تبليغاتX
ماجده

ماجده

تقدیم به ترانه ناکامم

نشانی 

 

خیابان همان خیابان است

کوچه هم ...

می دانم درست آمده ام

اینجا کُفیشه است

خانه.....

نیستی

حالا که نیستی سر به بیابان گذاشتنم

 حتمی است

مرا حراج نگاه نامحرمان کرده ای

بی قراریم تما شائیست

این زخم تازه ایست

ضجه می زنم

کل میزنند همسایه ها

به بخت بلند عروس قشنگم

رم کرده

ابلق اسبی  که

شماره میکند

نفس حادثه را

آمد نیامد دارد این

قهقهه ها

که در پی سرفه می آیند

گفتم کسی نشنید

کسی چه می داند

وقتی تو آشوب را با

مژه بر هم زدنی

لبخند می شوی

و بغض را

به تلخی قهوه اشک می شوی در چشم شهلایی

می دانم درست آمده ام

خیابان همان خیابان است

کوچه هم

اما....

 

**

*کفیشه نام محله ایست در آبادان

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 23:12  توسط مژده  | 

...از همان عبد الله خفیف شروع شد،دوستی عمیق من و مژگان چه روزهایی ؟یادم نیست فقط دو روز در هفته اش را می رفتیم کتابخانه عبد الله خفیف.

مسیر من از وصال بود و بهار ،که به قول مژگان بهار نه و باهار.

می آمدم تا میدان شهرداری یا ارگ کریمخانی ، مژگان از زرهی می آمد و بعد از خیابان پشتی ارگ کریمخانی می رفتیم کتابخانه ،آن هم علت داشت چون عاشق خیابان پشتی بودم مغازه های دست چپ خیابان ترشی فروشی  داشتند،اسمش را گذاشته بودم خیابان رنگارنگ.

ترشی می خریدیم،ترشی ها را می ریخت در کیسه فریزر می داد دستمان ،کیسه فریزرهای آن موقع اینقدر نازک نبودند محکم و...با آرواره های آب افتاد ه مسیر را ادامه می دادیم.

از بانک ملی که می گذشتیم همانجا که صرافی ها صف می کشیدند و پول چنج می کردند،دوران جنگ بود و کوپن هم خرید و فروش می شد بازار داغی بود.روبروی بانک ملی موزه بود .(آنجا بود در یک بعد از ظهر قشنگ پاییزی با خانواده ایری، از بندر ترکمن آشنا شدم - با هدی رفته بودم از کتاب فروشی پیام قرآن،میدان شهر داری کتاب المنجد بخرم.هدی دو هفته ای بود که از دبی آمده بود با پیراهن لیمویی خوش رنگش و موهای لخت بلند خرماییش مثل یک شیءدرخشان می درخشید داشت برایم شعر های کودکانه می خوانددو جلد سنگین المنجد در دستم بود که از من آدرس پرسیدند-مسافر بودند و آدرس دوستی را می پرسیدند برایشان تاکسی هم گرفتم و..آنقدر با هم دوست شدیم تا نزدیک 2 سال برای هم نامه می دادیم وقتی آیلار بدنیا آمدو مادرش مجبور شد مدرسه و تدریس را رها کند و...مکاتبه ما هم رو به سردی رفت...)

بعد می رفتیم به بازار وکیل ،آی که چه عشق می کردم با آن پارچه های رنگارنگ،بخدا شهر فرنگ که می گفتن همون بود همیشه تورهای رنگ رنگی و زر زری و خانم های قشقایی و پولک ها و...برایم خاطره انگیز بودند،حالا هم هر وقت می روم شیراز باید بروم بازار وکیل تا حجره ها را ببینم و قالیچه ها و می گویند از شیر مرغ تا جان آدمیزادباز هم یک چیز با لاتر است این بازار وکیل .

نمی دانم چهار راه چندم بود که می پیچیدم و در خلوتی بازار مثل یک حیاط خلوت کتابخانه عبد الله خفیف را می دیدی .

به مژگان می گفتم: باید برویم زندگی نامه این بزرگ مرد را در بیاوریم ببینیم چه کسی بوده و..بی حکمت که نیست کتابخانه به نامش کرده اند.

می گفت: بشین سر جات مگه تو سر گذشت نگاری؟

گفتم :بی سواد تذکره نویس. بد شغلی هم نیست می دانی که اعراب به این کار علاقه مندند  هرکسی کو دور ماند از اصل خویش...

غش غش می خندید می گفت:تا الان شاید 10-یا-12 شغل است که تو داری انتخاب می کنی آخرش می ترسم کنکور قبول نشوی و مجبور شوی بروی خانه داری کنی ...

در آن طاقی آجر چینش می نشستیم و ترشی می خوردیم.اوایل مژگان نمی توانست خالی خالی ترشی بخورد ولی بعد ها ترشی خور قهاری شد.

بخصوص یادش بخیر دختر قد بلند سبزه رویی که همیشه ما را با اکراه تماشا می کرد از سر و رویش نسبت به ما غیظ و نفرت می بارید.حضور بی خیال ما آرامش او را به هم می زد. من ککم نمی گزید اما مژگان ناراحت می شد می گفت دلم می خواهد یک چک بخوابانم توی گوش چپش .می گفتم می خواهی من با خنده شروع کنم وقتی ریسه بروم دخترک از کوره در می رود تو هم...می گفت نه ترا خدا ولش کن معلومه از آن شرهای حسابیه.

گفتم: حیفم می آید انرژیم را صرفش کنم و اگر نه کاری می کردم که از اون دوستای صمیمی ما می شد و در نبود ما تنهایی ترشی بخره کوفت کنه....

مژگان گفت پا شو پاشو بریم که کلی عقب افتادیم و دست و رویمان را که می شستیم وارد کتابخانه می شدیم مثل دو تا بچه خوب ، موءدب و درس خوان. پشت به هم می نشستیم کتابهای پوسیده درسی را مرور می کردیم.آنقدر اعصاب مژگان به هم می ریخت وقتی می دید من علاوه بر درس روزانه 10 بیت شعر حفظ می کنم و 20 غزل می خوانم بعد ها سعدی را همان جا مرور کردم،با بیدل دهلوی  آشنا شدم .عاشق غزل های سعدی بودم . سعدی برایم آدم عجیبی بود در مقابل شاهان و حاکمان می ایستاد اما نه با شمشیر و...کاری می کرد که شرمنده اش می شدند .زبانش با نرمی تمام چون شمشیر می برید محافظه کار زبر دستی بود.وقتی حکایت تمام می شد برنده که بود؟سعدی

و این از شگفتی های کلام او بود.از غزل های عاشقانه اش نمی شود گذشت . هرگز.

بعد از ظهر هایی که از کتابخانه بر می گشتیم سر شار از انرژی بودم.تا فلکه ستاد و ایستگاه قنادی یزدی پیاده می آمدیم. یک کوچه مانده به قنادی یزدی خیابانی بود که روزهای دوشنبه انجمن شعرمان در آنجا تشکیل می شد.در خانه ایکه فیلم آوار و تالار آیینه را در آن ساختند.تمام ساختمان آیینه و گچ بری بود با در های چوبی کوچک ارسی دار.(مثل قصر جلبی در جیکور و جریان شاکر السیاب و آن واژه قشنگ شناشیل-پنجره های مشبک چوبی با شیشه های رنگی)آقای جمالی خدا بیامرز، محمد خلیل جمالی مذنب، مدتی در آنجا زندگی می کرد.خانم برازجانی هم تازه از آمریکا آمده بود فعال و پر انرژی،آقای نصر الله مردانی و...جمع بسیار خوبی بودیم خیلی خوب. باغ پر گل و حوض بزرک و عمیق اما همیشه خالی از آب ساختمان دیدنی بود.

خانم ها زندیان و ناصر زاده و مژگان از بچه های اصیل شیرازی بودند،که وقتی آقای ده بزرگی برای اولین بار شنیدم می گوید:قافیه درست نشنسته.

گفتم قافیه چی شده؟این سه تا اصیل زدند زیر خنده .بعد فهمیدم نشنسته یعنی همان ننشسته است.از موسیقی کلامش خوشم آمد یا این کلمه پیر سوک و...زهره برایم کتاب می آورد از کتابخانه پدرش،اولین کتاب بابا لنگ دراز بود.او عاشق این کتاب بود.و بعد ریشه ها را خواندم کتابی که مرا زیر و رو کرد تا مدتها گیج و منگ بودم زندگی ،تلخی هایش و... را به یکباره با این کتاب چشیدم.

اینها حالا فقط یک خاطره هستند خاطره هایی که مثل روز روشن در ذهنم خود نمایی می کنند مرا دگر گون می کنند .تا تو بنویسی عبد الله خفیف و من گر و گر اشک بریزم .و یاد مژگانی بیفتم که حالا سالهاست ازش خبری ندارم نمی دانم کجای این کره خاکی دارد روزگار می گذراند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:55  توسط مژده  | 

 

گفت و گوی عاشقانه

 

گفتم : چقدر احساس تنهایی می کنم !!

گفت : من نزدیکم (بقره/186)

 

گفتم : تو همیشه نزدیکی ، من دورم !کاش می شد به تو نزدیک می شدم!

گفتی: و با صدای آهسته یادم کن.(اعراف/205)

 

گفتم : این هم توفیق می خواهد !

گفتی : دوست نداری  ترا ببخشم؟(نور/22)

 

گفتم :معلوم است که دوست دارم مرا ببخشی .

گفتی : و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه .

 

گفتم : با این همه گناه ،آخر چه کار می توانم بکنم؟

گفتی : مگر نمی دانی که توبه را از بنده گانم قبول می کنم؟!(توبه /104)

 

گفتم : دیگر روی توبه ندارم !

گفتی : من عزیز و دانایم . آمرزنده گناهانم و پذیرنده توبه (غافر /2-3)

 

گفتم :با این همه گناه ،  برای کدام گناهم توبه کنم ؟

گفتی : من همه گناهان را می بخشم.(زمر /53)

 

گفتم : یعنی باز هم بیایم ؟ باز هم مرا می بخشی ؟!

گفتی : و من یغفر الذنوب الا الله.

 

گفتم : نمی دانم چرا همیشه در مقابل این کلمات کم می آورم ؟آتشم می زنند!

ذوبم می کنند !عاشق می شوم ....توبه می کنم !

گفتی :من توبه کننده ها و طاهرین را دوست دارم (بقره/222)

 

گفتم : الهی و ربی من لی غیرک ؟

گفتی: من برای بنده ام کافی نیستم ؟؟

 

گفتم : در برابر این همه مهربانیت چه کار می توانم بکنم ؟

گفتی :مرا بسیار یاد کن .صبح و شام تسبیحم کن.من و فرشته هایم به تو درود و رحمت می فرستیم تا ترا از تاریکیها به سوی روشنی ها هدایت کنم. من نسبت به موءمنین مهربان هستم .(احزاب/43-41)

 

گفتم: حالا که اینقدر مهربانی ،می خواهم هر صبح و عصر ، ترا با تضرع و دعا به سوی خود بطلبم..............

 

با تشکر از جناب آقای یحیی زاده مدیریت یکی از کانون های فرهنگی بیست گانه دانشگاه مازندران

و حضور ایشان در جلسه ستاد بزرگداشت مرسم سوم خرداد

این مطلب را با حفظ امانت از مجله ای که ایشان هدیه دادند با نام "فرهنگ و زندگی "شماره 22 اردیبهشت 1387 برداشت کردم البته با تغییر نثر وتبدیل تمام سوم شخص ها به اول شخص.

چون احساس کردم در گفتگوی عاشقانه عاشق جواب را وقتی از اول شخص بگیرد شیرین تر است تا اینکه با حفظ متن بگوییم :خدا عزیز و داناست و.... و این واسطه ها کار را خراب می کنند عاشق سر اپا نیاز است واله و شیداست حتی صدای یار او را به وجد می آورد باعث شگفتی و عروج او می شود حالا در این معرکه پای سوم شخص را به حادثه باز کنیم چه شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و مطمئنم که هیچ گفتگویی شیرین تر و دلنشین تر از راز و نیاز با خدا نیست

اگر متن شما را نگرفت در یک فرصت که حیرانتر و گرفتارتر و داغانتر بودید بخوانید آی خواهد چسبید ...

بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را ...با هم بخوانیمش که بی تابانه  مشتاق ومنتظر ماست .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:43  توسط مژده  | 

سپا س نامه

چگونه و از کجا شروع کنم آیا کلمه سپاس یا ممنونم و...قادر به باز گویی احساس من است؟؟

گمان نکنم .نه ،هرگز.................

از برادر گرامی جناب آقای امین سیاح و کامنت خوبشان آغاز می کنم

 چرا که این کامنت باعث شد من احساس افتخار و شادمانی بکنم .از اینکه دوستان من از

 خوزستان وبلاگم را برای معرفی شاعران و فرهیخته گان ادب  خوزستان شایسته می دانند.

خواهش من این است که  نمونه شعر و مشخصات شاعران عزیز را برایم ایمیل یا از طریق کامنت بنویسند تا من نیز بتوانم  نمونه ای از این چهره های درخشان ادبی را به دیگر دوستان معرفی کنم .

این کامنت باعث شد من تشکری داشته باشم از:

اساتید ارجمند:موسی بیدج، علی عبد الحسین ،جواد غانمی،منصور حمیل پورو....

 

دوستان خوبم  مریم امینی ،الهام ، رسمیه و خانواده فرهنگیشان، شکوفه،نادیا ،سهاد ،ترانه قشنگم .پیروزه و تماس های خوبش که بهترین حیاط خلوت دلتنگی من است.فائزه و مهربانیش . محمد حامی حسن جانی احسان مهدیان و لطف بی پایانش.شاعر گرامی سعیدی راد و تواضع جنوبیش

 

سعاد عزیز؛ با حمایت و راهنمایی های همیشگیش که باعث و بانی سرودن اشعار عربی من شد.که باید اقرار کنم روی ماهش را از دور می بوسم.وچون شاگردی در مقابل آن همه تواضع و فروتنیش زانو می زنم .یک چهره کاملا جنوبی ،مهربان ودوست داشتنی.

 

بانی دوست جدید و مترجم خوبم

 

سیف ، استاد مسلم وسخت گیر صرف و نحوم

 

عقیلی و دلسوزیهای بی پایانش از دورهای دور ....

 

فرزاد با ضمیر آیینه وار و پست اخیرش

 

سعید اهوازیان یا هر فامیل خوب دیگری که دارد و ارسال مرتب اشعار شاعران برجسته جهان عرب جهت آشنایی و مطالعه من.

 

محمود و فطرت پاکش

 

ستاره شرق ،مسلم ،الهه وسرور بی نام و نشان با کامنت های سر شار از انرژی مثبتش

چگونه تشکر کنم ؟؟؟

 

در آغاز گفتم که نمی دانم با این زبان الکنم چگونه از این همه مهر ومحبت  قدر دانی کنم

فقط دعا می کنم :

 

ای خدا این وصل را هجران مکن

سر خوشان عشق را نالان مکن

 

بر درختی کاشیان مرغ توست

شاخ مشکن مرغ را پران مکن

 

سر بلند و شاد باشید.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:21  توسط مژده  | 

 

 

 

شعر ی که می خوانید از شاعر با ذوق و خوش قریحه

سعید اهوازیان است

ضمن سپاس  آرزوی توفیق وسعادت ایشان را خواستارم.


أفِقْ في صَوتِ أُغْنِيَتي


وحَلِّقْ في سَماواتي


وكَحِّلْ عَينَ أحْلامي


وزَيِّنْ لي عِباراتي


ولَوِّنْ حَرْفَ قافِيَتي


تَغَلْغَلْ في حِكاياتي


تَعالَ واكتُبِ التاريخَ


سَجِّلْ وَصْفَ حَملاتي


أنا سَيْفي يُسيلُ دَمي


أنا حُبٌٌّ شِعاراتي


أنا المَجْروحُ في كَبِدي


أنا المَطْعونُ في ذاتي


أنا المُتَعَطِّشُ الشاكي


أنا المُتلاطِمُ العاتي


أنا ما اخْتَرْتُ أُغْنِيَتي


ولا حَدَّدْتُ غاياتي


ولا بَدَّدْتُ أجْزائي


ولا قاسَيْتُ عِلّاتي


سوى لِرَحيقِ أزْهارِكْ


ومَجْدِكَ في سِجِلّاتي


فَدَعْ ما كانَ يَخْدَعُكَ


ولَبّي حَرَّ دَعْواتي


وصُبَّ الراحَ في كأْسي


وشاطِرْني جُموحاتي


تَعالَ ورَطِبِ الشَفَتينْ

 
بِطََلِّ رَبيعِكَ الآتي


وحَرِّرْ شَوقيَ المَكنونَ


فَجِرْ نَبْعَ طاقاتي


أنا لا أشْتهي ظِلّاً


ولَوْ في حر ساعاتي


سِوى مِنْ فَيْءِ أغْصانِكْ


ولَوْ لَسْعاً بِجَمْراتِ


أنا لا أرْتَضي بَدلاً


لِوَجْهِكَ في لُوَيْحاتي


لِصَوتِكَ في مُناداتي


لِلَحْنِكَ في مُناجاتي


لِشَوْقِكَ في مَسَرّاتي


لِحُبِّكَ في مُعاناتي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:58  توسط مژده  | 

کیف؟؟؟؟

اکتب ، امحو


اکتب ، امحو


امحو ....


امحو.....


کیف امحو قطرات الدمع


و هي تتساقط


علی خد اللحظات


کتبتها...حُباً


سامسح دموعكَ


من خدي


و اُقبلُ قلبك


یا عطشانُ...


سنجلسُ امام عرافة الحب


ستنسج لنا


اجمل ثوب

 

تلبسه الاشجار


تلبسه الازهار


ونرقص معاً


نبكي معا حتی نصبح


قصیدة حب علی شفاه العشاق


تعال معي


انا لهیب نار حبك


کیف تطفئني


و انا بین ضلوعك


کیف تخبئني


و انا في بسمتكَ المعُ كماسة


کیف ترفضني


و انا دقاتُ قلبك


کیف؟؟؟؟

شعر: مژده پاک سر شت

ترجمه  :جناب آقای بانی

با تشکر و سپاس از ایشان

چگونه؟؟؟؟
.......................

مینویسم .. پاک میکنم
مینویسم .. پاک میکنم
پاک میکنم ...
پاک میکنم ...

چگونه پاک کنم
قطره اشکی را ..
که بر گونه لحظه ها سرازیرمیگردد
و من آنرا عاشقانه نگاشته ام.

اشکهایت را ..
از گونه هایم پاک خواهم کرد
و قلبِ توِ تشنه لب را
بوسه باران خواهم کرد

من و تو – ما –
در برابر قاضی القضات عشق
خواهیم ایستاد
تا برای مان
زیباترین تن پوشی بدوزد
.. از حریری که
درختان.. و گلها برتن خواهند کرد.

.. و ما – من و تو –
خواهیم رقصید
خواهیم گریست
تا آن هنگام که
به ترانه عاشقانه ای بر لبان عاشقان بدل شویم

با من همراه شو ..
من شعله آتش عشق توأم

چگونه میخواهی خاموشم کنی
در حالیکه من در قفسه سینه ات جای دارم
چگونه میخواهی مرا پنهان داری
و من .. در لبخندت
چون الماس درخشانی میدرخشم
چگونه مرا پس میزنی
و من ..
صدای ضربان قلب توأم
چگونه ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:6  توسط مژده  | 

 

به اشکی می ماند....

بر گونه چه کسی؟

به لبخندی

بر لبان چه کسی؟

قلب می تپد ...

برای چه کسی؟

سانسور کردن در خون ماست

         ***

 کلمه عشق

 هر شب

خودکشی

و هر صبح در آرزوی بیداری ما

متولد می شود.

ترجمه شعر  : کلمه الحب

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:47  توسط مژده  | 

تقدیم به آشنای دیرینه ام

کدمعة
علی خد من؟
كبسمة
علی شفاه من ؟
یدق القلب...
لمن؟
الرقابة فی دمنا
و كلمة الحب تنتحر
کل ليلة
و تولد کل صباح
املا ً
بو عینا....

مژده پاک سرشت

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:21  توسط مژده  | 

مشت می کوبی به دیوار

و فرو می ریزی

دیوار استوار

در مقابل سستی تو قد بر افراشته

چه آغازی؟

تو از خود

گامی فراترنرفته ای

مشتت به دیوار

چون باد بود که به هاون کوفتی

از بی قراریت

بالی بساز

این بار که فرو بریزی

شاید پرواز را تجربه کنی.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 8:0  توسط مژده  | 

 

با تشکر از "بانی" گرامی ترجمه شعر را کار کرده بودند .

برای تشکر هم که شده باید آنرا می آوردم.

 نشانی ایشان را ندارم می دانم همشهری خوب من است در صورتی که محبت کنند و نشانی خود را برایم بنویسندآنرا در اختیار دوستان قرار می دهم با احترام و ارادت تمام.

هشدار

برایم نگو..
..نه از درختان
ونه از گلها
مرا .. چون پروانه ای
به آستان قلبت ببر
خود
بهار زندگی را خواهم دید.
***
چو گنجشککان
بر پنجره خیالم
آواز سر مده
زیرا آرزوها – همواره – زیبایند
بیا و مرا
بجای کلمه ای عاشقانه
در قصیده زندگیت قرارده
و آنرا کامل کن
***
امواج را نقاشی مکن
و عمق دریا را وصف مکن
... چشمان تو از دریا عمیق ترند
و موج ها..
روزانه از کلمات تو بدنیا می آیند
میگویند عشق آتش است
میسوزاند و نمی سوزد
هشدار ...
من در روشنائیش بزرگترین چیزی که خدا آفریده را دیدم
به همین دلیل ...
خاکسترتن بهترین هدیه است
آیا تو می پذیری؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:56  توسط مژده  | 

به زودی ترجمه اش را می خوانید.

"حذارِ"


لا توصف
الاشجار
و الازهار
خذني کفراشة
لساحة قلبك
سأری ربیع الحیاة
***
لا تغرد کالعصفور
علی شباك خیالي
اذن الاحلام جميلة
خذني بدلا عن كلمة الحب
و کمل قصیدة حیاتك
***
لا ترسم الامواج
و توصف عمق البحر
عیونك اعمق من البحر
و الامواج کل یوم تولد من کلماتك
یقولون الحب نار، یُحرِق و لا یُحرَق،
حذارِ...
فی ضوءه رأیت اعظم ما خلق الله
اذا...
رماد الجسم اجمل هدية
هل تقبلها.....

شعر :مژده پاک سرشت

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:41  توسط مژده  | 

دچار لکنتم

 

دیگر عاجز از نوشتنم

 

چه می کنی؟

 

نیامده جار می زنیم

 

نیامده بر باد می دهم این زلف پریشان را

 

نیامده

 

اطراق کرده ای

 

به این چهار گوشه حیرانی

 

لختی درنگ...

 

من این رمیده حالی را ترس دارم

 

و از نیامدنت لیلی شدن را پیر شده ام

 

می دانی که سخت عاشقم

 

می دانی در شبها و روزهای نیامده

 

خاطرات بوسه نچشیده را

 

ترانه می خوانم

 

بگذار نفسی تازه شود

 

من همیشه دویده ام

 

من همیشه پیاله را

 

بی می

 

بدست چر خانده ام

 

می ننوشیده مستم

 

لختی درنگ جانا

 

نفس بالا نمی آید

.....

دارم خودم را فراموش می کنم....

 

 شعر :مژده پاک سر شت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:48  توسط مژده  | 

 

خانه عنکبوت است

 

تاری تنیده

 

گسترده

 

وفراخ

 

چسبناک و لزج

 

گرفتاریم

 

سخت گرفتار

 

فقط نمی دانم

 

من در دام تو افتاده ام

 

یا تو......

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:52  توسط مژده  | 

آبادان -بهار ۸۷

تقدیم به آشنای دیرینه ام

"من دونك"


من دون الحب
البحر بلا عمق
و انشودة الموج
علی شفاه الکلمات
حباب و رغوة
**
من دوني
لا بحر
لا عمق
في قصائدك
***
من دون الحب
الشمس کصورة خشبية
فی اطار الیوم
و اللیل یمر
دون ان یطرز العشاق
 على رداءه
اجمل النجوم...بدمع العیون
***

من دونك
لا ارض
لا نخل
لا حضارة
و لا لغة
وانا احفوره

**
عمق البحر
هدوءك
النخل طولك
الثقافة قصائدك
والحضارة قبلتك
في قاموسي
لا ....
آذن للرحیل ابدا
 ان یورق کتاب حبنا....

     ***

ترجمه شعر" من دونک"

 

"بی تو "

 

 

بی عشق دریا عمقی ندارد

و ترانۀ موج

بر لبهای کلمات

حباب است و کف

   ***

بی من

شعر های تو نه دریا هستند

و نه عمقی دارند.

   ***

بی عشق

خورشید

یک تصویر چوبی است

در چهار چوب روز

و شب می گذرد

بی آنکه

عاشقان

زیبا ترین ستاره ها را

با اشک چشم

بر حاشیه جامه اش

نقشی بزنند

   ***

بی تو

نه زمین

نه نخل

نه تمدن

نه زبان

و من فسیلی بیش نیستم

   ***

عمق دریا آرامش توست

نخل،

بلندای

قامت توست.

فرهنگ،

شعر توست.

و تمدن،

بوسۀ توست.

در فرهنگنامۀ من .

   ***

نه ،

من به " رفتن"

اجازه نمی دهم

که کتاب عشقمان را

ورق بزند.

 

شعر و ترجمه مژده پاک سر شت

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:16  توسط مژده  | 

 

دانیال در آغاز چهار سالگی- اهوازبهار ۸۷

 

تقدیم به دایی سعید و خانواده صفایی مقدم  رحیم مسلم الهه و مینای عزیز

 

 

به من بگو

 

این ماهی کوچک را چه خواهی کرد؟؟؟

و در کدام سمت و کناره کارون رهایش خواهی کرد ؟؟

تا تشنگی سیراب نا شدنینش را نخلها سر بکشند؟؟

و در انبوه زلفهای پریشان آواز ش  بخوانند

به من بگو

رها چون کبوتر، بام کدام خانه را