سوره دیگر را هم حفظم " ضحی و زیتون " را هم خواندم .دستی روی سرم کشید و گفت:  "عم یتسائلون " را بخوان از روی عم جزء خواندم .

مادرم را صدا کرد و گفت :امروز برای دخترت حلوا درست کن. ببرد برای علویه.بی تابانه منتظر ساعت 10 بودم. با بتول راه افتادم طرف حسینیه.

بچه ها نشسته بودند علویه که آمد رفتم جلو و گفتم این حلوای من .

اخمی کرد و گفت: کی گفته درست کنی ؟

 گفتم : بابا بزرگم .هیچ نگفت.

حلوا را گرفت گذاشت توی تاقچه بعد شروع کردیم قران خواندن به من که رسید گفت :بخوان . سوره ها را او انتخاب می کرد و من می خواندم.خواست که دو سوره بعد از لم یکن را بخوانم و من با افتخار آنها را هم خواندم با چوب محکم زد روی انگشتهای دست راستم و گفت : تو اجازه نداشتی جلوتر از آنچه یادت دادم را بخوانی .

او یک ریزمی گفت : و من از شدت ناراحتی هیچ نمی شنیدم فقط یک کلمه که  در سرم تکرار می شد :مغرورررررررررررررر

ابتسام از جایش پا شد و رفت چیزی به علویه گفت : و یک بار دیگر تا به خودم بیایم چوبش روی انگشتهای دست چپم فرود آمد.از درد چشم هایم پر  از اشک شده بود اما به خود نهیب زدم نباید اشکهایم بریزند. اینجا نه .

اما یک نگاهی به ابتسام انداختم که یعنی بیرون حسابت را می رسم .

کلاس تمام شد به بتول گفتم: تو عم جزء مرا بگیر من کار دارم و بقولی باید با یکی تسویه حساب کنم .بتول گفت: بیا برویم به عمه ات بگو می آید درستش می کند...

ابتسام از ترس آخرین نفری بود که از در حسینیه بیرون آمد من پشت دیوار کمین کرده بودم پایش به پله دوم نرسیده بود که بطرفش رفتم و تمام دق دلم را سرش خالی کردم. با دندانهایم٬ یک ساعت قشنگی هم روی بازوی چپش برای نمایش به علویه خانم کاشتم. درست همین موقع بود که علویه خانم سر رسید . درکنج دیوار گیر کرده بودم دو تا چک نثارم کرد طوری که مغز سرم سوت کشید و خون دماغ شدم . گوشواره ام شکست من هم محکم زدم به ساق پایش و گفتم : دیگه مکتب  نمی یام. و راه خانه را در پیش گرفتم .

مستقیم رفتم سراغ شیر آب و دست و صورتم را شستم . تور دامنم شکافته بود.پیش از من بتول آمده بود و ماجرا لو رفته بود . لباسم را عوض کردم . عمه ام آمد توی اتاق. گفت : ببینمت .آن موقع بود که اشکهایم چکید .

عمه حرفهایم را که شنید پرسیدم: عمه روزه ام باطل شد؟ مرا بوسیدگفت: نه عزیزم روزه علویه باطله.

 عبا را سرش کرد و در خانه را محکم به هم کوبید یعنی حالا حق علویه را می گذارد کف دستش.

 آن موقع بود که خودم را بغل جده رها کردم و یک دل سیر گریه کردم .

بعد از آن تمام دختر های خانواده زیر نظرعمه  قرآن خواندن را ادامه دادیم .

و کسی به مکتب نرفت.

  

 * مادر بزرگم اولین و تنها کسی بود که مرا ماجده صدا می کرد.

نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم شهریور 1387 توسط  مژده |

 

سلام

پیش از هر چیز،تشکر می کنم از تمام دوستانی که خاطره ها را با دقت می خوانند و کامنت های صمیمی و قشنگی برایم می گذارند .

لازم به توضیح است که : این خاطره ها مربوط به سن نه سالگی من است و آن موقع روزه کله گنجشکی رایج نبود که با اذان ظهر بشوداز تخفیف استفاده کرد و تجدید قوا کرد. اطلاعات کودکان در این رابطه بسیار کم بود اما ماه مبارک رمضان برای کوچک و بزرگ خاطره انگیز و دوست داشتنی بود. 

خاطره سوم

هفت  سالم بود که پدرم برایم دوچرخه قرمز ٬قشنگی خرید.

و از همان روز اول با مخالفت های شدید پدر بزرگم مواجه شد.آخر چه کسی برای دختر بچه دوچرخه میخرد که تو خریدی؟

این دوره ، دوره  آخر زمان است که دختر بخواهد دوچرخه سوارشود و...

حضور پدر بزرگ در خانه مساوی بود با تعطیل ٬بازی با دوچرخه.

پدر بزرگم شرکت نفت کار می کردو برای اسکورت ماشین آلات شرکت از آبادان به تهران و...مدام با آریای آبی رنگش مأموریت می رفت . وقتی می آمد کلی برایمان هدیه می آورد.

وقتی یکی دو روز در خانه استراحت می کرد من جرأت نمی کردم دوچرخه را از ایوان بر دارم و به کوچه بروم.

روز اولی که با دوچرخه  به کوچه رفتم رضا پسر همسایه مان . به طرفم آمد نگاهی به دوچرخه کرد و گفت : بیا پایین من یه دور بزنم.

گفتم  : اِ ، مال خودمه ، نمی دم.

او قلدر محله بود و کسی حریفش نبود. یکی زد پس کله ام و گفت : وقتی می گم پیاده شو یعنی ، بیا پایین می خوام سوار شم.

ناچار پیاده شدم که عمه ام در را باز کرد. همه بچه ها یی که دور دوچرخه جمع شده بودند سلام کردند.

عمه ام سلام همه را با یک سلام محکم جواب داد.یعنی ختم کلام.

و به رضا گفت بیا پایین برو با پسرا بازی کن دیگه نبینمت این دور و برا پیدات شه.

رضا هیچ نگفت پیاده شد و من دوچرخه را از دستش گرفتم ...

 

بعد از سه سال دوچرخه برای همه کوچک شده بوده از رنگ  و  رو افتاده . اما برای انجام مأ موریت های خانواده وسیله خوبی بود مثل خرید نان ، قرقره و...

پدر بزرگ خانه  نبود دوچرخه را برداشتم بروم کتابخانه کتابهایم را پس بدهم و کتاب جدید بگیرم پا را از در که بیرون گذاشتم طبق معمول رضا مثل اجل معلق از راه رسید و گفت : از صبح منتظرتم دوچرخه رو بده می خوام برم .

گفتم : می خوام برم کتابخانه کتابهامو پس بدم .

گفت : کتاب که مهم نیست مسابقه داریم با بچه ها باید برم و پا گذاشت رو رکاب بعد مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد دست کرد توی جیب پیرهنش و 2 تا بادام در آورد و گفت : بیا اینارو بگیر .حالا دوچرخه رو بده.از آنجایی که باج گیری برای دوچرخه سوار شدن بچه های محله یک امر طبیعی شده بود . دو تا بادام کم بود.اما یادم آمد که من روزه دارم.

گفتم : من روزه ام بادام نمی خوام.

بادام ها را بر گرداند توی جیب و با خیال راحت  گفت : دیگه بد تر دختر که روزه است نباید دوچرخه سوار شه ، روزه اش میشکنه.

 او دوسال از من بزرگتر بود و علاوه بر زور گوییش به نظرم آمد باید بیشتر از من، از این چیز ها سر در آورد.

اما من نمی خواستم دو چرخه ام را به او بدهم سرم را بر گرداندم به طرف دالان و با صدای بلند گفتم : عمهههههههههههههه

که دهنم رو گرفت گفت : خفه خفه . کی گفته عمه ات رو صدا کنی حالا می یاد می گه چون با من حرف زدی روزه ات باطل شده . اصلا بیا یه کاری بکنیم تا کتابخانه تو رکاب بزن اونجا دوچرخه را به من بده من توی پارک دور می زنم تا تو بیای ، خوبه ؟؟

گفتم :مگه تو نگفتی اگه سوار دوچرخه بشم روزه ام درست نیست ؟

گفت : نه بابا .این فرق می کنه چون داری خوبی می کنی و بعد سریع دست کرد توی جیب و گفت : بیا اینارو هم  برای افطارت بخور . معامله را پذیرفتم.......

 

حالا سالها ست که از آن ماجرا می گذرد. اما لطف و صفای خاطره شیرینی  خاصی  را برایم تداعی می کند.

و این اشکهایی که از پی هم گو نه ام را تر می کنند، گویای چیز دیگریست .

2 یا 3 سالی از جنگ گذشته بود .با پدرم به سر بندر ، خانه رضا رفته بودم

تابستان بود و گرمای همیشگیش . خستۀ  28 ساعت راه بودم خواهر کوچک رضا که حالا برای خودش خانمی شده بودمرا به اتاقی راهنمایی کرد از فرط خستگی خوابم برد وقتی چشم باز کردم که بابا صدایم می کرد. گفت  : بیدار شو چیزی بخور که باید بر گردیم اهواز.

خسته بودم سر جایم به اطراف نگاه می کردم که روی سینه دیوار عکس قاب گرفتۀ رضا را دیدم با نوشته و آرمی که فریاد می زد: شهید رضا ...

.....................

عزیزان من بیایید امروز سر سفره افطارمان خدا را به ارواح طیبه شهدایمان قسم بدهیم که گناهان ما را بیامرزد.

که آنها پاکند و جایگاهشان بهشت برین .   

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 توسط  مژده |

یک سلام قشنگ به تمام دوستان خوب و روزه دار 

و اما خاطره دوم 

من  با بتول ، هم سن ، هم قد و هم فکر بودم. مادر او اصفهانی بود و مثل من لقب ، "بنت العجمیه "را یدک می کشید . یعنی دختری که مادرش عرب نیست . و این لقب نه برای تحقیر کردن، و نه برای صاحب امتیاز کردن ٬کسی بکار می رود ٬بلکه تنها یک نوع شناسه است .

یک روز صبح رفتم دنبالش ، در چوبی قهوه ای رنگی داشتند.با یک کولون که کله  شیر داشت. آنها هم مثل ما با خانواده پدر بزرگش زندگی می کردند وخیلی شلوغ بودند. پدران ما با هم مدرسه می رفتند و با هم رفته بودند سپاهی دانش وخیلی چیزهای مشترک داشتیم.

قرار بود بروم برای عمه فوزیه ام که خیاط خیلی قابلی بود ، قرقره بخرم . تا بازار چندان راهی نبود . دیدم بتول آمد و یک چادر سفید گل گلی سرش کرده بود.

 گفتم : چقدر قشنگه .

گفت : مال مامانم بود کوتاهش کرد من سر کنم .چون روزه هستم باید چادر سر کنم .

گفتم  : چه ربطی داره؟ اگه اینطوره پس باید من هم چادر سر می کردم.

گفت : ما تابستان که رفته بودیم اصفهان خاله ام گفته ،چون قدم بلنده،  دیگه باید چادر سر کنم .گفتم میدی من یک کم چادرت را سرم کنم ؟

چادر را از سرش برداشت و داد دستم من با شادی چادررا سر کردم احساس قشنگی داشتم ....

 قرقره ها را خریدم . داشتیم برمی گشتیم .با پول باقی مانده یک کاکائو به شکل ماهی خریدم .نصفش کردم نصفش را دادم دست بتول.

 گفت: نه ما روزه ایم نباید چیزی بخوریم .

گفتم: غذا نباید بخوریم شکلات که جزء غذا نیست.

شکلات را گرفت،نگاهی به شکلات من انداخت و گفت: مال تو بزرگتره .

گفتم : خوب من پول دادم. باید بزرگتره مال من باشه.

گفت : نه قبول نیست . تو چادر منو سر کردی باید بزرگتره را به من بدی.

چادرش را در آوردم دادم دستش گفتم  : بیا اینم چادرت و نیمه دوم کاکائو را از دستش قاپیدم و گذاشتم دهنم.

گریه اش گرفته بود گیسم را کشید و می خواست نیمه کاکائویی که سهم من بود را بگیرد . نمی توانست از چنگم در بیاورد .بنا را گذاشت به بلند بلند گریه کردن . نیمه بزرگ کاکائو توی دستم داشت آب می شد.دلم سوخت گفتم بیا اینرا نصف می کنیم با هم  می خوریم .راضی شد . از آنجایی که کاکائو کف دست و لای انگشتانم  آب شده بود مجبور شد یم کاکائو را لیس بزنیم  . 

.......................................................................

 

حالا هر وقت می روم خرمشهر نه تنها جرات ، بلکه اصلا توانایی دیدن بتول را ندارم.

او در جنگ  مجروح شد از ناحیه کمر و اکنون مجبور است باقی عمرش را روی چرخ ویلچرسپری کند.

بیایئد امروز سر سفره افطار همه بیماران را دعا کنیم . سپاس گزارم.       

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 توسط  مژده |

سلام

به همه دوستان خوبم

میخواهم ٬البته اگر خدا بخواهد٬ هر روز یک خاطره بزنم از" ماه  مبارک رمضان"و ماجراهای روزه گرفتنم.

اولین بار که روزه گرفتم :

آنطور که یادم می آید ، تابستان بود . چون مدرسه نمی رفتم .

عمه فریده ، که همه خانواده از او حساب می بردند، ایستاده بود ورودی دالان ، وبا زهرا دختر همسایه که از روی دیوار حائل بین دو خانه سرک کشیده بود ، حرف میزد.

من کنار معصومه نشسته بودم  و داشتم به چایی شیرین و نان و پنیرش نگاه می کردم که آن روز از خوردنش محروم بودم .

معصومه نق و نوق می کرد . مامان آمد گفت : بخور دیگه . می خوام سفره را جمع کنم برم بازار.

معصومه گفت : من پنیر نمی خوام .مامان گفت : مژده برو براش کره مربا بیار.

پاشدم ازحیاط ، رفتم  اتاق ، از یخچال، کره و مربا را آوردم  یک لقمه درست کردم دادم دستش با لوس بازی تمام ، گفت  : تو نه .

یعنی باید مامان درست کند. از کارهای معصومه لجم گرفته بود.

 از طرفی داشتم ضعف می کردم برای خوردن.  یک نگاه به عمه کردم دیدم حواسش به ما نیست می خواستم لقمه را بگذارم دهانم که مامان گفت :مگه روزه نیستی ؟؟ با شرمندگی خاصی گفتم واییییییییییییی.

مامان به معصومه گفت : زود صبحانه ات را بخور و اگر نه جمع می کنم آ.

به من گفت: چاییش را هم بزنم  و بریزم توی نعلبکی .

من داشتم چایی را هم می زدم کف دایره ای روی چایی پیدا شد . معصومه گفت اینو نمی خوام وبنا راگذاشت به گریه کردن و پشت سر هم می گفت:تو تف کردی .

 نیشگونش گرفتم گفتم من کی این کار را کردم ؟ دلم می خواست راستی راستی گریه کند.

 مامان از آشپز خانه صدا کرد باز چی شد ؟؟

من  فرصت را غنیمت شمردم ، یک تف کردم توی چایی معصومه وبلند جواب دادم: هیچی، نمی خواد چایی بخوره. عمه که حرف زدنش تمام شده بود آمد چایی را ریخت توی نعلبکی و به خورد معصومه داد و قال قضیه را کند .   

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 توسط  مژده |

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ